بهار - نسخه دو

مديران انجمن: A.h, !SiNa, mazow

بهار - نسخه دو

پستتوسط كایوتی » چهارشنبه آبان 21, 93 7:21 pm

بهار
نگارش ۲

آتی درست همان مردی بود که به انتهای جهان سفر کرده، نشسته به شنیدن موسیقی کیهانی، در چرخش افلاک که از چرخ‌های کوکی دنیا بلند می‌شود. توی دل نقطه‌ی کور نت، توی ظلمات ذوالقرنین نشسته، همان جایی که قرار است ند جدید نصب کنند. نشسته است و نِت خام مثل چشمه‌ی حیوان در واسط تراشه‌ی زیستی‌اش می‌جوشد. قفل فِرم‌وِیر گوشی‌اش را باز کرده، با تیغ پوست و گوشت روی تراشه‌ی دستش را بریده و برگردانده بود. پروب‌های ریز جوینده توی زخم فرو کرده بود تا پایه‌های نامریی تراشه را برایش پیدا کنند و دندان‌های ریزشان را توی طلای ظریف پایه‌ها فرو کنند. بعد بالاآور بوت لودر تراشه را تا خود ترمینال متنی، برهنه کرده بود.
توی دنیایی که همه‌ی کارها را برنامک‌ها و ابزارک‌ها و گوشی‌ها و دستی‌ها و صفحک‌ها می‌کردند، ده سالی می‌شد که خود نت خالص را هیچ کس ندیده بود. حتی برنامه‌نویس‌های سیستم ابرسازمان‌ها، حتی ابرقهرمان‌های زیرزمینی برنامه‌نویس متن‌باز هم مدت‌ها بود همه بر روی کد-شاخه‌های بی‌شمار کد-درختان جنگلی کار می‌کردند که قدمتی به اندازه‌ی عصر نت داشتند. اپراتورهای موبایل، یکی پس از دیگری، شبکه‌ی سلولی قدیم را رها کردند و خدمات‌شان را روی چتر بی‌سیم ۱۱/۸۰۲ منتقل کردند که عمری نداشت. همه‌چیز با پروتکل‌های هایبرید روی ابرها رفت و همه‌چیز پسوند به‌مثابه‌سرویس گرفت. از همان ده سال پیش تا به حال، از تولد شبکه‌ی همه‌کاره، هیچ کس، حتی دیوانه‌ترین متن‌بازها، دری را نگشوده بود که امروز آتی بازش کرد.
درون حفره‌ای که آتی توی پوسته‌ی مدل کاربردی عام، از لایه‌ی کاربردی تا لایه‌ی زیرساخت ابر و از آن‌جا تا خود لایه‌ی فیزیکی کنده بود، کوک دنیا می‌چرخید و آتی ماشین ساده‌ی کوچک خودش را، آن کد نوزاد کوچک را، مستقیم با خود دنیا دندان به دندان کرد. فضای حافظه را جابه‌جا کرد، پایین کشید و در فضای خالی شده، بالای بالاآور، کد خودش را ریخت تا همراه بالاآور با سیستم بالا بیاید. بعد کاری کرد که فکرش هم محال می‌نمود. فرمانی داد و گوشی، دستی، تراشه‌ی فرستنده/گیرنده روی دستش، واسط زیستراشه در گردنش و خود زیستراشه‌ی خیمه‌زده روی مغزش، همه در یک لحظه ریست شدند. آتی نفس‌ش را حبس کرد. می‌ترسید بالاآور گیر دهد و خانه‌های حافظه را بشمارد. اما پیام بوت آمد. کد کوچک آتی، موش سرخ، هم بالا آمد و جزو رابط کاربری تراشه‌اش قرار گرفت. چیزی سوسوزن، نوری سرخ تپنده، گوشه‌ای خارج از محوطه‌ی توجه میدان دید، اضافه شده بود.
نفس حبس شده‌اش را رها کرد. نه آلارمی بلند شده بود. نه اخطار کد غیرسازمانی. نه گیر نرم‌افزار مهاجم. همه چیز درست کار می‌کرد.
آتی سیم ظریف توی زخم را کشید و سرهای گزنده‌ی سوسمارک‌های میکروسکوپی پایه‌ها را رها کردند و سیم از توی زخم در آمد. سر دیگر سیم توی مدار مبدلی بود که آن سویش به داشبرد سامسونگ دست‌کاری‌شده‌اش وصل می‌شد. سطح اسپری‌شده‌ی روی زخم شکافت و خون بیرون زد. اسپری دوم را روی زخم پاشید. بلور سخت روی زخم با خونابه ریخت. خون را باز گاز خشک کرد و پوست بلند شده را سرجایش برگرداند و رویش انگشت کشید. باند را از کیفش در آورد و روی زخم پیچید. دیگر می‌توانست بگذارد خوب شود. شاید می‌داد بخیه‌اش کنند.
ساعت دیجیتال روی میدان بینایی‌اش آمد. ساعت را مرخص کرد. کل کار باز کردن زخم و وصل کردن سیم‌ها و هک تراشه، در پناه مخفی دیوارهای فلزی شلتر، بیشتر از سه دقیقه طول نکشیده بود. راضی بود تاندون‌های شستش پاره نشده‌اند. اضطرابی زیرپوستش دویده بود که مبادا آن طور که فکر می‌کرده این نقطه چندان کور کور هم نباشد.
درخشش سرخ گوشه‌ی میدان بینایی‌اش، چشم ستاره‌ای سرخ بود و حالا مجموعه ساختارهای افزونه به جسمش، سخت‌افزاری و نرم‌افزاری که هویت مجازی‌اش بودند، زیر پوست‌شان حشره‌ای داشتند که اگر آتی می‌‌خواست، برایش ترافیک را می‌برید، بسته‌های داده را باز می‌کرد یا دسته می‌کرد و برچسب می‌زد و از همه مهم‌تر، بدون نیاز به اپ مخصوص، سرویس‌های مختلف را، گمنامانه، مثل روزهای قدیم وب آزاد، برایش فهرست می‌کرد.
موش را صدا زد و موش جواب داد.
«حاضر.»
«آماده.»
«آماده مخفی.»
لبخند چهره‌ی سبزه‌ی عصبی کوچک‌اش را باز کرد و تازه از خفگی هوای مانده‌ی توی شلتر فلزی آگاه شد. نیزه‌های آفتاب از سوراخ‌های هنوز آب‌بندی نشده‌ی گلندها، غبار معلق هوا به سیخ‌های دراز نورانی می‌کشید. بوی نم‌گرفته‌ی هاش-دو-اس متعفن گوگرد بهار عسلو باز ته بینی‌اش را به خارش انداخت. روسری عایق تابش را از روی لدر پیچ‌شده به دیوار برداشت و به سر کشید. تهویه‌ی درونی روسری اصلاً پاسخی درخور گرما و رطوبت شرجی نبود. اما از شفتگی موهای وزش خیلی بهتر بود. دست‌های کپل کوچکش را روی لباسش کشید. بی‌حس کننده هنوز کار می‌کرد، ولی درد می‌آمد. سنگینی تپش درد را توی گوشتش حس می‌کرد. پشتش را تکاند و از شلتر فلز سیاه بیرون رفت.
همین امروز کار لَدِرکشی را تمام می‌کردند. همین هفته هم سولار و باتری‌ها را نصب می‌کردند. بعد کابل‌های داده و بعد آنتن‌ها را با سیم‌های زره‌پوش ضد توفان شن، بسته روی لدرهای خارجی، به دروازه‌ی داخل متصل می‌کردند. بعد می‌توانست برود خانه. تا یک هفته و بعد برگردد و بیست و سه روز دیگر از بیست و هفت سالگی‌اش را صرف وصل کردن ماشین‌های دی‌ان به دیتاسنترهای فرافضا کند و این یکی خط را تا خود منیفولد، مستقیم به ماشین‌های نوری دنیاهای موازی وصل کند. بعد که کار تمام می‌شد، دیگر این نقطه هم کور نبود و به نت بی‌سیم وصل می‌شد.
سایت محل شلتر توی گودی بود. خاک‌برداری کرده و تکه‌ای کوه را هم با پیکور زده بودند. جاده‌ای خاکی از کنار سایت رد می‌شد و در شکاف کوهی گم می‌شد که شهر عسلویه را از گردن به دریا چسبانده بود. وانت دوکابینه توی پیچ جاده پارک شده بود. به سمت آن رفت. دورش چرخید. پشت خودروی زورمند، نادر، شق و رق، شیک مثل همیشه، ایستاده و سیگار به دست، محو تماشای صفحه‌ی بزرگ گوشی‌اش. از روی صدای خفه معلوم بود دارد درام تاریخی پرطرفدار این روزها را پخش می‌کند. صدای لطفعلی خان زند می‌آمد که با مریم بانو در گفتگویی پرشور بود و صدای چاپلوس حاج ابراهیم کلانتر را هم دوبلور درست مثل آدم‌های بدجنس چاق درمی‌آورد. پشت همین پیچ خاکی، دویست متر پایین‌تر، هم سطح دریا، درخت‌های بی‌شمار نقاط دسترسی قدیم، فسیل‌های 11/802، با سیم‌های آویخته‌ی بسیار، مثل بیدهای مجنون فلزی، دستخوش باد صبح خلیج فارس، زنگار به تن، شوره به پا، می‌رقصیدند.
پوتین‌های سنگین آتی رو ریگ‌ها، صدای قلکی پرسکه می‌داد. نادر به شنیدن این صدا برگشت. صورتش را پاک‌تراش کرده بود. قاچاقچی سابق گوشی‌اش را توی جیب تپاند. سیگار از جیب‌ش در آورد. روشن کرد و به آتی داد. آتی گفت: «مگه آنتن داری؟»
«نه خانم مهندس. ریختم رو گوشی.»
سیگار که تمام شد، نادر پرسید: «کجا بریم خانم؟»
«بهداری نفت.»
«می‌خواین بالاخره زخمه رو بخیه کنید؟»
* * *

آتی یک ساعتی بود که توی کافه نشسته بود. ساعت امن‌اش تمام می‌شد و هنوز کسی نیامده بود. باید می‌دید. تا این‌جا آمده و یک نصف روز تعطیلش را حرام رسیدن به این‌جا کرده بود. تا به حال فقط پیام‌های ناشناس گمنام از سرورهای آزاد دیگر گرفته بود که بعضی‌ها معلوم بود زیستی هستند، اما بعضی دیگر خیلی قوی‌تر بود. این یکی پیام مخصوص خودش بود. به اسم خودش آمده بود. اول ترسیده بود نکند پلیس باشد. بعد حساب‌هایش را کرد و دید نمی‌شود. او که کاری نکرده بود، فقط نشسته گوش داده بود. گاهی هم فیدهای اجباری پیام‌های اپراتور را حذف می‌کرد. پلیس امکان پیدا کردن او را هم نداشت. ارتباط موش کوچکش هر لحظه تغییر شکل می‌داد. روی 11/802 هم کسی امکان یافتن او را نداشت. او هم یکی از میلیون‌ها اینترفیس گمنامی بود که به شبکه وصل بودند.
یک هفته بعد از راه انداختن سرور کوچکش، با یکی از موتورهای جستجوی قدیمی، تالارهای بلک روبز را یافته بود. روی یک آدرس شناور قدیمی. تالارها سوار چند پهپاد، گلایدرهای خورشیدی بی‌سرنشین، توی آسمان زمین پرواز می‌کردند و با سواری گرفتن از 11/802 های محلی، یا با لیزرهای کم‌توان روی گنبدهای مدولاتور نور، توی نت، لابه‌لای تریلیون‌ها نت سازمانی خصوصی و دولتی، مستقر می‌ماندند پیدا کردن پهپادها بین چند صد میلیون پهپاد همیشه معلق توی آسمان اگر هم شدنی بود، آسان نبود. کسی هم نمی‌توانست همه را از کار بیندازد. به خصوص وقتی هر روز کسی یک پهپاد جدید به آسمان می‌فرستاد. بعضی‌ها حتی پهپادهای تجاری را آلوده کرده بودند و توی تن پهپادهای سامسونگ و سونی و گوگل و مایکروسافت و بنیاد و وزارت علوم و ارتش، انگل‌وار می‌زیستند و بسته‌های خود را با نشان مجوزهای دیجیتال تجاری و نظامی می‌فرستادند.
آتی وقتی برای اولین بار تصویر بلک اسفر را مجسم کرد، با پهپادهای تجاری که مرتب آلوده شده و پاک می‌شدند، یا «بازی زندگی» سه‌بعدی توی آگهی بازرگانی کرم دور چشم افتاد که نانوبال‌های کرم تا بیست و چهار ساعت خودشان را با استفاده از چرک و چربی روی پوست تکثیر کرده و چروک دور چشم را با تنظیم رطوبت و چربی پاک می‌کردند.
حالا توی همین تالارهای بادخیز آینده و رونده‌ی بلک روبز، آتی پیامی گرفته بود به اسم خودش و مسلم می‌دانست نه دولتی است، نه پلیس، نه اطلاعات، نه دیوار آتش هوشمند گزنده‌ای که بخواهد او را به تله بیندازد.
چند دقیقه پیش او در بوران وحش اردیبهشت، کوچه‌های تنگ با دیوارهای پر از کابل نشتی فسفرسان را به سمت مجتمع تجاری پای گنبد چهاردهم تهران طی کرده بود. دستش توی جیب روپوش، دور دسته‌ی فلزی زرد پنجه بکس حلقه بود و آماده بود با نزدیک شدن هر دیارالبشری، روکش محافظ صورت کلاه بزرگش را آزاد کند و یک اتمسفر اسپری فلفل توی صورت زن و مردی بشکفد که بخواهد از یک متری نزدیک‌تر شود. همین یک ماه پیش بود، توی همین محله، چوب درازی در آستین لباس گشاد عماد معروف به عماد دراز کرده بودند و او را از گردن بسته به خودروی پلیس دور گردانده بودند و صدایش را بلندگوی ماشین پلیس تقویت می‌کرد که: «من اراذل و اوباش مخل نظم...» و بقیه‌اش را گزارشگر شبکه‌ی تصویری، بسته‌ی صداوسیما اجباری روی زیستراشه، قطع می‌کرد و آتی هم صدا را بسته بود که ناگهانی در فواصل نامعین زمانی خودش زیاد می‌شد تا حواس آدم را جلب خبر یا آگهی بازرگانی کند و هیچ بلاکری هم نمی‌توانست کامل جلویش را بگیرد. آتی هم جرأت نمی‌کرد زیاد موش‌اش را وادارد ترافیک صداوسیما را بلاک کند. اگر بازخورد حسی که زیستراشه مرتب می‌گرفت و می‌فرستاد، با جدول پخش برنامه هماهنگ نبود، مشکوک می‌شدند و شاید سراغش می‎آمدند. شاید هم کسی نمی‌فهمید. شاید هم می‌فهمید.
محل قرار را دوست نداشت. اما دلیل انتخاب آن را درک می‌کرد. راه‌های فرار بی‌شمار. حس‌گرها، پسیوها، سایکلاپس‌ها، ریفت‌ها و شیشه‌های حساس را هم یا اسپری پاشیده و یا دزدیده بودند. یکی حتی با دیلم دوربین بالای خودپرداز را هم بیرون کشیده بود. می‌دانست وقتی باران نبارد، همین کوچه‌ها محل معامله‌ی هویت‌های کد کوانتومی است. یا اطلاعات این شرکت و آن شرکت. یا کد فلان اپ یا قفل زیستی آن یکی برنامه‌ی با نمونه‌ی زیستی قابل کشت. ماژول‌ها سیم‌کارت قدیم را هم می‌شد خرید و با زیستراشه اینترفیس کرد و از بیس‌های باقی‌مانده سرویس‌های باستانی‌شان را بیرون کشید. حتی شنیده بود یک‌بار در حمله‌ی پلیس ماژول دسترسی به اطلاعات حفاری یکی از چاه‌های نفت جنوب را هم کشف کرده بودند.
حالا هم که توی کافه‌ی تنگ تاریک نشسته بود، تکیه‌اش را که به دیوار داد بوی محو اسپری جاذب موج را حس کرد که به فوم متخلخل روی دیوار پاشیده بودند و با خاطره‌ی ناخودآگاه اتاق تست آنتن، گلیچ ناگزیر نت روی زیستراشه‌اش را درک کرد. ارتباطش با بیرون یک باریکه‌ی ناپایدار سیگنال بود که لابد از چیزی بیرون منعکس می‌شد و به او می‌رسید.


- ادامه دارد...
خرابکاری‌های من در فنزین:
داستان مثلا!
- بهار (در حال کار)
- زمستان

لاشه داستان!
- سمرقند
- دیوار
نماد کاربر
مدیر كایوتی
مدیر
 
پست ها : 866
تاريخ عضويت: چهارشنبه اردیبهشت 29, 89 7:22 am
امتیاز: 3,307.30
بانک: 0.10
 تشکر کرده: 472 دفعه
 تشکر دریافت کرده: 1219 دفعه
آنلاين: 29d 10h 6m 21s

Re: بهار - نسخه دو

پستتوسط farkh » جمعه آبان 23, 93 6:39 pm

آقا خیلی خوب بود مخصوصاً شروعش و اینا. و تا سه ستاره ی اول حتی به طرز وحشتناکی عالی بود. دنیای داستان هم خوب داری می چینی و قضیه برام قابل لمسه فقط آقا قضیه موش برا من مبهمه یه کم که می ذارم این رو به حساب این که بیشتر باقیش رو باز می کنی.
و این که بازم تاکید می کنم که آتی خوبه. شخصیت استخون دارتریه نسبت به کاراکترای دیگه ت حداقل تا این جا.
و آقا من بی صبرانه منتظر باقیش هستم.
نماد کاربر
مدیر farkh
مدیر
 
پست ها : 5213
تاريخ عضويت: شنبه خرداد 8, 89 9:23 am
امتیاز: 89,994.40
محل سکونت: تهران
 تشکر کرده: 25713 دفعه
 تشکر دریافت کرده: 6809 دفعه
مدال ها: 1
نویسنده برتر مسابقه (1)
آنلاين: 184d 20h 5m 57s

Re: بهار - نسخه دو

پستتوسط كایوتی » شنبه آبان 23, 93 2:30 am

موش یک کده. کد مخفی که جای فایروال شخصی عمل می‌کنه و قهرمان داستان روی تراشه‌زیستی خودش گذاشته. <sigary>
خرابکاری‌های من در فنزین:
داستان مثلا!
- بهار (در حال کار)
- زمستان

لاشه داستان!
- سمرقند
- دیوار
نماد کاربر
مدیر كایوتی
مدیر
 
پست ها : 866
تاريخ عضويت: چهارشنبه اردیبهشت 29, 89 7:22 am
امتیاز: 3,307.30
بانک: 0.10
 تشکر کرده: 472 دفعه
 تشکر دریافت کرده: 1219 دفعه
آنلاين: 29d 10h 6m 21s

Re: بهار - نسخه دو

پستتوسط كایوتی » جمعه آبان 29, 93 12:57 am

صدای هیجان‌زده‌ی کسی از آن سوی کافه بلند شد: «اینو باید کراس می‌زدی. روی خودش نمی‌شه کامپایل کرد. بوتش هاردکد شده...» و توجه آتی را جلب کرد. آن سوتر در انتهای خم زانوی کافه یک گروه نشسته بودند. گجت‌هایشان، دستی‌ها و گوشی‌های و تبلت‌های خارج-از-تولیدشان را روی میزها گذاشته بودند. نشانگر شبکیه‌ی آتی وجود چند وپ خیلی قدیمی را نشان داد که حوزه‌هایشان به دیوارهای جاذب کافه محدود می‌شد. یکی از یاروهای لباس توئید ریشو، دل و روده‌ی تبلت کوچکی را باز کرده و روی میز ریخته بود و دو سه نفر روی سرش خم شده بودند و نور دستبند ال‌ایی‌دی طرف روی سطح براق میز و بردهای استریپ قدیمی چشم را می‌زد. موش سرخ لحظه‌ای چشمک زد. کسی داشت به او نگاه می‌کرد و اسکنی رویش انداخته بود. سریع تشخیص‌اش داد. دخترکی بدون روسری، انعکاس تصویر نت-گلس از مد افتاده‌اش روی عنبیه‌اش را برنامک تصحیح تصویر آتی سعی می‌کرد واضح کند و بعد خطا داد. یارو روی عنبیه‌اش لنز پلاریزه داشت و انعکاس نوری تصویر را مغشوش می‌کرد. پوزخندی زد و مچ خودش را گرفت که داشت فکر می‌کرد چطور می‌شود چیزی نوشت که اغتشاش را بگیرد و تصویر را باز کند. به خودش فحش داد و دید ضمن فحش دادن هم دارد به راه‌حل فکر می‌کند و فکرش را به زور خفه کرد. باز فکر کرد من که به فضای دیگران کار ندارم اغتشاش قطبی بصری را چطور می‌شود گرفت؟ بعد ناگهان تصویری شفاف از سیاهی دوده‌ی باران اسیدی را دید که به خورد استخوان‌هایش رفته است و دارد فاسدش می‌کند و گوشتش را سبز می‌کند و برمی‌گرداند و به چیزی مثل نماینده‌های مجلس یا دیوان‌سالارهای استخدام رسمی دولتی تبدیل می‌شود. عق زد و از جهش تنش اکوی ذهنی توی تراشه، لوپ کابوس دیجیتال، قطع شد.. کمرش راست کرد. نفسی عمیق کشید تا رفلکس فیزیکی معده‌اش را کنترل کند.
سایه‌ای روی آتی افتاد. نگاهش را از گجت جانکی‌ها برداششت و برگشت. مردی جوان کنار میز ایستاده بود. لبخند زیبایی داشت و آراسته بود. ته‌ریش بلند. آراسته و سنگین. دو دکمه‌ی بالای پیرهن درازش را بسته بود و زیرش تی‌شرتی سفید سفید و براق. کت بلند سیاهی به تن و جین خاکستری. کلاهی سیبی با دستمالی توی دستش که جلو آورد و با انگشت رو چربی دوده‌ی میز، لوگوی تالارهای بلک‌روبز را کشید و بعد دستمال را رویش گذاشت و کلاه را هم روی دستمال. صندلی پلکسی گلاس شفاف را عقب کشید و رویش نشست.
«سلام خانم جواهری.» اشاره‌ای توی هوا کرد و کارت ویزیت کوانتوم کدش توی میدان دید آتی برق زد. هانی عسگری. CEO آنارشیست. «هانی هستم.» و لبخندش دندان‌های سفیدش را از بین لب‌های خوب تغذیه شده بیرون ریخت.
آتی کم با این طبقه برخورد داشت. اما آن قدر دیده بود که بداند. یک‌بار اوایل کارش وقتی سرش را توی سرور کرده بود و داشت سعی می‌کرد واسط نوری دیتاسنتر فضای موازی را نصب کند، شنیده بود رییس‌اش با دو نفر پر سر و صدا آمدند تو و یارو دارد می‌گوید: «به سرور من نمی‌شه دست بزنید.». آتی سر بلند کرد و قیافه‌ی رییسش را که دید، بدون این‌که فکر کند وارد گفتگو شد. کارت را به سمت طرف گرفت و گفت: «اگر دسترسی ندین چطور می‌خواین برنامه‌ی من براتون کار کنه؟» و بعد که طرف رفته بود رییسش گفت: «شناختی؟» و او که گفت نه، نیازی فاتحانه گفته بود: «[...]» و چشم‌هایش برق زده بود و آتی پوزخند تمسخرآمیزش را حواله‌اش کرده بود که به آشنایی با [...] افتخار می‌کند. سر و وضع براق این هانی آتی را یاد آن یکی اولیگارش‌زاده‌ی نسل دومی انداخت.
نسل سوم اولیگارش‌های جدید نه مثل اولی‌های رومانتیک-پرگماتیست‌های ساختارشکن بودند و نه مثل نسل دومی‌ها تکنوکرات‌های انتحاری به دل دشمن رفته برای گرفتن منبع قدرت از دشمن‌های بی‌شمار توی جنگ صلیبی اعلان نشده‌ی اواخر قرن چهاردهم شمسی. از نسل سومی‌ها، آن‌هایی که هدونیست‌های آخرالزمانی نبودند، مثل همه چیزهای دیگری که ناگزیر اقتضای تاریخی ابن خلدونی بود الگوی بیزنس 1985 را گرفته بودند و حالا شرکت‌های خصوصی خونسرد چندملیتی بودند.
* * *

برای بار سوم مسیرها را دنبال کردند. در مسیر باریکه‌ی امن امواج بودند. آتی با هک پهپادهای گردان هواشناسی که کارشان یافتن کپه‌های معلق آلودگی بود، توانسته بود مسیر یک لیزر گاما‌ی مالتی‌مد که بین دو تا از ساختمان‌های ثبت احوال بود را بگیرد که هوای اطراف را یونیزه کرده بود. حالا یکی از پهپادهای پارس‌آریانا به موازات مسیر یونیزه حرکت می‌کرد و جنبش مولکول‌های هوا در مسیر لیزر نامریی را تحلیل می‌کرد.
هانی داشت مسیر را دوباره توضیح می‌داد.
«دیپ‌های توی پهپاد کد رو باز می‌کنن. طول می‌کشه یکی دو ساعت. اما بالاخره باز می‌شه. توی همین فاصله مسیر [...] به خیابون پایین ساختمون می‌رسه و حراست حواسشو به بیرون می‌ده. کلی هاور پلیس و امنیت می‌ریزن اون‌جا. هاور ما هم می‌تونه به ساختمون نزدیک بشه.»
توی روزهای [...]، اموال عمومی همه قفل و زنجیر بودند و آن‌هایی که می‌خواستند در مسیر [...] به کارشان ادامه دهند باید [...] تا امنیت‌شان برقرار باشد. هیچ پلیسی حق جلوگیری از [...] را نداشت. نشان پرتوان دسته‌های توی تراشه‌های اداره‌کنندگان [...] برای پلیس و بقیه علامت بود.
عادل دست توی موهای بلند‌ش کرده بود و آن‌ها را بالای پیشانی نگه داشته بود. صندلی را روی پایه‌های عقبی‌اش نگه داشته و پایش را زیر میز گیر داده بود و تکان تکان می‌داد.
«تو و خانم جیم تا اون موقع مستقر شدین. شما با من وارد ساختمون می‌شین که درست همون لحظه برای جلسه قرار گذاشته‌ام. توی آسانسور جدا می‌شیم. شما می‌رین بالا کنار اتاق سرویس. اون‌جا توی دوربین‌های امنیتی نیست. از همون جا پروب رو به کابل فیزیکی اینجکت می‌کنین.»
هانی لوله‌ی شیشه‌ای کوچکی را از روی میز برداشت که چیزی سیاه به اندازه‌ای ارزن درونش بود و به سمت عادل دراز کرد. عادل صندلی را برگرداند که پایه‌های جلویش محکم به زمین خوردند. دست دراز کرد و لوله‌ را گرفت و با تقویت بینایی‌اش دانه‌ی سیاه معلق درون میدان توی لوله را نگاه کرد.
«مثل مورچه است. ژاپنیه؟»
«چینی. پروتوتایپ جنس ژاپنیه که توی تأسیسات شتاب‌دهنده‌ی صحرای کرمان پیدا کردن. توی انفجار اتمی هم سالم می‌مونه. اگزواسکلتونش مثل مورچه است. پلیمر چیتینه. حدود صد مگ هم جای کد اضافه داره.»
عادل لوله را کنار اینجکتور گذاشت که محتویات لوله را توی توی روکش ژله‌ای کابل تزریق می‌کرد تا راهش را به هادی‌های یا فیبرهای داده پیدا کند.
«تزریق که کردین، اگر پروب هنوز سالم بود و کار می‌کرد» به سمت آتی برگشت «خانم جیم کد رو با مجوزی که از پهپاد گرفتیم. کپی می‌کنه» به سمت عادل برگشت «توی این فاصله تو در پشت بام رو باز می‌کنی» و به سمت طیبی برگشت که چای به دست به دیوار تکیه داده و موهایش دیوار را چرب کرده بود. «در که باز شد هاور رو می‌بری روی پشت بوم. سوار می‌شین و غیب می‌شین.»
و آتی باقی ماجرا را تصور کرد. موش کوچک میکروسکوپی‌اش تو شبکه کپی می‌شد و مثل گرد معلق توی هوا روی هر ماشینی که می‌شد می‌نشست. مثل باسیل‌های جان‌سخت که حتی می‌توانست یک میلیون سال خشکی را تحمل کند و خفته در انتظار بماند، کدش می‌توانست حتی یک ثانیه‌ی طولانی ابدی هم منتظر بماند و از هم نپاشد تا کمی آب، ماشینی که راهش بدهد، پیدا شود. حتی اگر دستی یکی از مستخدم‌هایی بود که هنوز انسان بودند. نه کسی می‌دیدش و نه کسی می‌توانست جلویش را بگیرد. بعد توی اولین بسته‌ی ورودی ماشین که راه پیدا می‌کرد نشست و تا زیرزمین می‌رفت که واسط سرورهای ساب‌اسپیس‌اسفر بود. آن‌جا بود که آتی می‌رفت تو و ماشین را مجبور می‌کرد تمام کدهای کوانتومی را عوض کند. بعد همان جا بالای ساختمان می‌نشست و ریختن دنیا را تماشا می‌کرد. می‌دید که همه‌ی مجوزهای دسترسی تبلیغاتی و اجتماعی و اطلاعاتی و خبری و... باطل می‌شود و مغز آدم‌ها مال خودشان می‌شود.
شماره‌ی هویت همه عوض می‌شد. اول هیچ کس چیزی نمی‌فهمید. نه ماشین‌هایی که شماره‌ها را نگه می‌داشتند و نه آن‌های که استفاده می‌کردند. همه‌ی چیزهای ثبتی آدم‌ها سرجایش می‌ماند. اما هر وقت کسی از بیرون صحت هویتی را درخواست می‌کرد، جواب خطا و امتیاز منفی می‌گرفت و در یک ثانیه میلیاردها میلیارد دسترسی تمام مزاحم‌های خصوصیت توی مغز آدم به وجود آدم‌ها قطع می‌شد. آتی دقت کرده بود مخصوصاً مجوز صداوسیما حتماً باطل شود. وقتی بالاخره پیش‌پرداخت را از حسابش به تراشه‌ی ارز خارجی تبدیل کرده بود، یک روز تمام نشسته و همه‌ی تگ‌های دسترسی را لیست کرده بود. همه‌ی ‌آن برنامه‌ها و شرکت‌ها و کدها و سرویس‌هایی که به کد هویت کوانتومی‌اش دسترسی داشتند را توی لیست سیاه ویروس برده بود.
خرابکاری‌های من در فنزین:
داستان مثلا!
- بهار (در حال کار)
- زمستان

لاشه داستان!
- سمرقند
- دیوار
نماد کاربر
مدیر كایوتی
مدیر
 
پست ها : 866
تاريخ عضويت: چهارشنبه اردیبهشت 29, 89 7:22 am
امتیاز: 3,307.30
بانک: 0.10
 تشکر کرده: 472 دفعه
 تشکر دریافت کرده: 1219 دفعه
آنلاين: 29d 10h 6m 21s

Re: بهار - نسخه دو

پستتوسط Agr » سه شنبه آذر 4, 93 8:24 pm

این خیلی خوبه خب چی بگیم نقدمون نمیاد یذره بد بنویسیدD:
راستی آتی خانومه دیگه؟ بله؟
خب این یکی سای فای ش بیشتره انگار وقت میبره عادت کنم(با این سوات نم کشیده) البته بیشتر بنویسید بیشتر جا میفته طبیعتا
+ این پارت خیلی پرانتز سه نقطه داشتآ هیچی نفمیدیمp:
ساحر Agr
ساحر
 
پست ها : 580
تاريخ عضويت: يکشنبه تیر 19, 90 10:09 pm
امتیاز: 3,998.70
 تشکر کرده: 764 دفعه
 تشکر دریافت کرده: 1390 دفعه
آنلاين: 7d 22h 39m 27s

Re: بهار - نسخه دو

پستتوسط farkh » چهارشنبه آذر 5, 93 7:35 pm

خب کامنت آگر دوبل می شه و این که چیز خوبیه. ضمن این که به آگر هم بگی آتی مرده دی: زن نیست ولی یادمه که شخصیت اصلی بهار تو نسخه ی قبل دختر بود.
و آقا ایده خوبه و این ماجرایی که داره بخش هویتی شبکه رو از کار می ندازه و آقا صرفاً چیزی که برام یه ذره در نیومده بود و ما بین الفاظ تصویرش برام گم شده بود اون جمع یاروهای نرد بود تو کافه. یه چیزی یعنی به ذهن آدم میاد که اینا چی کاره ن ولی همه ی توصیفا انگار از پشت پرده ی مه هست. یعنی داستان گفته می شه ولی شخصیتا توش کاره ای نیستن و انگار صرفاً شخصیتا و حتی خود آتی بهانه ن برای توصیف کار خفنی که داره انجام می ده. این تو پارت اول هم هست. یعنی ایده ها و توصیفا خیلی عالی ان و خود ایده ی محوری پلات هم خوبه ولی آدما یه جورایی انگار پشت صحنه ن و نه به معنی خوب کلمه. چرا آتی می خواد این کار رو بکنه و تو چه فضایی؟ آیا مثلاً یه یاروی ایهاب طوره آتی که دیوانه وار داره به جنگ نهنگ سفید می ره. یه یاروی خسته است که می خواد همه چی رو صرفاً خاموش می کنه. یعنی می خوام بگم هر چقدر تو ساختن بعد علمی تخیلی قضیه عالی هستی این جا یه ذره تو ساختن اون فضای انسانی به موازات قضیه کم رمق عمل می کنی. و خب قضیه این نیست که آتی رو شخصیت با نمک و کولی در نیوردی و مثلاً خواننده باهاش حال نمی کنه چون به نظرم چیز خوبیه. منتها کمی سخته توضیح دادن چیزی که می خوام بگم. داستان درام و فضا نداره یا درام و فضاش این قدر آرومه که عین صدای خجالتی یه شخصیت درونگرا پژواک می کنه و زمزمه ی مبهمش به ما می رسه. و خب یحتمل خودم هم نمی فهمم چی دارم می گم دی:
و آقا از همه ی اینا گذشته و با وجود همه ی اینا آقا داستان خیلی خوبه و من بی صبرانه منتظر باقیش هستم.
نماد کاربر
مدیر farkh
مدیر
 
پست ها : 5213
تاريخ عضويت: شنبه خرداد 8, 89 9:23 am
امتیاز: 89,994.40
محل سکونت: تهران
 تشکر کرده: 25713 دفعه
 تشکر دریافت کرده: 6809 دفعه
مدال ها: 1
نویسنده برتر مسابقه (1)
آنلاين: 184d 20h 5m 57s

Re: بهار - نسخه دو

پستتوسط كایوتی » پنج شنبه آذر 5, 93 12:26 am

Agr نوشته است:این خیلی خوبه خب چی بگیم نقدمون نمیاد یذره بد بنویسیدD:
راستی آتی خانومه دیگه؟ بله؟
خب این یکی سای فای ش بیشتره انگار وقت میبره عادت کنم(با این سوات نم کشیده) البته بیشتر بنویسید بیشتر جا میفته طبیعتا
+ این پارت خیلی پرانتز سه نقطه داشتآ هیچی نفمیدیمp:


بله خب خانومه. خانم قهرمانی هم هست. پرانتز سه نقطه رو هم نادیده بگیرین خوبه. الان تا حالا چی فهمیدی ازش؟
خرابکاری‌های من در فنزین:
داستان مثلا!
- بهار (در حال کار)
- زمستان

لاشه داستان!
- سمرقند
- دیوار
نماد کاربر
مدیر كایوتی
مدیر
 
پست ها : 866
تاريخ عضويت: چهارشنبه اردیبهشت 29, 89 7:22 am
امتیاز: 3,307.30
بانک: 0.10
 تشکر کرده: 472 دفعه
 تشکر دریافت کرده: 1219 دفعه
آنلاين: 29d 10h 6m 21s

Re: بهار - نسخه دو

پستتوسط كایوتی » پنج شنبه آذر 5, 93 12:30 am

farkh نوشته است:خب کامنت آگر دوبل می شه و این که چیز خوبیه. ضمن این که به آگر هم بگی آتی مرده دی: زن نیست ولی یادمه که شخصیت اصلی بهار تو نسخه ی قبل دختر بود.
و آقا ایده خوبه و این ماجرایی که داره بخش هویتی شبکه رو از کار می ندازه و آقا صرفاً چیزی که برام یه ذره در نیومده بود و ما بین الفاظ تصویرش برام گم شده بود اون جمع یاروهای نرد بود تو کافه. یه چیزی یعنی به ذهن آدم میاد که اینا چی کاره ن ولی همه ی توصیفا انگار از پشت پرده ی مه هست. یعنی داستان گفته می شه ولی شخصیتا توش کاره ای نیستن و انگار صرفاً شخصیتا و حتی خود آتی بهانه ن برای توصیف کار خفنی که داره انجام می ده. این تو پارت اول هم هست. یعنی ایده ها و توصیفا خیلی عالی ان و خود ایده ی محوری پلات هم خوبه ولی آدما یه جورایی انگار پشت صحنه ن و نه به معنی خوب کلمه. چرا آتی می خواد این کار رو بکنه و تو چه فضایی؟ آیا مثلاً یه یاروی ایهاب طوره آتی که دیوانه وار داره به جنگ نهنگ سفید می ره. یه یاروی خسته است که می خواد همه چی رو صرفاً خاموش می کنه. یعنی می خوام بگم هر چقدر تو ساختن بعد علمی تخیلی قضیه عالی هستی این جا یه ذره تو ساختن اون فضای انسانی به موازات قضیه کم رمق عمل می کنی. و خب قضیه این نیست که آتی رو شخصیت با نمک و کولی در نیوردی و مثلاً خواننده باهاش حال نمی کنه چون به نظرم چیز خوبیه. منتها کمی سخته توضیح دادن چیزی که می خوام بگم. داستان درام و فضا نداره یا درام و فضاش این قدر آرومه که عین صدای خجالتی یه شخصیت درونگرا پژواک می کنه و زمزمه ی مبهمش به ما می رسه. و خب یحتمل خودم هم نمی فهمم چی دارم می گم دی:
و آقا از همه ی اینا گذشته و با وجود همه ی اینا آقا داستان خیلی خوبه و من بی صبرانه منتظر باقیش هستم.


خب بالا گفتم یک چیزی. در مورد اون صحنه توی کافه یک چیز گذریه. واسه باز کردن فضا. که ببینی دنیا دست کیه. اهمیتش در حد یکی از اجزای کولاژه. در ضمن فرزاد نرد اونا نمیشن. اونا گیک هم نیستن. تقلب دادم. جانکی ان. گجت پانک ان.
سوالت برام عجیبه فرزاد. چرا فـــیلــــــــــترشکـــن نصب می‌کنی روی کامپیوتر و موبایلت؟ چرا سعی می‌کنی هر چی می‌تونی اطلاعات شخصی‌ات رو حفاظت کنی. اینش واسه‌ام مسلم بود که آدما کنترل/نظارت رو نمی‌خوان و سعی می‌کنن بر علیه‌اش کاری کنن. بعضیا موفقن. بعضیا نیستن. اینا رو جواب بده ببینم من اشتباه کردم یا تو.
خرابکاری‌های من در فنزین:
داستان مثلا!
- بهار (در حال کار)
- زمستان

لاشه داستان!
- سمرقند
- دیوار
نماد کاربر
مدیر كایوتی
مدیر
 
پست ها : 866
تاريخ عضويت: چهارشنبه اردیبهشت 29, 89 7:22 am
امتیاز: 3,307.30
بانک: 0.10
 تشکر کرده: 472 دفعه
 تشکر دریافت کرده: 1219 دفعه
آنلاين: 29d 10h 6m 21s

Re: بهار - نسخه دو

پستتوسط farkh » پنج شنبه آذر 6, 93 3:19 pm

كایوتی نوشته است:سوالت برام عجیبه فرزاد. چرا فـــیلــــــــــترشکـــن نصب می‌کنی روی کامپیوتر و موبایلت؟ چرا سعی می‌کنی هر چی می‌تونی اطلاعات شخصی‌ات رو حفاظت کنی. اینش واسه‌ام مسلم بود که آدما کنترل/نظارت رو نمی‌خوان و سعی می‌کنن بر علیه‌اش کاری کنن. بعضیا موفقن. بعضیا نیستن. اینا رو جواب بده ببینم من اشتباه کردم یا تو.

آره ولی نکته اینه که داستان می گی. هر انگیزه ی گنده ای باید تا حدودی شخصی بشه تا بتونه این کار رو بکنه. آره ما چرا تحصیل می کنیم. چرا فلان کار رو می کنیم. ماجرا اینه که چون کارای درستیه. منتها چرا این کار درست رو انتخاب می کنیم و رابطه ت با این کار درست چیه؟ نحوه ی انجام دادن کار درست و یا تمایل ما به یه کار درست باید یه چیز شخصی سازی شده رو آشکار کنه. و خب ماجرا اینه که آتی خیلی کم شخصی سازی شده. نمی دونم درست توضیح می دم یا نه.
نماد کاربر
مدیر farkh
مدیر
 
پست ها : 5213
تاريخ عضويت: شنبه خرداد 8, 89 9:23 am
امتیاز: 89,994.40
محل سکونت: تهران
 تشکر کرده: 25713 دفعه
 تشکر دریافت کرده: 6809 دفعه
مدال ها: 1
نویسنده برتر مسابقه (1)
آنلاين: 184d 20h 5m 57s

Re: بهار - نسخه دو

پستتوسط كایوتی » پنج شنبه آذر 6, 93 3:30 pm

فكر مي‌كنم مي‌گي اين نوع داستانگويي محدود به زمانه و بي زمان نيست و خارج از ظرف زمان خودش بي معني. همينه؟
خرابکاری‌های من در فنزین:
داستان مثلا!
- بهار (در حال کار)
- زمستان

لاشه داستان!
- سمرقند
- دیوار
نماد کاربر
مدیر كایوتی
مدیر
 
پست ها : 866
تاريخ عضويت: چهارشنبه اردیبهشت 29, 89 7:22 am
امتیاز: 3,307.30
بانک: 0.10
 تشکر کرده: 472 دفعه
 تشکر دریافت کرده: 1219 دفعه
آنلاين: 29d 10h 6m 21s

Re: بهار - نسخه دو

پستتوسط farkh » پنج شنبه آذر 6, 93 6:48 pm

كایوتی نوشته است:فكر مي‌كنم مي‌گي اين نوع داستانگويي محدود به زمانه و بي زمان نيست و خارج از ظرف زمان خودش بي معني. همينه؟

نه خب باز هم داری حرف رو اشتباه متوجه می شی مهدی.
من در مورد زمانش صحبت نمی کنم و خب نه به نظرم بدترین اشتباهی که می کنی بیانیه دادن از نظر زبان شخصیته در مورد مرده پرستی و اینا. و یا غیر زمان مند کردنش هست.
چیزی که می گم اینه که قهرمان یه شخصیته که مثلاً می خواد بره علیه حاکم ظالم بجنگه و عدالت رو برقرار کنه یا هر نوع چیز دیگه ای. کاری که از نظر اخلاقی و خواننده ها درسته و قابل پذیرشه. منتها خب این جا سوال اینه که چرا این به خودش زحمت می ده و این کار رو می کنه. این ساختمانی که دور کاراکتر می سازی و اون رو به هدفش وصل می کنی اسکلت کاراکتره. یعنی کافی نیست که بگی آقا یارو دنبال عدالته و یا دنبال به دست گرفتن حریم شخصیش. باید یه شخصیتی درست کنی که ماجرا براش مسئله است. از قضیه به ستوه میاد یا وسواس قضیه رو داره تا بتونه خواننده قهرمان رو تو چهارچوب داستان بپذیره. بحث همون ساب استوری های توی بیوگرافیه که لزومی نیست همه ش بیاد توی داستان ولی نتایجش به شکل یه شبکه باید تار بتنه دور تا دور کاراکتر و یه هاله ای ایجاد کنه.
و خب بحث همون اوت آف کاراکتر بودنی هست که برای آرش توی رمان نگران نباش مهسا محب علی می گفتی. من یه چیزایی از شخصیت آتی دارم که چیز کولیه منتها به اعمالش و کاراش وصل نمی شه و خب شاید در حالت بدی می شد زیر سبیلی رد کرد ولی خب وقتی داستان اساساً محورش همین موضوعه یه ذره باید یه چیزایی تو کاراکترش نشون بده( و نه این که بیاد حرف بزنه و فلسفه ببافه و بیانیه صادر کنه) که چرا این کار رو داره می کنه. آیا یارو یه قهرمانه. یه یاروی افسرده ی بی حوصله است که داره دنبال تفریح می گرده. یه یاروی سیزیف واره که خدایان رو به چالش کشیده یا چیز کلاً جدا از اینا.
و آقا کاراکترات خیلی بهتر شدن نسبت به کارای قبل ولی هم چنان نگاهت از بالاست و نزدیک نمی شی به کاراکتر. با فاصله نگاه می کنی عین یه صحنه ی لانگ شات بازی استراتژی از بالا. دو راه داری. یا به شخصیت یه کم نزدیک تر شی. یا مدل کلارک یه موسیقی و والس سایبر نتیک راه بندازی که شخصیت ها مث مهره های رقصان هستن. و خب مثلاً نمونه ی درخشان نزدیک شدن به شخصیتا به نظرم هنوز داستان تابستانت هست.
نماد کاربر
مدیر farkh
مدیر
 
پست ها : 5213
تاريخ عضويت: شنبه خرداد 8, 89 9:23 am
امتیاز: 89,994.40
محل سکونت: تهران
 تشکر کرده: 25713 دفعه
 تشکر دریافت کرده: 6809 دفعه
مدال ها: 1
نویسنده برتر مسابقه (1)
آنلاين: 184d 20h 5m 57s

Re: بهار - نسخه دو

پستتوسط Agr » جمعه آذر 7, 93 6:58 pm

خب دیدم بی تربیتیه! نشستم دوباره خوندم با دقت...و آروم ترp:
اون تصویر درختای بیدمجنون وار زنگارگرفته تو ساحل عسلویه آقا چه تصویری بود...چــــــــــــــــه تصویـــــــــــــری بود!!!
و فضای شلتر فلزی با اون باریکه های نور وغبار و...اصن سکانس سایبرپانک بیابانی خیـــــــــلی توپی بود

سیستم هک شد یا در شرفِ هکِ توسط آتی و رفقاش که همه رو آزاد کنن ازین حیات زجرآورنتی که نان استاپ هرلحظه تو همه چیز آدم سرک میکشه و اینا؟ رایت؟
با اون باطل شدن مجوز صداسیما خیلی حال کردمD:
چرا جریان پشت بومِ آشناست برام... یه تکرار تاریخیه شبیه ختم زمستان تو ذهنم

دیگه...پست فرخ درباره ی شخصی شدنه ونزدیک تر شدن و درونکاوی کاراکتر و اینا دوبل میشه
بنظر منم کاراکترا یکم غریبه و خیلی تودار میمونن تو کاراتون انگار نمیخوان با کسی قسمت کنن گذشته شونُ اما با این وجود الان اینجا خیلی مونده تا انگیزه ها فاش شن هنو اولشه
ساحر Agr
ساحر
 
پست ها : 580
تاريخ عضويت: يکشنبه تیر 19, 90 10:09 pm
امتیاز: 3,998.70
 تشکر کرده: 764 دفعه
 تشکر دریافت کرده: 1390 دفعه
آنلاين: 7d 22h 39m 27s

Re: بهار - نسخه دو

پستتوسط كایوتی » شنبه آذر 14, 93 12:24 am

farkh نوشته است:
كایوتی نوشته است:فكر مي‌كنم مي‌گي اين نوع داستانگويي محدود به زمانه و بي زمان نيست و خارج از ظرف زمان خودش بي معني. همينه؟

نه خب باز هم داری حرف رو اشتباه متوجه می شی مهدی.
من در مورد زمانش صحبت نمی کنم و خب نه به نظرم بدترین اشتباهی که می کنی بیانیه دادن از نظر زبان شخصیته در مورد مرده پرستی و اینا. و یا غیر زمان مند کردنش هست.
چیزی که می گم اینه که قهرمان یه شخصیته که مثلاً می خواد بره علیه حاکم ظالم بجنگه و عدالت رو برقرار کنه یا هر نوع چیز دیگه ای. کاری که از نظر اخلاقی و خواننده ها درسته و قابل پذیرشه. منتها خب این جا سوال اینه که چرا این به خودش زحمت می ده و این کار رو می کنه. این ساختمانی که دور کاراکتر می سازی و اون رو به هدفش وصل می کنی اسکلت کاراکتره. یعنی کافی نیست که بگی آقا یارو دنبال عدالته و یا دنبال به دست گرفتن حریم شخصیش. باید یه شخصیتی درست کنی که ماجرا براش مسئله است. از قضیه به ستوه میاد یا وسواس قضیه رو داره تا بتونه خواننده قهرمان رو تو چهارچوب داستان بپذیره. بحث همون ساب استوری های توی بیوگرافیه که لزومی نیست همه ش بیاد توی داستان ولی نتایجش به شکل یه شبکه باید تار بتنه دور تا دور کاراکتر و یه هاله ای ایجاد کنه.
و خب بحث همون اوت آف کاراکتر بودنی هست که برای آرش توی رمان نگران نباش مهسا محب علی می گفتی. من یه چیزایی از شخصیت آتی دارم که چیز کولیه منتها به اعمالش و کاراش وصل نمی شه و خب شاید در حالت بدی می شد زیر سبیلی رد کرد ولی خب وقتی داستان اساساً محورش همین موضوعه یه ذره باید یه چیزایی تو کاراکترش نشون بده( و نه این که بیاد حرف بزنه و فلسفه ببافه و بیانیه صادر کنه) که چرا این کار رو داره می کنه. آیا یارو یه قهرمانه. یه یاروی افسرده ی بی حوصله است که داره دنبال تفریح می گرده. یه یاروی سیزیف واره که خدایان رو به چالش کشیده یا چیز کلاً جدا از اینا.
و آقا کاراکترات خیلی بهتر شدن نسبت به کارای قبل ولی هم چنان نگاهت از بالاست و نزدیک نمی شی به کاراکتر. با فاصله نگاه می کنی عین یه صحنه ی لانگ شات بازی استراتژی از بالا. دو راه داری. یا به شخصیت یه کم نزدیک تر شی. یا مدل کلارک یه موسیقی و والس سایبر نتیک راه بندازی که شخصیت ها مث مهره های رقصان هستن. و خب مثلاً نمونه ی درخشان نزدیک شدن به شخصیتا به نظرم هنوز داستان تابستانت هست.


خیلی بد فحش می‌دی فرزاد. تو بگی مثل بچه‌های کودکستان نوشتی خیلی راحت‌تره پذیرفتنش که بگی شبیه رنوها نوشتم. مرگ بر تو. حالا رفتم تو نگارش بعدی.

Agr نوشته است:خب دیدم بی تربیتیه! نشستم دوباره خوندم با دقت...و آروم ترp:
اون تصویر درختای بیدمجنون وار زنگارگرفته تو ساحل عسلویه آقا چه تصویری بود...چــــــــــــــــه تصویـــــــــــــری بود!!!
و فضای شلتر فلزی با اون باریکه های نور وغبار و...اصن سکانس سایبرپانک بیابانی خیـــــــــلی توپی بود

سیستم هک شد یا در شرفِ هکِ توسط آتی و رفقاش که همه رو آزاد کنن ازین حیات زجرآورنتی که نان استاپ هرلحظه تو همه چیز آدم سرک میکشه و اینا؟ رایت؟
با اون باطل شدن مجوز صداسیما خیلی حال کردمD:
چرا جریان پشت بومِ آشناست برام... یه تکرار تاریخیه شبیه ختم زمستان تو ذهنم

دیگه...پست فرخ درباره ی شخصی شدنه ونزدیک تر شدن و درونکاوی کاراکتر و اینا دوبل میشه
بنظر منم کاراکترا یکم غریبه و خیلی تودار میمونن تو کاراتون انگار نمیخوان با کسی قسمت کنن گذشته شونُ اما با این وجود الان اینجا خیلی مونده تا انگیزه ها فاش شن هنو اولشه


مرسی مرسی که می‌خونی. دارم روی اجتماعی کردن‌شون و باز کردن زاویه کار می‌کنم.
خرابکاری‌های من در فنزین:
داستان مثلا!
- بهار (در حال کار)
- زمستان

لاشه داستان!
- سمرقند
- دیوار
نماد کاربر
مدیر كایوتی
مدیر
 
پست ها : 866
تاريخ عضويت: چهارشنبه اردیبهشت 29, 89 7:22 am
امتیاز: 3,307.30
بانک: 0.10
 تشکر کرده: 472 دفعه
 تشکر دریافت کرده: 1219 دفعه
آنلاين: 29d 10h 6m 21s

Re: بهار - نسخه دو

پستتوسط كایوتی » شنبه آذر 14, 93 1:00 am

از اول!

بهار نگارش 2
نفسش را حبس کرد و کلید را زد. فیدها قطع شدند. تراشه‌ی روی اعصابش، پس از سه سالی که از نصبش می‌گذشت، بدون برنامه، خاموش شد. فیدهای پایان‌ناپذیر تراشه روی اعصاب بینایی و شنوایی و چشایی و بساوایی و بویایی‌اش همه قطع شدند. چشمانش برای اولین بار پس از سال‌ها، خالی از فیدهای واسط‌کاربری تراشه، بدون الگوریتم تقویت نور دید در تاریکی، خود ظلمت را دید. لحظه‌ای سکوت بود. سکون و خود نیستی. بعد شروع شد. اشکالی که جلوی چشم‌ش می‌رقصیدند و وهم سوت زیر مغزشکاف و بوهای پیچیده‌ی ناشناس و نویز سفید لامسه. توی سر عاطفه، سکوت مطلق پر از هیاهو بود. پر از فریاد اعتراض حس‌هایی که نبودند. چشم‌هایش به نور کم عادت کرد و جای درخت نقره‌ای کاله‌ئیدوسکوپ‌وار اوهام بصری، داخل شلتر را در همان نور دید. و گوش‌ها صدای محو باد را تشخیص داد و به دنبال آن دوید و سوت به پس‌زمینه رفت. حس به تنش برگشت و باز لباس و رطوبت و تیغ را توی دستش حس کرد.
عاطفه درست همان آدمی بود که به انتهای جهان سفر کرده، نشسته به شنیدن موسیقی کیهانی، در چرخش افلاک که از چرخ‌های کوکی دنیا بلند می‌شود. توی دل نقطه‌ی کور نت، توی ظلمات داخل شلتر، همان جایی که قرار است ند جدید نصب کنند، نشسته است و نِت خام مثل چشمه در واسط تراشه‌ی زیستی‌اش می‌جوشد. قفل فِرم‌وِیر گوشی‌اش را باز کرده. با تیغ پوست و گوشت روی تراشه‌ی دستش را بریده و برگردانده بود. پروب‌های ریز جوینده توی زخم فرو کرده بود تا پایه‌های نامریی تراشه را برایش پیدا کنند و دندان‌های ریزشان را توی طلای ظریف پایه‌ها فرو کنند. بعد تراشه را تا خود ترمینال متنی، برهنه کرده بود.
درون حفره‌ای که عاطفه توی پوسته‌ی مدل کاربردی عام شبکه کنده بود، فنر حلقوی کوک دنیا می‌چرخید و عاطفه ماشین ساده‌ی کوچک خودش را، آن کد نوزاد کوچک را، مستقیم با چرخ‌دنده‌های خود دنیا دندان به دندان کرد. جاسوسی کوچک توی دل تراشه‌ی زیستی‌اش فرستاد. فرمانی داد و گوشی، دستی، تراشه‌ی فرستنده/گیرنده روی دستش، واسط تراشه در گردنش و خود تراشه‌ی خیمه‌زده روی مغزش، همه در یک لحظه ریست شدند. پیام بوت آمد. کد کوچک عاطفه، موش سرخ، هم بالا آمد و جزو رابط کاربری تراشه‌اش قرار گرفت. چیزی سوسوزن، نوری سرخ تپنده، گوشه‌ای خارج از محوطه‌ی توجه میدان دید، اضافه شده بود.
نفس حبس شده‌اش را رها کرد. نه آلارمی بلند شده بود. نه اخطار کد غیرسازمانی. نه گیر نرم‌افزار مهاجم. همه چیز درست کار می‌کرد.
عاطفه سیم ظریف توی زخم را کشید و سرهای گزنده‌ی سوسمارک‌های میکروسکوپی، پایه‌ها را رها کردند و سرخون‌آلود سیم از توی زخم در آمد و بخار خون به هوا رفت. سر دیگر سیم توی مدار مبدلی بود که آن سویش به داشبرد سامسونگ دست‌کاری‌شده‌اش وصل می‌شد. سطح اسپری‌شده‌ی روی زخم شکافت و خون بیرون زد. اسپری دوم را روی زخم پاشید. بلور سخت روی زخم با خونابه ریخت. خون را با گاز خشک کرد و پوست بلند شده را سرجایش برگرداند و رویش انگشت کشید. باند را از کیفش در آورد و روی زخم پیچید. دیگر می‌توانست بگذارد خوب شود. شاید می‌داد بخیه‌اش کنند.
با زبان به دندان نیش‌ راستش زد و منوی اصلی تراشه‌ی مغز با ساعت دیجیتال روی میدان بینایی‌اش آمد. ساعت را با نوک زبان مرخص کرد. کل کار باز کردن زخم و وصل کردن سیم‌ها و هک تراشه، در پناه مخفی دیوارهای فلزی شلتر، بیشتر از سه دقیقه طول نکشیده بود. راضی بود تاندون‌های شستش پاره نشده‌اند. اضطرابی زیرپوستش دویده بود که مبادا آن طور که فکر می‌کرده این نقطه چندان کور کور هم نباشد.
درخشش سرخ گوشه‌ی میدان بینایی‌اش، چشم ستاره‌ای سرخ بود و حالا مجموعه ساختارهای افزونه به جسمش، سخت‌افزاری و نرم‌افزاری که هویت مجازی‌اش بودند، زیر پوست‌شان حشره‌ای داشتند که اگر عاطفه می‌‌خواست، برایش ترافیک را، زبان دنیا را، می‌برید، سرویس‌های مختلف را، گمنامانه، مثل روزهای قدیم وب آزاد، برایش فهرست می‌کرد.
موش را صدا زد و موش جواب داد.
«حاضر.»
«آماده.»
«آماده مخفی.»
لبخند چهره‌ی سبزه‌ی عصبی کوچک‌اش را باز کرد و تازه از خفگی هوای مانده‌ی توی شلتر فلزی آگاه شد. نیزه‌های آفتاب از سوراخ‌های هنوز آب‌بندی نشده‌ی جای گلندهای هنوز نصب نشده، غبار معلق هوا به سیخ‌های دراز نورانی می‌کشید. بوی نم‌گرفته‌ی هاش-دو-اس متعفن، گند گوگردی جهنم بهار عسلویه، باز ته بینی‌اش را به خارش انداخت. روسری عایق تابش را از روی لدر پیچ‌شده به دیوار برداشت و به سر کشید. تهویه‌ی درونی روسری اصلاً پاسخی درخور گرما و رطوبت شرجی نبود. اما از شفتگی موهای وزش خیلی بهتر بود. دست‌های کپل کوچکش را روی لباسش کشید. بی‌حس کننده هنوز کار می‌کرد، ولی درد می‌آمد. سنگینی تپش درد را توی گوشتش حس می‌کرد. پشتش را تکاند و از شلتر فلز سیاه بیرون رفت.
همین امروز کار لَدِرکشی را تمام می‌کردند. همین هفته هم سولار و باتری‌ها را نصب می‌کردند. بعد کابل‌های داده و بعد آنتن‌ها را با سیم‌های زره‌پوش ضد توفان شن، بسته روی لدرهای خارجی، به دروازه‌ی داخل متصل می‌کردند. بعد می‌توانست برود خانه. تا یک هفته و بعد برگردد و بیست و سه روز دیگر از بیست و هفت سالگی‌اش را صرف وصل کردن ماشین‌های دی‌ان به دیتاسنترهای فرافضا کند و این یکی خط را تا خود منیفولد، مستقیم به ماشین‌های نوری دنیاهای موازی وصل کند. بعد که کار تمام می‌شد، دیگر این نقطه هم کور نبود و به نت بی‌سیم وصل می‌شد.
سایت محل شلتر توی گودی بود. خاک‌برداری کرده و تکه‌ای کوه را هم با پیکور زده بودند. جاده‌ای خاکی از کنار سایت رد می‌شد و در شکاف کوه گم می‌شد. دستی عضلانی که شهر عسلویه را از گردن به دریا چسبانده بود. وانت دوکابینه توی پیچ جاده پارک شده بود. به سمت آن رفت. دورش چرخید. پشت خودروی زورمند، نادر، شق و رق، شیک مثل همیشه، ایستاده و سیگار به دست، محو تماشای صفحه‌ی بزرگ گوشی‌اش. از روی صدای خفه معلوم بود دارد درام تاریخی پرطرفدار این روزها را پخش می‌کند. صدای لطفعلی خان زند می‌آمد که با مریم بانو در گفتگویی پرشور بود و صدای چاپلوس حاج ابراهیم کلانتر را هم دوبلور درست مثل آدم‌های بدجنس چاق درمی‌آورد. پشت همین پیچ خاکی، دویست متر پایین‌تر، هم سطح دریا، درخت‌های بی‌شمار نقاط دسترسی قدیم، فسیل‌های 11/802، با سیم‌های آویخته‌ی بسیار، مثل بیدهای مجنون فلزی، دستخوش باد صبح خلیج فارس، زنگار به تن، شوره به پا، می‌رقصیدند.
پوتین‌های سنگین عاطفه روی ریگ‌ها، صدای قلکی پرسکه می‌داد. نادر به شنیدن این صدا برگشت. صورتش را پاک‌تراش کرده و بوی افترشیو فرومون جنسی می‌داد. قاچاقچی سابق گوشی‌اش را توی جیب تپاند. سیگار از جیب‌ش در آورد. روشن کرد و به عاطفه داد. عاطفه گفت: «مگه آنتن داری؟»
«نه خانم مهندس. ریختم رو گوشی.»
سیگار که تمام شد، نادر پرسید: «کجا بریم خانم؟»
«بهداری نفت.»
«می‌خواین بالاخره زخمه رو بخیه کنید؟»
* * *
توی اتاق بزرگی ظاهر شدند و هر کدامشان شکلی گرفت. بقیه را ندید، اما خودش را توی زرهی زرین یافت. توی آینه‌های تالار دو بالک فلزی خمیده از شانه‌های لباس رزم چسب بدن بیرون زده بود. در بزرگ دو لنگه‌ی چوبی بزرگ باز شد و از دو طرف به دیوار خورد. زنی با لباس بلند سفید از تاریکی پشت درگاه بیرون زد و به سمت آن‌ها دوید. پراکنده شدند. هر چه نزدیک‌تر می‌شد، او کوچک‌تر می‌شد. خودش را می‌توانست ببیند که آب می‌رود و دیوارها با نقاشی‌های میکل آنژوار رویشان بالا می‌رفتند. برگشت و به سمت در دیگر اتاق دوید. دری که از آن نور روز بیرون می‌زد. پاپوش‌های فلزی‌اش روی زمین مثل ناقوس‌های طاعون مینیاتوری صدا می‌کردند. بعد توی حیاط بود. گوشه‌ای. زن مثل این‌که توی آب راه برود از همان در خارج شد. لباس درازش سیاه شده بود و روی زمین کشیده می‌شد. توی نور روز کمرنگ شد و بعد محو.
عاطفه سوزش موش سرخ پشت پلک‌هایش بیدار شد. نشان برق می‌زد. موش توجه چیزی از نت تاریک را به خود جلب کرده بود و داشت با آن می‌جنگید. بلند شد و توی تخت‌ش نشست. بیدار که شد، حمله قطع شد و موش به حالت آماده‌باش برگشت. پیامی برایش آمده بود. فرداشب نوبت شبیخون بود. او بود و چند تای دیگر مثل خودش با اسم‌های مجعول و صداهای مجهول، درهای بسته را باز می‌کردند و بسته‌های اطلاعات را گمنام توی سلول‌های حافظه‌ی آسمان جابه‌جا می‌کردند. عاطفه پیام را حفظ کرد و بعد پاکش کرد. به سمت عسلی چوبی غیرهوشمند خم شد و بطری بدون برچسب را برداشت. دوست نداشت هولوگرام روی بطری شب نور بدهد و صدایش کند. صدای جیرجیر فنرهای تخت قدیمی بلند شد. آب خورد. بعد تو گرمای قسمتی از تخت که تشک گود رفته بود گربه‌وار مچاله شد و خوابید و به صدای بلندگوهای فراصوت بیرون هیچ اهمیت نداد.
* * *
عاطفه نگاهش را به سمت پنجره‌ی رو به خیابان برگرداند. توی یکی از بازوهای مارپیچ دوگانه‌ی مجتمع تجاری بود. بازوی کهکشانی بود شیب‌دار می‌چرخید و بدون یک دانه پله، سه طبقه مغازه و فروشگاه توی تنش داشت و سیاه‌چاله‌ی وسط‌ش هم مرکز بازی‌ها بود. کنار خیابان، روی پله‌های دراز، منصور ایستاده بود. زیر نم‌نم بندنیامدنی بعد از رگباری که عاطفه تویش تا لباس زیر خیس شده بود. یقه‌ی شق و رق کاپشن بلند سرمه‌ای‌اش را بالا داده بود و به سیگار پک‌هایی شهوانی می‌ِزد که تن سیاه سیگار را آتش می‌زد، شعله توی چشم باران. موهایش به سر چسبیده بود. بعد مهرداد دوان دوان با مشمعی بر سر از خیسی خیابان پله‌ها را دو تا یکی کرد. باران بود و هیچ کدام ماسک نزده بودند. عاطفه دید منصور سیگار را انداخت و با مهرداد به سمت نزدیک‌ترین در مجتمع رفتند. تراشه‌اش کنار تصویر هر کدام آخرین فیدهای شبکه‌های اجتماعی مربوط به هر یک را نشان می‌داد.
دور میزی چهار نفری کوچکی شش نفرشان نشسته بودند. عاطفه بود هنوز تیره پوست و سوخته از ششمین بیست و سه روزی که در راه‌های بی‌پایان بین پست‌ها و منیفولدها و ایستگاه‌ها و دکل‌ها گذرانده بود. صبا بود، مجتبی، منصور، پریسا. محمود نیامده بود. خودش هم نمی‌خواست او بیاید. ولی یک بار گفته بود که گفته باشد. یادش نبود کی، ولی یادش بود وقتی را که به محمود گفته بود مثل دخترها احساسات نشان ندهد و او هم گوش کرده بود.
صبا می‌گفت: «... مثل همون باری که جزوه‌ی درسی یکی از هم‌کلاسی‌هایم رو سوزوندم و کسی باور نکرد کار من بوده...»
منصور موهای پریشانش را دست‌مالی کرد و گفت: «تو چه جور زنی هستی خب؟» که عاطفه گفت: «این چقدر شبیه محمود بود.»
نفهمید کدامشان گفت: «محمود این قدر حرف نمی‌زنه. ولی وقتی حرف می‌زنه این شکلیه.» انگار صدا و تصویر را از توی کانال با فشرده‌سازی می‌شنید و می‌دید با شنیدن اسم محمود.
«حرف زدنش مثل محموده، درست. اما حرومزادگی طرز فکرش انگار فردیس باشه.»
و این طور بود که صبا پرسید: «راستی خود مأموریت چطور بود؟»
گرمش شد. سرخی‌های روی دستش سوختند و به خارش افتادند.
«سخت بود.» مکثی کرد. «گرم شده.»
همه ساکت شدند. حتا مجتبی. منصور پوزخندی به لب داشت.
«گرم بود. تابستونش اومده. تا حالا زمستون گرم و خوب بود. جای خصوصی برای استراحت و تنهایی نبود. گرم بود. روشن. پر نور. انگار خورشید این‌جا چرک‌نویس خورشید اون‌جا باشه. شهرها گنبد ندارن. خود خورشید رو می‌بینی. مجبوری ماسک بذاری. همه موهاشون وز بود. وقتی کسی حموم می‌رفت بوی موی کز خورده بلند می‌شد...»
مجتبی وسط حرفش پرید: «احسان یک چیزایی از راننده تعریف می‌کرد...»
همه خندیدند. مجتبی مجلس را به دست گرفت. مثل همیشه انگار در مسابقه‌‌ی شیرین‌کاری هر کس تندتر و بلندتر حرف زد شرکت کرده. سیب آدم روی گلوی لاغرش تند تند بالا و پایین می‌رفت و اگر صدایش را یک جوری می‌بستی خنده‌دار هم بود. می‌شد گوش‌هایش را خاموش کند و در سکوت نمایش پر جنب و جوش دست‌ها و صورتش و پاشیدن بزاق را تماشا کند و پیش خودش بی‌صدا بخندد.
گنبد ضد تشعشع را فقط تهران داشت و چند شهر دیگر. توی جنوب چیزی نبود که جلوی اختلال الکترونیک را بگیرد. همه جا روی زمین سیم‌کشیده بودند. همه جا پر بود از دکل. لایشان سیم کشیده و منظره‌ی هوایی، لانه زنبوری سیمی. از هوا سیم‌ها زمین را پوشانده‌اند با هزار تا چیز دیگر که گرما و نمک و کود و دود گوگرد و باران اسیدی نمی‌گذارد به حال خود بمانند. هوای تهران چرب بود، غلیظ، هوای جنوب پر از داغی دما و نور و تشعشع خورشید و سیم‌های لخت و دیواره‌های پر از رسانا که آن‌جا هنوز هم استفاده دارند.
مردم آن‌جا حفاظ شخصی دارند. همه‌ی سیگنال‌ها آن‌جا قوی‌تر است. اوزون سوراخ و اشعه‌ی کیهانی و آلودگی تشعشعی و فرابنفش و هزار تا چیز دیگر از آسمان و زمین می‌ریزد و مردها همه انگار دامن فلزی پوشیده‌اند.
این از همان جمع‌شدن‌های دورهمی بود که عوض شدن محل کار چند نفرشان به گروه واردش کرده بود. می‌رفتند جاهای مختلف، روز اگر بود توی شهر. زیرگنبد شیشه‌سربی. شب اگر بود شاید می‌رفتند دره یا کوه. عاطفه یاد شقایق‌های یکی از دامنه‌های سایه‌گیر افتاد که یک ساعت بعد از چیدن سیاه سیاه شده بودند.
* * *
ابرها روی خورشید را پوشاندند و زن ناگهان توی حیاط ظاهر شد. آرام بود و به عاطفه اشاره کرد، دست‌هایش را باز کرد و دو طرف گرفت. آغوشی باز، به آشتی. بعد به جیبی باریک روی سینه‌ی لباس‌ش اشاره کرد که اندازه‌ی عاطفه می‌بود. عاطفه سر تکان داد و دست به کمرش برد. دختر لبخند زیبای افسونگری زد. عاطفه خیره ماند. دختر سریع جلو آمد و عاطفه ناگهان به خودش آمد و عقب کشید و توی شکافی لای الوارهای به حال خود رها شده پرید. دختر رو در هم کشید. زیر گریه زد و توی اتاق فرار کرد. عاطفه از لای الوارها بیرون آمد. دوان دوان به درون اتاق رفت.
عاطفه یک ساعتی بود که توی کافی‌تِک نشسته بود. ساعت امن‌اش تمام می‌شد و هنوز کسی نیامده بود. باید می‌دید. تا این‌جا آمده و یک نصف روز تعطیلش را حرام رسیدن به این‌جا کرده بود. تا به حال فقط پیام‌های ناشناس گمنام از سرورهای آزاد دیگر گرفته بود که بعضی‌ها معلوم بود زیستی هستند، اما بعضی دیگر خیلی قوی‌تر بود. این یکی پیام مخصوص خودش بود. به اسم خودش آمده بود. اول ترسیده بود نکند پلیس باشد. بعد حساب‌هایش را کرد و دید نمی‌شود. او که کاری نکرده بود، فقط نشسته گوش داده بود. گاهی هم فیدهای اجباری پیام‌های اپراتور را حذف می‌کرد. پلیس امکان پیدا کردن او را هم نداشت. ارتباط موش کوچکش هر لحظه تغییر شکل می‌داد. روی 11/802 هم کسی امکان یافتن او را نداشت. او هم یکی از میلیون‌ها اینترفیس گمنامی بود که به شبکه وصل بودند.
یک هفته بعد از راه انداختن سرور کوچکش، با یکی از موتورهای جستجوی قدیمی، تالارهای بلک روبز را یافته بود. روی یک آدرس شناور قدیمی. تالارها سوار چند پهپاد، گلایدرهای خورشیدی بی‌سرنشین، توی آسمان زمین پرواز می‌کردند و با سواری گرفتن از 11/802 های محلی، یا با لیزرهای کم‌توان روی گنبدهای مدولاتور نور، توی نت، لابه‌لای تریلیون‌ها نت سازمانی خصوصی و دولتی، مستقر می‌ماندند پیدا کردن پهپادها بین چند صد میلیون پهپاد همیشه معلق توی آسمان اگر هم شدنی بود، آسان نبود. کسی هم نمی‌توانست همه را از کار بیندازد. به خصوص وقتی هر روز کسی یک پهپاد جدید به آسمان می‌فرستاد. بعضی‌ها حتی پهپادهای تجاری را آلوده کرده بودند و توی تن پهپادهای سامسونگ و سونی و گوگل و مایکروسافت و بنیاد و وزارت علوم و ارتش، انگل‌وار می‌زیستند و بسته‌های خود را با نشان مجوزهای دیجیتال تجاری و نظامی می‌فرستادند.
عاطفه وقتی برای اولین بار تصویر بلک اسفر را مجسم کرد، با پهپادهای تجاری که مرتب آلوده شده و پاک می‌شدند، یا «بازی زندگی» سه‌بعدی توی آگهی بازرگانی کرم دور چشم افتاد که نانوبال‌های کرم تا بیست و چهار ساعت خودشان را با استفاده از چرک و چربی روی پوست تکثیر کرده و چروک دور چشم را با تنظیم رطوبت و چربی پاک می‌کردند.
عاطفه توی چند هجوم شبانه شرکت کرده بود. موش سرخ، اسمش، حالا معروف بود. یکی دو تا برای پول، که کارت هدیه‌ی گمنام گرفته بود و سه چهارتا هم از روی کنجکاوی و یکی دو تا هم از روی خشم، مثل اداره‌ی دارایی غرب. موش سرخ جراتش را زیاد کرده بود. سرجمع بیشتر از بیست بار پایش به حفره‌ی اسرار باز شده بود. حالا توی همین تالارهای بادخیز آینده و رونده‌ی بلک روبز، عاطفه پیامی گرفته بود به اسم خودش و مسلم می‌دانست نه دولتی است، نه پلیس، نه اطلاعات، نه دیوار آتش هوشمند گزنده‌ای که بخواهد او را به تله بیندازد. بیشتر کنجکاو بود تا نگران.
چند دقیقه پیش او در بوران وحش اردیبهشت، کوچه‌های تنگ با دیوارهای پر از کابل نشتی فسفرسان را به سمت مجتمع تجاری پای گنبد چهاردهم تهران طی کرده بود. دستش توی جیب روپوش، دور دسته‌ی فلزی زرد پنجه بکس حلقه بود و آماده بود با نزدیک شدن هر دیارالبشری، روکش محافظ صورت کلاه بزرگش را آزاد کند و یک اتمسفر اسپری فلفل توی صورت زن و مردی بشکفد که بخواهد از یک متری نزدیک‌تر شود. همین یک ماه پیش بود، توی همین محله، چوب درازی در آستین لباس گشاد عماد معروف به عماد دراز کرده بودند و او را از گردن بسته به خودروی پلیس دور گردانده بودند و صدایش را بلندگوی ماشین پلیس تقویت می‌کرد که: «من اراذل و اوباش مخل نظم... » و بقیه‌اش را گزارشگر شبکه‌ی تصویری، بسته‌ی صداوسیما اجباری روی تراشه، قطع می‌کرد و عاطفه هم صدا را بسته بود که ناگهانی در فواصل نامعین زمانی خودش زیاد می‌شد تا حواس آدم را جلب خبر یا آگهی بازرگانی کند و هیچ بلاکری هم نمی‌توانست کامل جلویش را بگیرد. عاطفه هم جرأت نمی‌کرد زیاد موش‌اش را وادارد ترافیک صداوسیما را بلاک کند. اگر بازخورد حسی که تراشه مرتب می‌گرفت و می‌فرستاد، با جدول پخش برنامه هماهنگ نبود، مشکوک می‌شدند و شاید سراغش می‎آمدند. شاید هم کسی نمی‌فهمید. شاید هم می‌فهمید.
محل قرار را دوست نداشت. اما دلیل انتخاب آن را درک می‌کرد. راه‌های فرار بی‌شمار. حس‌گرها، پسیوها، سایکلاپس‌ها، ریفت‌ها و شیشه‌های حساس را هم یا اسپری پاشیده و یا دزدیده بودند. یکی حتی با دیلم دوربین بالای خودپرداز را هم بیرون کشیده بود. می‌دانست وقتی باران نبارد، همین کوچه‌ها محل معامله‌ی هویت‌های کد کوانتومی است. یا اطلاعات این شرکت و آن شرکت. یا کد فلان اپ یا قفل زیستی آن یکی برنامه‌ی با نمونه‌ی زیستی قابل کشت. ماژول‌ها سیم‌کارت قدیم را هم می‌شد خرید و با تراشه اینترفیس کرد و از بیس‌های باقی‌مانده سرویس‌های باستانی‌شان را بیرون کشید. حتی شنیده بود یک‌بار در حمله‌ی پلیس ماژول دسترسی به اطلاعات حفاری یکی از چاه‌های نفت جنوب را هم کشف کرده بودند. خودش هم اگر بود، حتماً چنین جایی قرار می‌گذاشت.
حالا هم که توی کافی تک تنگ تاریک نشسته بود، تکیه‌اش را که به دیوار داد بوی محو اسپری جاذب موج را حس کرد که به فوم متخلخل روی دیوار پاشیده بودند و با خاطره‌ی ناخودآگاه اتاق تست آنتن، گلیچ ناگزیر نت روی تراشه‌اش را درک کرد. ارتباطش با بیرون یک باریکه‌ی ناپایدار سیگنال بود که از چیزی بیرون منعکس می‌شد و به او می‌رسید.
صدای هیجان‌زده‌ی کسی از آن سوی کافه بلند شد: «اینو باید کراس می‌زدی. روی خودش نمی‌شه کامپایل کرد. بوتش هاردکد شده...» و توجه عاطفه را جلب کرد. آن سوتر در انتهای خم زانوی کافه یک گروه نشسته بودند. گجت‌هایشان، دستی‌ها و گوشی‌های و تبلت‌های خارج-از-تولیدشان را روی میزها گذاشته بودند. نشانگر شبکیه‌ی عاطفه وجود چند وپ خیلی قدیمی را نشان داد که حوزه‌هایشان به دیوارهای جاذب کافه محدود می‌شد. یکی از یاروهای لباس توئید ریشو، دل و روده‌ی تبلت کوچکی را باز کرده و روی میز ریخته بود و دو سه نفر روی سرش خم شده بودند و نور دستبند ال‌ایی‌دی طرف روی سطح براق میز و بردهای استریپ قدیمی چشم را می‌زد. موش سرخ لحظه‌ای چشمک زد. کسی داشت به او نگاه می‌کرد و اسکنی رویش انداخته بود. سریع تشخیص‌اش داد. دخترکی بدون روسری، انعکاس تصویر نت-گلس از مد افتاده‌ای روی عنبیه‌اش را برنامک تصحیح تصویر عاطفه سعی می‌کرد واضح کند و بعد خطا داد. یارو روی عنبیه‌اش لنز پلاریزه داشت و انعکاس نوری تصویر را مغشوش می‌کرد. پوزخندی زد و مچ خودش را گرفت که داشت فکر می‌کرد چطور می‌شود چیزی نوشت که اغتشاش را بگیرد و تصویر را باز کند. به خودش فحش داد و دید ضمن فحش دادن هم دارد به راه‌حل فکر می‌کند و فکرش را به زور خفه کرد. باز فکر کرد من که به فضای دیگران خصوصی کار ندارم اغتشاش قطبی بصری را چطور می‌شود گرفت؟ بعد ناگهان تصویری شفاف از سیاهی دوده‌ی باران اسیدی را دید که به خورد استخوان‌هایش رفته است و دارد فاسدش می‌کند و گوشتش را سبز می‌کند و برمی‌گرداند و به چیزی مثل نماینده‌های مجلس یا دیوان‌سالارهای استخدام رسمی دولتی تبدیل می‌شود. فکر کرد شبیه اونا شدم؟ مثل یاروهایی که به همه چیز مردم کار دارن؟ عق زد و از جهش تنش اکوی ذهنی توی تراشه، لوپ کابوس دیجیتال، قطع شد.. کمرش راست کرد. نفسی عمیق کشید تا رفلکس فیزیکی معده‌اش را کنترل کند.
سایه‌ای روی عاطفه افتاد. نگاهش را از گجت جانکی‌ها برداشت و برگشت. مردی جوان کنار میز ایستاده بود. لبخند زیبایی داشت و آراسته بود. ته‌ریش بلند. آراسته و سنگین. دو دکمه‌ی بالای پیرهن درازش را بسته بود و زیرش تی‌شرتی سفید سفید و براق. کت بلند سیاهی به تن و جین خاکستری. کلاهی سیبی با دستمالی توی دستش که جلو آورد و با انگشت رو چربی دوده‌ی میز، لوگوی تالارهای بلک‌روبز را کشید و بعد دستمال را رویش گذاشت و کلاه را هم روی دستمال. صندلی پلکسی گلاس شفاف را عقب کشید و رویش نشست.
«سلام خانم جواهری.» اشاره‌ای توی هوا کرد و کارت ویزیت کوانتوم کدش توی میدان دید عاطفه برق زد. هانی عسگری. مدیرعامل. «هانی هستم.» و لبخندش دندان‌های سفیدش را از بین لب‌های خوب تغذیه شده بیرون ریخت.
عاطفه کم با این طبقه برخورد داشت. اما آن قدر دیده بود که بداند. یک‌بار اوایل کارش وقتی سرش را توی سرور کرده بود و داشت سعی می‌کرد کارت واسط نوری دیتاسنتر فضای موازی را نصب کند، شنیده بود رییس‌اش با دو نفر پر سر و صدا آمدند تو و یارو دارد می‌گوید: «به سرور من نمی‌شه دست بزنید.». عاطفه سر بلند کرد و قیافه‌ی رییسش را که دید، بدون این‌که فکر کند وارد گفتگو شد. کارت را به سمت طرف گرفت و گفت: «اگر دسترسی ندین چطور می‌خواین برنامه‌ی من براتون کار کنه؟» و بعد که طرف رفته بود رییسش گفت: «شناختی؟» و او که گفت نه، نیازی فاتحانه گفته بود: «آقازاده‌ترین آدم ایران.» و چشم‌هایش برق زده بود و عاطفه پوزخند تمسخرآمیزش را حواله‌اش کرده بود که به آشنایی با آقازاده افتخار می‌کند. سر و وضع براق این هانی عاطفه را یاد آن یکی اولیگارش‌زاده‌ی نسل دومی انداخت.
نسل سوم اولیگارش‌های جدید نه مثل اولی‌های رومانتیک-پرگمایست‌های ساختارشکن بودند و نه مثل نسل دومی‌ها تکنوکرات‌های انتحاری به دل دشمن رفته برای گرفتن منبع قدرت از دشمن‌های بی‌شمار توی جنگ صلیبی اعلان نشده‌ی اواخر قرن چهاردهم شمسی. از نسل سومی‌ها، آن‌هایی که هدونیست‌های آخرالزمانی نبودند، مثل همه چیزهای دیگری که ناگزیر اقتضای تاریخی ابن خلدونی بود الگوی بیزنس 1985 را گرفته بودند و حالا شرکت‌های خصوصی خونسرد چندملیتی بودند.
برود به جهنم. خودش و هر پیشنهادی که داشته باشد.
* * *
در کل 1 بار ویرایش شده. اخرین ویرایش توسط كایوتی در شنبه آذر 15, 93 8:00 pm .
خرابکاری‌های من در فنزین:
داستان مثلا!
- بهار (در حال کار)
- زمستان

لاشه داستان!
- سمرقند
- دیوار
نماد کاربر
مدیر كایوتی
مدیر
 
پست ها : 866
تاريخ عضويت: چهارشنبه اردیبهشت 29, 89 7:22 am
امتیاز: 3,307.30
بانک: 0.10
 تشکر کرده: 472 دفعه
 تشکر دریافت کرده: 1219 دفعه
آنلاين: 29d 10h 6m 21s

Re: بهار - نسخه دو

پستتوسط كایوتی » شنبه آذر 14, 93 1:02 am

دوان دوان به دنبال دختر از در تالار وارد شد. دوباره اندازه‌ی خودش شده بود. توی اتاق اثری از دختر نبود. ایستاد و دست به کمرش برد و قبضه‌ی شمشیر را گرفت. نبض آهن سیاه مرگ کف دستش لرزید. از نقش‌های روی دیوارهای اتاق، از هرم لرزان هوای خالی، میمون‌هایی سرخ لاکی و سبز سیر، فلس جای مو، نیزه به یک دست و مشعل به دست دیگر شکل گرفتند، مادی شدند و به سمت او هجوم آوردند. دختر هم جلوی در، پشت سر میمون‌ها، ظاهر شد. عاطفه شمشیر سنگین تیره‌ی براق بلند را بیرون کشید.
بلند شد و تشنه بود، پس زنگ زد و مهماندار باریک بلندبالایی که ساک عاطفه را بالا گذاشته بود، برایش آب آورد. در ترمینال از همکارانش جدا شد. پایش به محوطه‌ی ترمینال که رسید، اعلان‌های تجاری محدوده‌ی معاف از مالیات به او هجوم آوردند. هر قدم یک درصد به مالیات اضافه می‌کند! نمی‌خواست به شلوغی بخورد, با عجله، تقریباً سرآسیمه، از در بیرون رفت و خدا را شکر کرد که دستی‌اش را خاموش کرده بود. بیرون هنوز تاریک بود و سرد. سپیده اگر هم زده بود نمی‌توانست از گنبدهای شیشه‌ای آسمان رد شود. رمپ را گرفت و بنا کرد از محوطه‌ی پارکینگ بگذرد و بیرون منتظر آمدن مهرداد شود. کسی صدایش کرد. برگشت. مرد میان‌سال لاغری بود که لباس جینی کثیف به تن کرده بود. مرد گفت: «خانم جواهری؟»
«شما؟»
مرد دست به جیب برد. «یکی دو تا سوال مختصره که بچه‌ها می‌خوان ازتون بپرسن.» و توی سرمای قطبی صبح اردیبهشت، آمده از لای شکاف‌های کوه‌های شمال، دستانی قوی ناگهان از پشت عاطفه را گرفتند. اسپری کوچکی کف دست مرد ظاهر شد، مرد پفی توی صورت عاطفه فشاند و عاطفه که تازه دست و پایش را پیدا کرده بود و دهان باز کرده که جیغ بزند، خاموش شد. شل توی دست‌های ربایندگانش افتاد. جز راننده‌های تاکسی و دستفروش‌های مچاله‌ی اول صبح، کس دیگری هم در اطراف نبود که بخواهد تعجب کند. خودروی سفید، همان کراکنی بود که آندرومدا را بلعید و از خیابان‌های زیرزمینی به سمت شمال به راه افتاد.
مقاله‌ی زندگی‌های موازی آینده سال 1371 در مجله‌ای منتشر شد. فرض کنید در خانه نشسته‌اید که از بیرون صدای ماشین تبلیغات را می‌شنوید که می‌گوید: «تا ابد زندگی کنید! موسسه‌ی زندگی روشن به شما تا ابد فرصت می‌دهد!» و سرتان را از پنجره بیرون می‌برید و شماره‌ی هولوفون را یادداشت می‌کنید. سری به شرکت می‌زنید و شنیده‌های شما را تایید می‌کنند. بعد می‌گویند اتفاقاً همسایه‌ی خود شما هم هفته‌ی پیش به ما پیوسته است و اگر بخواهید ترتیب ملاقات را می‌دهند. بعد که شما سر تکان می‌دهید، شما را به اتاقی می‌برند و روی یکی صندلی می‌نشینید. یکی از دیوارهای اتاق شیشه‌ای شیری رنگ است که آرام شفاف می‌شود و نادر معصومی پشت آن ایستاده. به گوشش اشاره می‌کند و شما هدست روی میز را روی گوش و دهان‌تان تنظیم می‌کنید و می‌گویید: «سلام نادر.» و نادر می‌گوید: «سلام! خوبی خوشی سلامتی؟ کجاهایی؟ اومدی این‌جا؟ راستی اون چسب آکواریومی که ازت گرفتم توی گاراژه. خواستی برو بردار. خونه یکی دو هفته دیگه تخلیه می‌شه. توی این دو قرنی که این‌جام نشده یک چیز کوچیک هم یادم بره...» و می‌گوید و می‌گوید. از اتاق که بیرون آمدید آقای کارشناس فروش منتظرتان ایستاده و می‌گوید «فقط یک مساله‌ی قانونی هست. برای این‌که بتونیم رونوشت کاملاً دقیقی از شما برداریم، مجبوریم مغزتون رو خیلی خیلی دقیق نمونه‌برداری کنیم، که متاسفانه باعث نابودی مغز فیزیکی می‌شه. این یک سری مساله‌ی قانونی درست می‌کنه که ...» و شما وقتی از موسسه بیرون می‌آیید آفتاب شدیداً چشم‌تان را می‌زند.
«خانم کدوم خیابون؟»
عاطفه چشم‌هایش را که باز کرد، خورشید عصر، از لای اتوبان‌های فیبرکربن توی آسمان، توی خفقان پاییزی اردیبهشت، انگشت‌های خشکیده‌ و کثیفش را توی چشم‌هایش فرو کرد. هوا بوی گل‌های دودی آویخته از ستون‌های اسلیمی اتوبان را می‌داد.
راننده صدای رادیو را کم کرد و توی آینه نگاهش کرد.
«ببخشید بیدارتون کردم. ولی رسیدیم... کدوم خیابون؟»
خودش را جمع کرد. چقدر کوفته بود.
«دوم. بریم توی دومی. میرمهنا.»
خودرو توی خیابان پیچید.
«همین جا.»
عاطفه ماسک‌ش را، با تومورهای فـیـلـتـر، روی دهان و بینی کشید. رضایت‌نامه‌ی رنگارنگ و شاد تاکسیرانی روی میدان بینایی‌اش ظاهر شد. کرایه را هم همان جا رد کرد. دستی‌اش لرزید که حتماً پیام اپراتور بانک بود. جرات نکرد پیام را نگاه کند. تاکسی، آن هم از فرودگاه، کم نمی‌شد. غذای سه چهار روز می‌شد.
در خانه را که پشت سر بست، قبل از این‌که هوا عوض شود و بتواند ماسکش را در بیاورد، چیزی خواست چشم‌هایش را بیرون بکشد. از درد کور شد. سرخی موش همه‌ی میدان بینایی‌اش را گرفته بود. حتی نتوانست ناله کند. زانوهایش شد و به زور خودش را نگه داشت و روی راحتی‌اش افتاد. موش را صدا کرد و درد خاموش شد.
فیدهای حسی چند ساعت گذشته روی خودآگاهش ریخت. ردیف ردیف فایل صوتی و حسی. طبقه‌بندی شده. آن‌هایی که حاشیه‌ی قرمز داشتند را کنار کشید و باز کرد. نگاه کرد و حس کرد و بو کشید. بعد آن قدر ترسید که حس می‌کرد اگر تکان بخورد بندهای تنش باز می‌شود و از هم می‌پاشد. کسی تراشه‌اش را کپی کرده بود و لاگ موش نشان می‌داد خودش را پنهان کرده. عاطفه چیزی دید که جا خورد. بعد توی حافظه‌ی تراشه‌اش گشت تا آن را پیدا کرد. کد جاسوسی کوچکی که ورودی‌ها و خروجی‌های حسی را ضبط می‌کرد. اخم کرد. عجالتاً ورودی‌های کد را مسدود کرد تا بعد فکری به حال آن بکند. خشم ترس را پاک کرده بود.
دوش که گرفت، کارت فیزیکی هانی را برداشت و پای تلفن خانه نشست.
در کل 1 بار ویرایش شده. اخرین ویرایش توسط كایوتی در يکشنبه آذر 15, 93 1:28 am .
خرابکاری‌های من در فنزین:
داستان مثلا!
- بهار (در حال کار)
- زمستان

لاشه داستان!
- سمرقند
- دیوار
نماد کاربر
مدیر كایوتی
مدیر
 
پست ها : 866
تاريخ عضويت: چهارشنبه اردیبهشت 29, 89 7:22 am
امتیاز: 3,307.30
بانک: 0.10
 تشکر کرده: 472 دفعه
 تشکر دریافت کرده: 1219 دفعه
آنلاين: 29d 10h 6m 21s

بعدي

بازگشت به داستان های علمی تخیلی

چه کسي حاضر است ؟

کاربران حاضر در اين انجمن: بدون كاربران آنلاين و 1 مهمان

cron