سمرقند

مديران انجمن: A.h, !SiNa, mazow

سمرقند

پستتوسط كایوتی » يکشنبه آبان 15, 90 8:59 pm

این داستان با الهام از ایده‌ی مشترک سیاه‌قلب-عر و به هدف خراب کردن ایده(=بومی سازی) نوشته شده. برای همین به نفرین عر دچار شد و تموم نشد! اسمش سمرقنده. نمی‌دونم چرا! اینم یک دهم داستان هست.



عطا برای شب در منزل‌گاه سر دو راهی که تقریباً یک میلی سمرقند بود اتراق کرد. با خودش قرار گذاشته بود، شب را در کاروان‌سرا بماند و سپیده که زد راه بیافتد که سر آفتاب به شهر برسد. هر بار که به سمرقند می‌آمد، شب را در همین کاروان‌سرا می‌ماند و پیه‌ی یک پول سیاهی را که باید اخ می‌کرد، به تن می‌مالید. آخر قصه شنیدن را خیلی دوست داشت.
منزل‌گاه یک حیاط بزرگ دوره‌ساز بود. دیوارها از کاه‌گل بودند و از همینش معلوم بود این‌جا زمستان‌ها باران مثل سیل می‌بارد. در دو لنگه‌ی چوبی یک کلون خیلی بزرگ داشت که سه نفر باید زور می‌زدند تا جایش بیاندازند. دور تا دور حیاط اتاقک‌هایی ساخته بودند با سقف ضربی و راه‌پله‌ای از کنار در اصلی به اشکوب بالا می‌رفت که آن هم اتاقک اتاقک بود با سقف‌های ضربی. یک طرف حیاط شترها و قاطرها را جدا بسته بودند و علوفه جلویشان ریخته بودند. دو سه ‌تا اسب هم کمی آن طرف‌تر بسته بودند.
وسط حیاط آتش درست کرده بودند و عده‌ای دور آن نشسته بودند. عطا می‌دانست کمی دیگر که از شب بگذرد و هر کس غذایی بخورد و آن‌هایی که زود می‌خوابند بروند برای خودشان گوشه‌ای جا درست کنند؛ آن وقت قصه‌ها شروع می‌شود...
تکه نان دوشاب مالیده‌اش را که پایین داد، دیگر می‌دانست وقت قصه است و آرام به جمع دور آتش نزدیک شد. ناگهان سر کسی بلند شد و چشم‌هایی تیز برقی بی‌رحمانه زدند. جا خورد و ایستاد. برق چشم‌ها رفت و مرد سرش را پایین انداخت. درویشی بود با موهای جو گندمی که کشکولش را جلویش رو زمین گذاشته و تبرش را روی پاهایش گرفته بود. عطا خودش را جمع و جور کرد و دوباره به سمت آتش به راه افتاد، دور از درویش گوشه‌ای پیدا کرد و نشست و گوش داد. پیرمردی داشت با لهجه‌ی اویغوری که مثل لهجه‌ی بازرگان‌های اهل خانبالق بود، فارسی حرف می‌زد. انگار داشت جواب کسی را می‌داد: «... ده بار کاغذ اعلای خانبالق آوردم. به قصد اورگنج راه افتادم. اما توی اترار شنیدم که خوارزمشاه اومده سمرقند و شنیدم که امیر رشید الدین مشتری پر و پا قرص کاغذهای اعلای خانبالقه.»
مردی از سوی دیگر حلقه گفت: «وطواط رو میگی؟ مگه اون نمرده؟ چند تا خوارزمشاه رو میخواد توی گور بکنه؟»
عطا که تازه جرأت کرده بود سرش را بلند کند، وقتی زنی داشت در جواب مرد بد دهان، از اخلاق و کمالات رشید الدین وطواط داد سخن می‌داد، بقیه‌ی آدم‌های دور آتش را تماشا کرد. دوست داشت قبل از این که هر کس داستانش را شروع کند، حدس بزند که طرف چطور داستانی خواهد گفت.
چهار مرد قبچاق با لباس‌های مرتب و به نسبت تمیز یک طرف درویش نشسته بودند. مثل خیلی از بازرگان‌ها هیکل‌های درشت داشتند. اما چیزی در چهره‌ی آن‌ها بود که عطا را می‌ترساند. صورت قبچاق پیرتر که راحت‌تر از دیگران کنار آتش لم داده بود، چندین جای زخم داشت و آن سه تای دیگر صاف نشسته بودند. سمت راستشان زنی بود که او هم چهره‌ای قبچاقی داشت و انگار خشت او را هم با همان قبچاقان دیگر قالب زده بودند. وجنات مردی که از درازی عمر ملک الشعرا شکایت کرده بود، داد می‌زد که بازرگانی خرده‌پاست و زنی که جوابش می‌داد، با آن انگشت‌های پر از لکه‌اش؛ معلوم بود از کتابت روزگار می‌گذراند.
بازرگان خرده‌پا که انگار حرفش را به کاتب ثابت کرده بود، رویش را به سمت پیرمرد بازرگان برگرداند و گفت: «من شنیدم که خانبالق دست مغول‌هاست و خاقان رو کشتن و دارن میان به این سمت.»
پیرمرد چشمکی زد و گفت: «اولند که کاغذ خانبالق که فقط توی خانبالق نمی‌سازند! دویماً که خاقان توی خانبالق نیست. توی ختن قصر داره. سیماً که خلاف به عرضتون رسوندن. خاقان زنده است و منم خدمتش رسیدم. از اون راهزنای قبیله‌ی قبچاقه که بایس ترسید.» بعد با حالتی عصبی رو به قبچاق پیر کرد و گفت: «راهزنای سمت خیوه رو میگم.»
قبچاق پیر سر تکان داد، اخمی کرد و گفت: «به اونا میگن تاتار. اونا قبچاقای زندیقن. کافرای حرومزاده. سمن دارن. چی میگین، شمن. جادو جمبل می‌کنه. با قبچاقای نجیب مسلمون قاطیشون نکن. مام از دستشون به جون اومدیم. تجارت خوابیده. من تا ده میلی سمرقند بیست تا محافظ مزدور مفت‌خور گردن‌کلفت همرام بود. نزدیک اترار که رسیدیم سپاه خوارزمشاهی جلومون رو گرفت. برا همین ردشون کردم. وگرنه تا همین جا باهاشون می‌اومدم. حداقل خیالم جمع بود جناب درویش با ما هستند. ایشون کرامات دارن. رمل و جفر بلدن و از غیب خبر دارن.»
یکی شروع کرد که بگوید: «جناب درویش،...» که زن قبچاق حرفش را قطع کرد و گفت: «شنیدم که شمن‌شون دستور داده بریزن خوارزم رو بگیرن. اما زورشون نرسیده. سر همینه که قطاع طریق شدن.» با سر به سمت پیرمرد اشاره کرد و ادامه داد: «جناب سالار خودشون هم یک چیزهایی دیدن...»
حرف‌ها اصلاً آن طوری نبود که عطا انتظارش را داشت. همیشه این وقت شب، که صدای شغال‌ها بلند می‌شد، وقت قصه بود. هر کسی قصه‌اش را می‌گفت. اما انگار قصه داشت شروع می‌شد. پیرمرد قبچاق روی بالشی که برایش گذاشته بودند تکیه داده بود و با خنجر کوچکی که در دست داشت روی زمین خط می‌کشید. انگار حرف‌هایش را می‌نوشت و بعد از رویشان می‌خواند.
«خبرش پیچیده که به شمن الهام شده. تاتارها مجنون شدن. می‌ریزن، می‌کشن، می‌کنن، می‌سوزونن، داغون می‌کنن و بعدش هم نمی‌رن. نصف دهات سمت خیوه توی دستشونه. اونایی که تونستن فرار کنن می‌گن تاتارها به هیچی رحم نمی‌کنن. یکی از همین فراری‌ها می‌گفت تاتارها به هر کی دستشون رسید تجاوز کردن و بعد تمام مردم روستا رو توی مسجد سر بریدن.
میگن به شمن الهام شده باید خون خوارزمشاه رو بریزن روی یک سنگی توی کوه‌های اویغورستان. باید یک خط خون از کوه‌ها بکشن تا خود اورگنج و بعد خوارزمشاه رو از اورگنج بکشن تا ایغورستان و اون‌جا قربونیش کنن...»
تن عطا لرزید و او تنها نبود. سکوتی ترسناک محوطه‌ی دور آتش را فرا گرفت. دیگر به بقیه‌ی صحبت‌ها گوش نکرد. پیرمرد قبچاق نگاهی به درویش کرده و سری تکان داد. درویش هم دست‌هایش را بالا گرفت و با انگشت‌هایش حلقه ساخت و بعد میان انگشت‌ها فوت کرد. انگار درون حلقه‌ی بسته‌ی شکل گرفته از انگشتان کشیده و پر از گره درویش، آتش روشن شد. نفس عطا بند آمد و صدای نفس‌های هراسان دیگران را هم شنید. یکی از جا بلند شد، اما تعادلش را از دست داد و به پشت روی زمین افتاد. شعله‌ی بین انگشتان درویش آبی شد و بعد به سفیدی زد و دست آخر حلقه‌ی مابین انگشت‌ها مثل سوراخی درون دیوار شد و میان سوراخ منظره‌ای درست شد که چشم‌ها را به خود کشید. عطا انگار خودش روی خاک روستای مرده ایستاده بود. جایی نبود که خون نپاشیده باشد. جا به جا اعضای قطع شده و پاره‌پاره‌ی بدن آدم‌ها روی زمین افتاده بود. عطا دیگر طاقت نیاورد. سرش را برگرداند و وهم قطع شد. به سرعت بلند شد و او هم سکندری خورد. اما پشت سرش را نگاه نکرد و دوان دوان از آتش دور شد. بعد از مدتی که کمی آرام شد، در گوشه‌ای که بساطش را ریخته بود، روی زمین دراز کشید.
وقتی نیمه‌های شب بیدار شد، منزل‌گاه تاریک بود و جز یکی دو تا مثل خودش که توی حیاط خوابیده بودند، بقیه اتاقک گرفته بودند. یکی حتی پشه‌بند هم کرایه کرده بود. دیگر همه جا ساکت شده بود و عطا پادشاه سوم را داشت خواب می‌دید که ناگهان از جا پرید. سرآسیمه بلند شد و تندی کفش‌ها و جبه و بارش را زیر بغل زد. از این یک دفعه از جا بلند شدن ضعف کرده بود. دامن لباسش را با یک دست گرفت و دوید وسط حیاط.
عجیب بود که کس دیگری بیدار نشده بود. یک آن همان‌جا که بود، وسط حیاط، خشکش زد. لابد باز خواب دعوا با زوفره را دیده بود. بار آخر هم بعد از دعوا تا دو روز توی سرش انگار طبل می‌کوبیدند. خون به چشمش آمده بود از درد سر.
وقتی تکان خورد حس می‌کرد اندرونه‌اش مثل دوغ تازه‌ی پرچربی شده که توی مشک ریخته‌اند و مشک را از طنابی آویزان کرده و گهواره‌وار، اما به سرعت، می‌کشند و هل می‌دهند. می‌کشند و هل می‌دهند تا کره‌اش رو بیاید و بعد یک دست پر از رگ‌های برآمده با خالکوبی‌های آبی محو کره‌ها را جمع کند، در مشت بفشارد و از مشک بیرون بکشد.
ناگهان دستی خشن و قوی جلوی دهانش را گرفت و او را به زمین زد. صدای آشنایی آهسته گفت: «نکشش. می‌بریمش. امن‌تره.» این صدا را همین امشب شنیده بود.
هیکل‌هایی پوشیده در رداهایی سیاه با چهره‌هایی نقاب‌پوش، دست و پایش را طناب‌پیچ کردند، دهانش را بستند و او را درون خرجین بزرگی انداختند و رویش هم چیزهایی ریختند. بعد حس کرد از زمین بلندش کردند و از جایی آویختند. بعد با تکان تکانی آشنا دوباره بالاتر رفت و فهمید او را پشت شتر گذاشته‌اند و شتر از زمین بلند شده است.
با وجودی که جایش ناراحت بود، اما تکان‌تکان‌های آرام شتر و خستگی روز قبل و ضعفی که تند برخاستن به تنش نشسته بود دست به دست هم داده و او را آرام آرام خمار کردند و به خوابی ناآرام فرو بردند.
یک ساعت بعد وقتی کاروان کوچک از صدارس و دیدرس کاروان‌سرا دور شده بود، درویش به قبچاق پیر اشاره‌ای کرد. قبچاق پیر سری تکان داد و شتر را نگه داشت. از شتر پایین پرید و دهانه‌ی آن را گرفت و پایین کشید تا شتر زانو زد. تا این کار را بکند یکی دیگر از قبچاق‌های قلچماق که زودتر پایین پریده بود، به او رسید و زانوهای شتر را بست. دو نفری کیسه‌ای که عطا را در آن انداخته بودند پایین آوردند و عطای نیمه خواب را از آن بیرون کشیدند. دو نفر زیر بغل‌های عطا را گرفتند و او را روبه‌روی درویش سر پا کردند.
درویش کاسه‌ی سفالی کوچکی از کشکولش بیرون کشید و به زن قبچاق داد. سالار خنجرش را بیرون کشید و خطی رو کف دست عطا انداخت. پارچه‌ی دهان‌بند جلوی فریاد را گرفت. وقتی کاسه تا نیمه پر شد، درویش گردی روی زخم کف دست عطا ریخت. بعد خنجر را از سالار گرفت و کف دست خودش را برید. دستش را مشت کرد و کاسه را زیر جریان خونی که بیرون می‌ریخت گرفت. ظرف چند ثانیه کاسه تقریباً پر شد. درویش مشتش را محکم‌تر بست و وقتی باز کرد جریان خون بند آمده بود.
کاسه را روی زمین گذاشت و دو سه نوع گرد درون آن ریخت. در همین فاصله دیگران چادری بر پا کرده و درون چادر آتش کوچکی بر افروخته بودند. درویش اشکال غریبی با خون روی زمین کشید و بقیه عطای دست و پا بسته را وسط طرح روی زمین گذاشتند. درویش شروع به خواندن وردی کرد و ناگهان خطوط خونی از روی زمین کنده شدند و تبدیل به پلی بین درویش و عطا شدند. درویش و عطا هر دو می‌لرزیدند. عطا حس می‌کرد درونه‌اش آتش گرفته، اما پارچه‌ای که دهانش را بسته بود جلوی فریاد را می‌گرفت و جز صدایی مبهم چیزی بیرون نمی‌آمد.
بعد پل همان طور که به سرعت شکل گرفته بود، از هم پاشید و قطرات خون به روی زمین پاشیدند. سالار جلو دوید و درویش را گرفت و نگذاشت بیفتد. یکی دیگر با کاسه‌ای شیر به سمت درویش دوید و سالار آن را به درویش خوراند. بعد وقتی حال درویش کمی جا آمد و سر پای خودش ایستاد، سالار او را رها کرد و گفت: «روی انتخاب حضرت شمن حرفی نمی‌زنم. اما این مردک دهاتی به درد گرفتن قدرت شمن بیگ می‌خوره؟»
شمن با صدای خش‌داری گفت: «من به شکل درویش دراومدم که خودم رو از چشم عوام پنهان کنم. از چشم خواص یک جور دیگه باید پنهان شد. "محمدِ احمدِ بیرونی" ممکنه توی ارگ باشه و اگر همین طوری وارد بشم حتماً وجود منو حس می‌کنه. می‌تونم قبل از رسیدن به ارگ وجودش رو حس کنم. اما اونم میتونه منو پیدا کنه. اما این طوری که بیشتر قدرتم رو توی وجود این پخمه ریختم دیگه خطری نیست. بیرونی فکر می‌کنه همون درویشی چیزی اومده که کرامت داره.» بعد رو به زن کرد و اشاره‌ای داد. زن شانه‌های طناب‌پیچ عطا را گرفت و او را روی زمین به سمت شمن کشید. شمن از کشکولش کیسه‌ای بیرون کشید و محتویاتش را در آب حل کرد. زن پارچه جلوی دهان عطا را باز کرد و با انگشت‌های زمختش بینی عطا را گرفت و بالا کشید تا دهانش باز شد و دوا را به خوردش دادند.
درویش قد راست کرد و گفت: «این طوری دیگه نمی‌تونه کار خاصی هم بکنه. قدرت‌ها همون جا که هستن زندانی می‌مونن و توی بدنش پخش نمی‌شن.» رو به زن کرد و گفت: «این رو بنداز روی شتر. برو از دروازه جنوبی وارد شهر شو.»
زن سری تکان داد و عطا را کشان کشان برد. عطا که دردش کمی فروکش کرده بود و می‌توانست دوباره فکر کند شنید که درویش گفت: «حالا راه بیفتیم.»
وقتی می‌خواستند باز هم کیسه سرش بکشند خواست مقاومت کند. اما دست و پایش بسته بود. گلویش هم هنوز طوری بود که انگار یک گلوله‌ی خارعلیص را بلعیده باشد. ناگهان درویش جلویش ظاهر شد. درویش چشم در چشم او دوخت و بعد با نوک انگشت انگار چیزی روی پیشانی عطا نوشت و عطا از تکان افتاد.
عطا را روی شتر نشاندند، طنابی دور کمرش انداختند و به جهاز شتر بستند و در تمام مدت بیدار بود و هشیار. کار خاصی نمی‌توانست بکند. دست و پایش را نمی‌توانست تکان بدهد و حس می‌کرد آب دهانش روی چانه‌اش به راه افتاده است. زن سوار شتر دیگری شد و بند زانوی هر دو شتر را باز کرد.
چند ساعت بعد، وقتی آفتاب دیگر حسابی بالا آمده بود، کاروان کوچکی به دروازه جنوبی سمرقند رسید. زنی بود ریزه، اما قلچماق که افشار شتر دیوانه‌ای را به دست داشت که سر و صورتش خاک گرفته و نامرتب بود و بویی کریه از هیکلش خمیده‌اش بلند می‌شد. عسس‌ها هر دو شتر را نشاندند.
در کل 1 بار ویرایش شده. اخرین ویرایش توسط كایوتی در چهارشنبه خرداد 10, 91 3:41 pm .
نماد کاربر
مدیر كایوتی
مدیر
 
پست ها : 866
تاريخ عضويت: چهارشنبه اردیبهشت 29, 89 7:22 am
امتیاز: 3,307.30
بانک: 0.10
 تشکر کرده: 472 دفعه
 تشکر دریافت کرده: 1219 دفعه
آنلاين: 29d 10h 6m 21s

Re: جنازه‌ی داستان عر - سمرقند

پستتوسط ar » دوشنبه آبان 15, 90 12:29 am

البته ایده‌ی مشترک من و سیاه‌قلب بود فک کنم p:
نماد کاربر
قهرمان ar
قهرمان
 
پست ها : 413
تاريخ عضويت: پنج شنبه خرداد 6, 89 10:54 am
امتیاز: 489,378.35
بانک: 1,321,431.10
 تشکر کرده: 1192 دفعه
 تشکر دریافت کرده: 1134 دفعه
آنلاين: 18d 18h 7m 33s


بازگشت به داستان های فانتزی

چه کسي حاضر است ؟

کاربران حاضر در اين انجمن: بدون كاربران آنلاين و 0 مهمان

cron