مشق نویسندگی

مديران انجمن: A.h, !SiNa, mazow, دهقان پير

Re: مشق نویسندگی

پستتوسط دردویل » يکشنبه شهریور 26, 91 12:24 pm

راستش من دو بار بیشتر تو صف نونوایی نبودم و کلا هیچی نمیفهمم اخه این چه مشقی بود حداقل مشقو میزاشتی توی تاکسی بودن باز بهتر بود.
ALL IN ALL ITS JUST ANOTHER BRICK IN THE WALL

ALL IN ALL YOUR JUST ANOTHER BRICK IN THE WALL
نماد کاربر
سردار لویاتان دردویل
سردار لویاتان
 
پست ها : 1389
عکس ها: 0
تاريخ عضويت: شنبه شهریور 19, 90 4:18 pm
امتیاز: 5,843.80
بانک: 0.00
محل سکونت: بوشهر
 تشکر کرده: 498 دفعه
 تشکر دریافت کرده: 1340 دفعه
آنلاين: 13d 23h 58m 51s

Re: مشق نویسندگی

پستتوسط serious sam » يکشنبه شهریور 26, 91 9:41 pm

چهل تکه
(تلفیقی از دو مشق قبلی)

هوا گرمه و ... مردک نونوا داره باز روی همه نونها خشخاش می‌پاشه. دیگه تحمل نمی‌کنم و ام-فور خودمو درمیارم و می‌بندمش به رگبار. بدبخت میفته روی میز فلزی و خونش پخش میشه روی خمیرها. شاطر بیچاره هم تیر خورده...

با صدای زنگ آیفون وحشتزده از خواب می‌پرم. صدای دوباره زنگ دیوونم می‌کنه. مینی گانمو از کنار تخت برمی‌دارم و آیفون رو می‌بندم به گلوله.
فشار دستیو روی شونه‌ام حس می‌کنم.
- برو جلو نوبتته.
جلو میرم.
- چند تا میخوای؟
- پنج تا ساده.
- نداریم. همه‌اش خاشخاشیه.
بی معطلی چاقوی شکاریمو بیرون می‌کشمو و گلوشو پاره می‌کنم. خون گرم با فشار می‌پاشه روی صورتم.

آیفون داره با شدت زنگ می‌خوره. خیس عرقم. پامیشم و برش می‌دارم.
- کیه؟
صدای رگبار سنگینی از پشت گوشی می‌شنوم. پرده گوشم می‌خواد پاره بشه.
- هووووووی؟!
حیرت زده به قیافه نونوا خیره شده‌ام...
- چند تا میخوای...؟ خوابی؟
- هوممم... سه تا ساده.
- نداریم. این تنور همه رو خشخاشی زدم.
- خودت خواستی...
هفت تیر نیمه اتوماتیکمو از پشت شلوارم بیرون می‌کشم. احساس می‌کنم دست مخالفم می‌خواد جلومو بگیره. یه گوله خالی می‌کنم تو مخش. انعکاس صداش تو کل کوچه می‌پیچه.

صدای زنگ می‌پیچه توی سرم. نه... نمی‌خوام بشنوم. ملافه رو می‌کشم روی سرم. چشمامو سفت می‌بندم.
احساس می‌کنم یکی داره با ضربه به صورتم می‌زنه.
- خوبی؟ چشمات درد می‌کنه؟
تو نونوایی‌ام. هیشکی پشت سرم نیست.
- همین دو تا مونده. بردار ببر که جمع کنیم.
به نونها نگاه می‌کنم.
- ساده میخوام.
- دیگه همینه. خشخاشیه.
صدای زنگ توی سرمه. میخوام چشمامو ببندم ولی می‌ترسم که تو خونه بیدار بشم. یه دیزرت ایگل تو دستمه. می‌گیرمش طرف نونوا. می‌ترسه و عقب عقب میره.
- بگیرش... منو بکش.
بیچاره خیلی ترسیده. لوله اسلحه رو میذارم روی شقیقه‌ام. صدای زنگ قطع نمیشه...
شلیک می‌کنم.

خون می‌پاشه روی آیفون. کلت کمری از دستم میفته.
- بگیر.
تو نونوایی‌ام. زیرپیراهنی تنمه و کاملا خیسه. چسبیده به تنم. صدای خنده از پشت سرم می‌شنوم.
- من... چیه؟
- بقیه پولت. این سه تا ساده، اینم بقیه‌اش.
دهنم خشک شده. پاهایم یخ کرده. هیچوقت با شلوارک بیرون نمیومدم.
به زور صدایی از گلوی خودم بیرون میارم:
- من مرده‌ام؟
×××
نماد کاربر
اژدها‌کش serious sam
اژدها‌کش
 
پست ها : 3258
عکس ها: 65
تاريخ عضويت: پنج شنبه تیر 31, 89 8:05 pm
امتیاز: 3,490.40
بیشترین امتیازات: 15
بیشترین امتیازات: 15
 تشکر کرده: 10052 دفعه
 تشکر دریافت کرده: 5497 دفعه
مدال ها: 1
مدال سخت کوش ترین (1)
آنلاين: 78d 22h 47m 51s

Re: مشق نویسندگی

پستتوسط دردویل » سه شنبه شهریور 28, 91 1:42 pm

پیشگو نوشته است:
serious sam نوشته است:خلاصه که سخت نگیرید دوستان و بنویسید که این دهقان پیر چیزی می‌داند که شما نمی‌دانید

قبل از هر چیزی بگم که این جمله مال منه ! :دی
حقوق کپی رایت رو رعایت کنید دیگه !!! :دی
serious sam نوشته است: «آقا بسه اینقدر حرف زدیم، دیگه عمل کنیم»

با این موافقم کاملا...
این خلاصه حرف هامون بود :

طی صحبتهایی که اون شب کذایی که حتی یادمم نمیاد کی بود ، با فرخ و دهقان داشتیم ، قرار شد که سه مدل مشق داشته باشیم :

1- مشق از متن :
در این نوع مشق یک متن (پاراگراف) از یک کتاب تالیف یا ترجمه آورده میشه (ترجیحا در اسپویل) و بعد ما سعی میکنیم بعد از یک بار خوندن متن اسپویل رو ببندیم و اون رو دوباره بنویسیم. دقیقا همون جملاتی که یادمون میاد.

2- مشق با موضوع :
در این نوع تمرین یک موضوع داده میشه و ما فقط در حد یک پاراگراف حد اکثر 10 خطی موضوع رو مینویسیم. موضوع ها باید ساده باشند. و تخیل نویسنده در اونها دخیل نباشه. مثلا : پیاده شدن از یک ماشین و زدن زنگ یک خانه.

3- مشق سبک :
این میتونه در قالب اون دو تا مشق دیگه باشه. در این مشق ما میایم و سبک ها مختلف نوشتن رو تمرین میکنیم. مثلا استفاده از زاویه دید های مختلف. استفاده از دیالوگ و یا توصیف ، انواع مختلف گشایش ، لحن های مختلف نگارش و ...

خوب. اینجا یه مسئول نیاز داره و منم واقعا وقتش رو ندارم ولی تا یک نفر بیاد اعلام آمادگی کنه وقت تلف میشه و فعلا من شروع میکنم.

مشق این هفته :

همون چیزی که مثال زدم...
پیاده شدن یک نفر از یک ماشین (نیازی به توصیف خود ماشین یا نحوه پارک کردن و خاموش کردن آن نیست.) و زدن زنگ یک خانه. (توصیف در هم زیاد نباشه ولی یکمش لازمه)
سبک مورد استفاده : راوی اول شخص + متن کتابی

من یه نتیجه گرفتم که به خطر بیشتر شدن مهارتم برم مشقای قدیمی رو هم انجام بدم.
-----------------------------
از کادیلاک صورتی بی زرق و برق همسایه پیاده می شوم.بعد از کمی تعارف و تشکر با او خداحافطی میکنم.کوچه مثل همیشه خلوت بود اما صدای دعوای زن وشوهری از خانه ی رو به رویی می امد.عجیب است؟!هر وقت که من به این کوچه می ایم این دعوا ها شروع می شود.همسایه مان دوباره به کوچه می اید و میگوید:چرا هر وقت ما میایم این دعوا ها شروع میشه؟
نمی دانم چه جوابی بدهم بهتر است برای اسان تر شدن کارم به طرف خانه می روم و سریعا می گویم:حتما حکمتیه.
واقعا اسان ترین جواب بود زنگ در را می زنم،برقم میگیرد و تمامش تقصیر کسی است که این را تعمیر کرده.در باز می شود و من وارد خانه ی ارام خود می شوم.
ادامه ندارد
ALL IN ALL ITS JUST ANOTHER BRICK IN THE WALL

ALL IN ALL YOUR JUST ANOTHER BRICK IN THE WALL
نماد کاربر
سردار لویاتان دردویل
سردار لویاتان
 
پست ها : 1389
عکس ها: 0
تاريخ عضويت: شنبه شهریور 19, 90 4:18 pm
امتیاز: 5,843.80
بانک: 0.00
محل سکونت: بوشهر
 تشکر کرده: 498 دفعه
 تشکر دریافت کرده: 1340 دفعه
آنلاين: 13d 23h 58m 51s

Re: مشق نویسندگی

پستتوسط serious sam » سه شنبه مهر 11, 91 9:39 pm

خب با یه مشق جدید چطورین؟

فرض کنید دیگه دنیاهای فانتزی و واقعی با هم مخلوط شده و کاراکترهای فانتزی دارای حقوقی هم برای خودشون هستن از جمله این که هرکدوم توی مترو واگن جداگانه برای خودشون دارن. خون آشامان و زامبی‌ها و ...

شما با عجله وارد ایستگاه میشین و درها دارن بسته میشن و خودتونو با عجله میندازین داخل یکی از واگنها... داستانتونو با توجه به واگن انتخابیتون ادامه بدین.
نماد کاربر
اژدها‌کش serious sam
اژدها‌کش
 
پست ها : 3258
عکس ها: 65
تاريخ عضويت: پنج شنبه تیر 31, 89 8:05 pm
امتیاز: 3,490.40
بیشترین امتیازات: 15
بیشترین امتیازات: 15
 تشکر کرده: 10052 دفعه
 تشکر دریافت کرده: 5497 دفعه
مدال ها: 1
مدال سخت کوش ترین (1)
آنلاين: 78d 22h 47m 51s

Re: مشق نویسندگی

پستتوسط serious sam » دوشنبه مهر 17, 91 8:38 pm

تشکر می‌کنید در می‌رید؟! آره؟! :-B
این تاپیک باید تبدیل بشه به سفت و سخت‌ترین تاپیک فنزین :(fight)
مگه میشه مشقو ننوشت؟! فکر کردین اینجا مدرسه است؟ دِهَـــــــــه :D

اینجا یه چند تا معلم سرسخت می‌خواد که نوبتی هفته‌ای یه مشق بدن و بقیه هم "باید" بنویسن. شده سه خط (که خیلی سخت‌تر از یه صفحه است :)‌ )

اگه چهار تا معلم داشته باشیم در ماه فقط باید یه بار مشق بده و تصحیح کنه. فکر نکنم با وجود تعداد کم شاگردهای داوطلب (متاسفانه البته) زیاد کار سختی باشه. شاگردهای یه معلم هم تو اون هفته اونایی هستن که از پستش تشکر می‌کنن.

خب معلمهای عزیز لطفا داوطلب بشن تا شاگردها هم انتخاب واحد کنن :)
شکسته نفسی هم ممنوع.

در حال حاضر این تاپیک به خوبی مرحله دستگرمی خودشو طی کرده و آماده است که وارد مرحله اصلی بشه. الان به عنوان شروع و دستگرمی خودم نقش معلم اول رو با مشقی که دادم قبول می‌کنم و اونایی که از پستم تشکر کردن شاگرد حساب میشن. البته شاگردها مختارن تشکر خودشونو پس بگیرن. نظرتون چیه؟

از دوستان دیگه هم درخواست می‌کنم برای مرحله اول این طرح که این هفته و هفته آینده رو بهش اختصاص می‌دیم کمکم کنند. خوبه که در هفته‌های دیگر هم دوستانی که می‌تونن در تصحیح مشقها کمک کنن که کیفیت کار بهتر بشه.

شاگردها هم می‌تونن از مشقاشون دفاع کنن.

خود معلم هم میتونه مشق بنویسه و معلمها و حتا شاگردهای دیگه مشقشو تصحیح کنن.

ضمنا مشق برتر هم در پایان هر هفته اعلام میشه. لارا هم می‌تونه برای شاگرد برتر سال یه مدال اختصاص بده که انتخابش می‌تونه با شورای معلمان یا شورای همگانی باشه.

خب دیگه شروع کنید. نظراتون هم بگید. {* peacesign*}
نماد کاربر
اژدها‌کش serious sam
اژدها‌کش
 
پست ها : 3258
عکس ها: 65
تاريخ عضويت: پنج شنبه تیر 31, 89 8:05 pm
امتیاز: 3,490.40
بیشترین امتیازات: 15
بیشترین امتیازات: 15
 تشکر کرده: 10052 دفعه
 تشکر دریافت کرده: 5497 دفعه
مدال ها: 1
مدال سخت کوش ترین (1)
آنلاين: 78d 22h 47m 51s

Re: مشق نویسندگی

پستتوسط serious sam » دوشنبه مهر 17, 91 9:33 pm

یه باکس گزیده داستانکهای برتر هم توی صفحه ایوان داریم که جون میده واسه این کار. داستانک برتر هر هفته رو می‌تونیم بذاریم اونجا.
نماد کاربر
اژدها‌کش serious sam
اژدها‌کش
 
پست ها : 3258
عکس ها: 65
تاريخ عضويت: پنج شنبه تیر 31, 89 8:05 pm
امتیاز: 3,490.40
بیشترین امتیازات: 15
بیشترین امتیازات: 15
 تشکر کرده: 10052 دفعه
 تشکر دریافت کرده: 5497 دفعه
مدال ها: 1
مدال سخت کوش ترین (1)
آنلاين: 78d 22h 47m 51s

Re: مشق نویسندگی

پستتوسط پیشگو » سه شنبه مهر 17, 91 12:01 am

سختش نکن سام...
الان این موضوع :
فرض کنید دیگه دنیاهای فانتزی و واقعی با هم مخلوط شده و کاراکترهای فانتزی دارای حقوقی هم برای خودشون هستن از جمله این که هرکدوم توی مترو واگن جداگانه برای خودشون دارن. خون آشامان و زامبی‌ها و ...
خیلی عامه. خیلی مانور ها میشه روش داد. اصلا یه داستانه برای خودش... واسه همین کسی نمینویسه. چون تبدیل میشه به داستان نویسی با موضوع. اینجا مشق نویسندگیه. :لبخند

«این پیشگوی پیر چیزی می‌داند که شما نمی‌دانید...»


the one who tells the stories rules the world.
در صلح آماده جنگ باشید و در جنگ آماده صلح.
چرا که :
«هدف نهایی جنگ ، صلح است.»
نماد کاربر
مدیر انجمن پیشگو
مدیر انجمن
 
پست ها : 1835
تاريخ عضويت: شنبه خرداد 8, 89 9:52 am
امتیاز: 12,884.65
بانک: 1,336,681.75
محل سکونت: اهواز
 تشکر کرده: 1149 دفعه
 تشکر دریافت کرده: 2641 دفعه
آنلاين: 25d 6h 51m 6s

Re: مشق نویسندگی

پستتوسط !SiNa » سه شنبه مهر 17, 91 12:10 am

خب حرف پوریا دسته . این موضوع رو میشه باهاش مسابقه راه انداخت اصلا ! ( ایده دزدی :دی)
ولی از یک طرفی با این تیکه های کوچولو کوچولو هم که پوریا میده آدم چیزی یاد نمیگیره و همش باید تو قالب داستان نوشته بشه تا نتیجه بده.
بوق بوق !
---
و فکر میکردم به فردا ، آه
فردا_
حجم سفید لیز.
نماد کاربر
مدیر انجمن !SiNa
مدیر انجمن
 
پست ها : 3889
عکس ها: 45
تاريخ عضويت: جمعه خرداد 28, 89 6:55 pm
امتیاز: 1,961.30
بانک: 538,735.17
محل سکونت: تهران
بیشترین امتیازات: 1
بیشترین امتیازات: 1
 تشکر کرده: 4170 دفعه
 تشکر دریافت کرده: 4345 دفعه
مدال ها: 1
نویسنده (1)
آنلاين: 49d 4h 44m

Re: مشق نویسندگی

پستتوسط serious sam » سه شنبه مهر 18, 91 6:47 pm

خب وقتی برای مشق موضوع تعیین می‌کنیم معنیش این نیست که باید موضوع رو به صورت همه جانبه در نظر گرفت و یه اثر مطابق با اون خلق کرد. موضوع فقط یه فضا رو به شما میده مثل یه سفره گسترده که قراره یه ته بندی جزیی به عمل بیارید.

الان توی همین موضوع فقط روی همون مورد مترو تمرکز کنید.

هرچند میدونم اصلا اسم مشق آدمو فراری میده بس که خاطرات خوش ازش داریم :D

ولی حالا من خودم پیش قدم میشم و دربارش مینویسم که ببینید میشه و نباید سخت گرفت. مسابقه نیست که. اگه یه جمله خوب هم از تو مشق دربیاد این یعنی پیشرفت. دفعه بعد حتما دو تا جمله خوب مینویسی.

و رک بگم اگه همچین کار ساده‌ای رو هم نتونیم تو فنزین انجام بدیم ... شاید باید کم کم به فکر مراسم خرما خورونش باشیم (علامت تعجب)
نماد کاربر
اژدها‌کش serious sam
اژدها‌کش
 
پست ها : 3258
عکس ها: 65
تاريخ عضويت: پنج شنبه تیر 31, 89 8:05 pm
امتیاز: 3,490.40
بیشترین امتیازات: 15
بیشترین امتیازات: 15
 تشکر کرده: 10052 دفعه
 تشکر دریافت کرده: 5497 دفعه
مدال ها: 1
مدال سخت کوش ترین (1)
آنلاين: 78d 22h 47m 51s

Re: مشق نویسندگی

پستتوسط serious sam » سه شنبه مهر 18, 91 7:28 pm

ت مثل ...

مثل وحشی‌ها از پله‌های مترو می‌دوم پایین.

- لعنتی! خیلی دیر شده!

فکر کنم دم ورودی به یکی تنه زدم. همینجور که می‌دوم کیف پولم را از جیب شلوارم بیرون می‌کشم. به گیت که می‌رسم برای کم کردن سرعتم سر می‌خورم و کارت را می‌کشم. در هنوز کاملا باز نشده که عبور می‌کنم. خیلی وقته که از مترو استفاده نمی‌کنم. جلد کتاب قرمز رنگی روی طاقچه کنار دست مامور گیت از جلوی چشمم می‌گذرد. آشنا به نظرم می‌رسد. اینقدر تند می‌دوم که صدای نفس زدنم را از پشت سرم می‌شنوم. پاهامو حس نمی‌کنم؛ درد نمی‌کنند ولی توانشونو از دست داده‌اند. زیاد پیاده روی می‌کنم ولی به دویدن عادت ندارم.
روی پله برقی می‌خوام نفسی تازه کنم ولی صدای ورود قطار را می‌شنوم؛ پس باز می‌دوم. زمین زیرپایم می‌لرزد. به سکوی ایستگاه که می‌رسم درها باز شده. فقط فرصت می‌کنم از اولین در روبرویم خودمو پرت کنم داخل واگن.

گوینده قطار می‌گوید:
- ایستگاه بعد، تیمارستان.

دستی به پیشانیم می‌کشم. احساس می‌کنم کل وجودم خیس شده. کیف پول هنوز تو دستمه و با عرق کف دستم قاطی شده!
صدایی از سمت راستم می‌شنوم.

- خیلی خب... مرحله یک. کی توضیح میده؟

صدا از مردی است که به شیشه ضخیم ردیف صندلی‌ها تکیه داده و سر و وضع مندرسی دارد. سرش پایین است. کلاه شندره‌ای به سر گذاشته و خنده ریز ریزش را می‌شنوم. به اطرافم نگاه می‌کنم. تمام افراد واگن تقریبا به همین شکل هستند. حالا می‌توانم قیافه‌های داغونشونو ببینم.
زامبی‌ها... چطور یادم رفته بود؟!

صدای هرهر از گوشه و کنار بلند بود. همان زامبی اولی گفت:
- باشه خودم میگم.

بعد سرشو بالا آورد و با لبخند زشتی ادامه داد.
- کشتن همه ما... و بعدش دو تا راه داری.

با دست آش و لاشش به دو طرف واگن اشاره کرد.
- از اینور میره به واگن خون‌خوارها و اونطرف میره به واگن جنهای آدمخوار... خب رفیق... کدومو انتخاب می‌کنی؟

بعد زد زیر خنده و همزمان نزدیکتر شد.
- خب ببینم اصلا اسلحه چی داری؟ با دست خالی که نمی‌خوای ما رو بکشی، هان؟

کیفمو از دستم گرفت و موبایلمو از جیبم درآورد و گفت:
- هیچی نداره. جنگجوی ما دست خالیه.

حالا دیگر هیچکس نمی‌خندید.
- پس باید اسلحتو پیدا کنی. درست عین بازی. بازی که کردی حتما، آره؟ اونجا خوب ماهارو تارو مار می‌کنید. راستی... چند تا جون داری؟

با این حرف دوباره صدای خنده بلند شد. فکر کنم خیلی خنده‌دار بود چون بعضیهاشون جیغ می‌کشیدن و بعضی هم به سرفه افتاده بودند. خودش داشت لبخند می‌زد.
- اگه و البته اگه موفق بشی شاید یه کم لباسات خاکی و خودت هم خونی بشی. اونوقت ترجیح میدی بری تو واگن خون‌خوارها یا جنها؟

نگاهی به افراد واگن انداخت.
- فکر کن آدمخوارها چجوری از یه مرد با سر و وضع داغون و لباسهای پاره پوره و سر و صورت خاکی و خونی استقبال می‌کنند... معلوم نیست چه بلایی سرت بیاد. تو واگن خون‌خوارها هم که تکلیفت معلومه.
فکر کردم شاید داره درباره جنها دروغ میگه، هرچند مطمئن نبودم. حتا نفس نمی‌کشیدم و متعجب بودم که اصلا چطور زنده‌ام و سکته نکرده‌ام.

ناگهان بلندگو دوباره صدا کرد:
- تیمارستان

زامبی یقه‌ام را گرفت. قطار به ایستگاه رسید و ایستاد. به قدری خودم را محکم به در چسبانده بودم که وقتی در باز شد داشتم پرت می‌شدم بیرون. و البته زامبی هم مانع نشد و ولم کرد که بیفتم. جلوی در ایستاد و چیزی را به سمتم پرت کرد. در بسته شد و به چهره کریه در حال دور شدنش نگاه کردم. سردم شده بود.
همان کتاب جلد قرمز روی سینه‌ام افتاده بود. راهنمای ایستگاههای مترو بود با شرح قوانین جدید حقوق برابر همه موجودات و از این مزخرفات. بلند شدم و خودم را تکاندم.
از مترو که بیرون می‌‌آمدم کتاب را در اولین سطل زباله انداختم. حرکت آشنایی به نظرم رسید. فکر کنم دفعه پیش هم همین کارو کرده بودم.

دیگه غلط کنم مترو سوار بشم.
×××

سخت نگیرید بچه‌ها، دفترهاتونو سیاه کنید. مثلا ما قهرمانیم! :D
نماد کاربر
اژدها‌کش serious sam
اژدها‌کش
 
پست ها : 3258
عکس ها: 65
تاريخ عضويت: پنج شنبه تیر 31, 89 8:05 pm
امتیاز: 3,490.40
بیشترین امتیازات: 15
بیشترین امتیازات: 15
 تشکر کرده: 10052 دفعه
 تشکر دریافت کرده: 5497 دفعه
مدال ها: 1
مدال سخت کوش ترین (1)
آنلاين: 78d 22h 47m 51s

Re: مشق نویسندگی

پستتوسط !SiNa » سه شنبه مهر 18, 91 7:40 pm

serious sam نوشته است: حرکت آشنایی به نظرم رسید.


serious sam نوشته است:دیگه غلط کنم مترو سوار بشم.


این دو تا کار رو خراب کرد.ولی خیلی باحال بود :دی
بوق بوق !
---
و فکر میکردم به فردا ، آه
فردا_
حجم سفید لیز.
نماد کاربر
مدیر انجمن !SiNa
مدیر انجمن
 
پست ها : 3889
عکس ها: 45
تاريخ عضويت: جمعه خرداد 28, 89 6:55 pm
امتیاز: 1,961.30
بانک: 538,735.17
محل سکونت: تهران
بیشترین امتیازات: 1
بیشترین امتیازات: 1
 تشکر کرده: 4170 دفعه
 تشکر دریافت کرده: 4345 دفعه
مدال ها: 1
نویسنده (1)
آنلاين: 49d 4h 44m

Re: مشق نویسندگی

پستتوسط Ray man » سه شنبه مهر 18, 91 8:50 pm

پاک شود
در کل 1 بار ویرایش شده. اخرین ویرایش توسط Ray man در سه شنبه خرداد 14, 92 5:20 pm .
افسوس واسه تو این دلِ ساده که حتی تک تکِ خندهاتم گله داره

افسوس واسه تو این دل ساده که تو هفتا آسمونم نداری یه ستاره
نماد کاربر
استاد Ray man
استاد
 
پست ها : 1502
عکس ها: 10
تاريخ عضويت: يکشنبه خرداد 9, 89 6:17 am
امتیاز: 4,243.80
بانک: 52,274.50
محل سکونت: زیر خروارها فراموشی به دنبال نخود سیاه می گردم
 تشکر کرده: 1212 دفعه
 تشکر دریافت کرده: 2502 دفعه
آنلاين: 46d 6h 3m 13s

Re: مشق نویسندگی

پستتوسط farkh » سه شنبه مهر 18, 91 9:00 pm

یه کم آشفته بود ولی ته خنده بود. مرسی داش ری من.
نماد کاربر
مدیر farkh
مدیر
 
پست ها : 5213
تاريخ عضويت: شنبه خرداد 8, 89 9:23 am
امتیاز: 89,994.40
محل سکونت: تهران
 تشکر کرده: 25713 دفعه
 تشکر دریافت کرده: 6809 دفعه
مدال ها: 1
نویسنده برتر مسابقه (1)
آنلاين: 184d 20h 5m 57s

Re: مشق نویسندگی

پستتوسط serious sam » پنج شنبه مهر 27, 91 8:04 pm

ته خط

وارد سکوی ایستگاه تیمارستان که شدم قطار تازه رسیده و توقف کرده بود. با آرامش واگن روبرویم را بررسی کردم و وقتی مطمئن شدم همه‌شون آدم هستند سوار شدم. چقدر این که بین همنوعانت باشی بهت آرامش میده.
درست در لحظه عبور از در متوجه حرکتی سمت راستم شدم. مسئول سکو بود که داشت به این سمت می‌دوید و با یک دست کلاهش را نگهداشته بود تا نیفتد. چاق بود و دویدنش خند‌ه‌دار. همین هنگام بود که در بسته شد و قطار به راه افتاد. تنها در یک لحظه چشمان نگرانش در حالی که ایستاده و هنوز دستش روی کلاهش بود با نگاهم تلاقی کرد.
قطار وارد تونل تاریک همیشگی شد و بلندگو اعلام کرد:

- ایستگاه بعد، بیمارستان. مسافر محترم، برای حفظ سلامت خود در ایستگاه بعد از قطار پیاده شوید.

به غیر از صدای کوبیدن منظم چرخها و فن داخل واگن تقریبا سکوت حاکم بود. هرچند مترو شبانه‌روزی شده بود ولی این آخرین قطار امروز حساب می‌شد و تا حرکت قطار بعدی یکساعت فاصله بود.
دستفروشی که تعدادی بسته سبز و قرمز رنگ به دست داشت طول واگن را می‌پیمود.

- لواشکهای ترش و خوشمزه با طعم زامبی و خون‌آشام، فقط هزار.

به من که رسید ایستاد و به اطراف نگاه کرد تا ببینید کسی طالب هست یا نه. صدای بلندگو درآمد:

- مسافر گرامی، بخر ثواب داره. فکر کن داری صدقه میدی. صدقه رفع بلاست.

ابروهایم را بالا گرفتم و به سقف خیره شدم.
چند ثانیه نگذشته بود که دستفروش بعدی پیدایش شد.

- نقشه کامل مترو با برنامه سوار شدن تو واگنها، فقط هزار.
به من رسید و نقشه‌ای جلویم گرفت و گفت:

- نقشه؟

اعتنایی نکردم. بلندگو به صدا درآمد.

- مسافر عزیز، یکی بگیر، اگه عمرت به دنیا باشه برای بعدها خیلی به دردت می‌خوره.

نگاه کردم و دیدم انگار در واگن من تنها مسافری هستم که ایستاده است. دستفروشی دیگر...

- چسب همه کاره. همه چیو به همه چی می‌چسبونه فقط هزار.

- مسافر مفلوک، بخرش شاید اینبار پاهات همون بیرون قطار چسبید و اینجوری خودتو بدبخت نکردی.

احساس کردم کمی شرایط غیر عادی است. فکر کردم شاید در اثر فشار کار امروز صداهای اضافی در سرم می‌شنوم. سعی کردم خودم را با موبایلم مشغول کنم.
دستفروشی دیگر با صدایی نتراشیده و نخراشیده تقریبا هوار می‌زد که:

- مسواک برقی با لثه شور و زبان شور و خمیر دندون و نخ دندون سر خود، مسواکو فقط بنداز تو دهنت به بقیه‌اش کار نداشته باش فقط هزار.

- بخر مسافر بدبخت، اونایی که به درد دنیات می‌خورد نخریدی، اینو بگیر که شاید به درد آخرتت بخوره. نکیر و منکر چه گناهی کردن آخه که بخوان بوی پیاز دهنتم تحمل کنن...

دیگه داشتم کم کم عصبی می‌شدم. فکر کنم یکی از مسافرها شوخیش گرفته بود و یه جوری به سیستم هشدار قطار دسترسی پیدا کرده بود. فکر کردم شاید بهتر باشه راننده رو در جریان قرار بدم.

قطار ایستاد و درها باز شدند. کسی پیاده نشد.

- ایستگاه بعد ته خط، مسافر ... خدا بیامرزتت.

قطار که راه افتاد دکمه تماس با کابین راننده را زدم.

- بعله؟
- ببخشید انگار یه نقصی تو نوار قطار پیش اومده. ممکنه بررسی کنید.
- آها، توئی؟ نه، مشکلی نیست. تا من یه فاتحه واست می‌خونم یه شلوارک بخر، شاید زنده موندی که اونوقت خیلی به دردت می‌خوره.
- چی؟
- شلوارک... شلوارک واسه فردا صبحت فقط هزار. خیلی محکمه، هیچ جور پاره نمیشه... فقط هزار. همین چند تا مونده. بخر جا نمونی.

عجب وضعی شده بود. فردا حتما باید به دفتر ایستگاه برم و ازشون شکایت کنم. البته کمی هم ترسیده بودم. ولی هرچی نگاه می‌کردم و فکر می‌کردم هیچ مشکلی نمی‌دیدم تا اینکه بلندگو دوباره اعلام کرد:
- شمارش معکوس شروع میشه. ده ... نه ... هشت ... هفت ... شش ... پنج ... چهار ... سه ... دو ... یک. گرگینه‌های عزیز، ماه کامله.

گفتن این که چه اتفاقی افتاد تکرار مکرراته و تو فیلمها زیاد دیدین. فقط اینکه به طرز معجزه آسایی جون سالم به در بردم ولی از بخت بد دوره تغییر خیلی سریع بود و همون شب تغییر شکل دادم. احتمالا گرگینه‌ای که گازم گرفته بود جهش یافته بوده. قطار هم که بعدا فهمیدم ویژه شب چهاردهم بود و تا صبح تو قطار بودیم. با یه بدبختی و آبرو ریزی خودمو رسوندم خونه.

ولی من پر روتر از این حرفام... بازم مترو سوار میشم.
:D
نماد کاربر
اژدها‌کش serious sam
اژدها‌کش
 
پست ها : 3258
عکس ها: 65
تاريخ عضويت: پنج شنبه تیر 31, 89 8:05 pm
امتیاز: 3,490.40
بیشترین امتیازات: 15
بیشترین امتیازات: 15
 تشکر کرده: 10052 دفعه
 تشکر دریافت کرده: 5497 دفعه
مدال ها: 1
مدال سخت کوش ترین (1)
آنلاين: 78d 22h 47m 51s
پستThis post was deleted by !SiNa on چهارشنبه آبان 3, 91 8:04 pm.
دليل: تکرار

قبليبعدي

بازگشت به پیست نویسندگی

چه کسي حاضر است ؟

کاربران حاضر در اين انجمن: بدون كاربران آنلاين و 1 مهمان

cron