برشی از یک مناظره

کارگاهی برای نوشتن و تمرین نوشتن داستان و داستانک.

مديران انجمن: رن بلك, A.h, Dark Princess, !SiNa

برشی از یک مناظره

پستتوسط Sylvanas » سه شنبه آذر 3, 93 3:31 am

«برادر، می‌دانی در زمین محبوبت، جمله‌ی معروفی که بر سر زبان کوچک و بزرگ است، چیست؟! می‌گویند بین نفرت و عشق، مرزی باریک است و این‌دو نیستند، مگر با هم. عشق در پیِ نفرت و نفرت در پیِ عشق. این مرا به فکر وا می‌دارد. با خود می‌گویم آیا این نبوده تمام زندگیِ ما؟ اگر نفرت را به منزله‌ی تاریکی و عشق را به منزله‌ی روشنایی بگیریم، به نظرت این دو، ما نیستیم؟! گویی آدمیان از دیرباز، رازِ تمام این هستی را دریافته‌اند، بدون این‌که خود بدانند. تمام زندگی ما، از همان روز ازل، همین بوده. مرزی باریک بین من و تو. اما تو چه خودسرانه، این مرز باریک، چه خودسرانه، من و خود را تبدیل کرده‌ای به دو عالَمِ مجزا و متقابل.»

«باز هم مثل همیشه، احساسات به ظاهر عمیقت، عقلت را خاموش کرده، برادر. چرا با یک جمله‌ی ساده و بی‌پایه و اساسِ آدمیان، برای خود مقدمه‌چینی می‌کنی و بر مبنای آن نتیجه می‌گیری؟ آدمیانِ من علاقه‌ی وافری به بازی با کلمات و شاعرانه نشان‌دادنِ مفاهیمِ پیش‌و‌پاافتاده دارند. اما تو که خود از جنس و قماش آن‌ها نیستی، چرا جدی‌شان می‌گیری؟ مرز باریکی بین نفرت و عشق، بین روشنایی و تاریکی؟! مرز باریکی بین من و تو؟! نفرت و عشق چیزی نیست جز استفاده‌ی نابهنجار آدمیان از عقلی که بر آن‌ها ارزانی داشته‌ام. روشنایی یا به عبارتی نیروی خیر، که من باشم، و تاریکی، نیروی شر یا تو، همان‌طور که برای آدمیان شرح داده‌ام، دو نقطه‌ی متقابل با هزاران‌هزار اختلاف هستند. من معبودگاه تمام آدمیان و تو نفرین‌شده‌ی آنان. من منشأ تمام زیبایی‌های زندگی‌شان و تو منشأ ظواهر تقلبی از زیبایی. آیا اختلاف این دو تنها مرز باریکی است؟!»

«برادر، مرا به نتیجه‌گیری بر پایه‌ی مقدمات غلط توبیخ می‌کنی، حال این‌که خود به صورت کاملاً فاحشی، تمام حقایق را نادیده می‌گیری. گویی خود دروغ‌هایت را از شدت تکرار، باور کرده‌ای - باز هم جمله‌ای که بین آدمیان جاری‌ست. آیا من، ذاتِ من، مورد نفرین آنان است یا قالب دروغینی که تو از من ساخته‌ای و به ذهن‌های آنان تزریق کرده‌ای؟ آیا می‌توانی بدون سرپوش و تصرف، ذات من را به آنان بنمایی و باز هم به طور یقینی، ادعا کنی که نفرین‌شده‌ی آنانم؟! در مورد زیبایی، در دنیایی که دو نیروی مساوی‌اش من و توییم، چه کسی تعیین می‌کند که زیبایی‌های تو، زیبایی‌های واقعی‌اند و زیبایی‌های من، غیرواقعی و تقلبی؟ چرا نمی‌پذیری که هر دو در نوع خود زیبا هستند و هیچ ارجحیتی بین این دو نیست؟
و اما در مورد آدمیان، برادر، نمی‌توانم با کلمات، شدت تاسفم را بیان کنم. هنگامی‌که آدمیان را ساختی، از صمیم قلب، خوشحال بودم. شیفته‌ی مخلوقاتت شدم و تو را به خاطر این خلاقیت، این نوآوری، این نظم، تحسین کردم. و هنوز که هنوز است، نتوانسته‌ام به تمامیِ رمز و رازهای این موجودات پی ببرم. مطمئنم که خودت نیز در مقام تأملات درونی، این حس را داری. این‌که این‌چنین در مقام بحث، آن‌ها، احساسات و پیچیدگی‌هایشان را خوار می‌شماری، مایه‌ی تأسف من است!»

«فرقِ من و تو، در این سخنان کاملاً آشکار است. تو پیش‌فرض‌هایی داری و جسورانه تصور می‌کنی من در عمق وجود، آن‌ها را تصدیق می‌کنم. این‌که فکر می‌کنی من و تو، در حالت تساوی قرار داریم و یکی بر دیگری ارجحیت ندارد، از بنیادی ترین اشتباهات توست. برادر، از خوشحالی و تأسف و این قبیل احساسات صحبت می‌کنی، گویی ذاتی تو هستند. درحالی که این الفاظ، ساخته‌ی ذهن مخلوقاتِ من، آدمیان، است. به نظر تو، آیا همین وابستگیِ خاص تو به ویژگی‌های آدمیانِ من، دلیل بر ارجحیت من به تو نیست؟ و همین ارجحیت من به تو، اثباتی نیست بر ارجحیت زیبایی‌هایی که من ارائه می‌دهم، به زیبایی‌های وسوسه‌آمیز تو؟
به یقین اگر ذات اصلی تو را به آن‌ها رو کنم، باز هم نفرین‌شده‌ی آنان خواهی بود. چرا که آنان از من سرچشمه می‌گیرند و چیزی را شایسته و زیبا می‌پندارند، که من در عمق وجودشان، به آن‌ها الهام کرده‌ام.تو در دید آن‌ها، همیشه شر خواهی بود و در فرسنگ‌ها فاصله با خیر.»

«ما برادریم. برادرانی که از زمانِ بی‌آغاز، هر دو با هم بوده‌ایم، بدون تقدم زمانی یکی بر دیگری، اما با پیوستگی ذاتی به یکدیگر. اگر من نباشم، تو نیز نخواهی بود و اگر تو نباشی، من نیز نخواهم بود. من به تو نیازمند و تو به من نیازمندی. این رابطه، عین تساوی است و صرف خلق آدمیان توسط تو و استفاده‌ی من از الفاظ آدمیان، این تساوی را بر هم نخواهد زد. این باوری‌ست که من همیشه داشته‌ام اما تو نمی‌توانی خود را به این راضی کنی. به همین دلیل، همواره در پی راهی بوده‌ای برای برتری دادن خودت بر من. آدمیان را خلق کردی و به آن‌ها گفتی خودت برترینی و دیگری، دشمن آشکار شما. به آن‌ها عقل دادی تا خود تصمیم بگیرند و با اختیار خود، برتریِ تو را بپذیرند و از این طریق، خواستی به خود ثابت کنی که از من برتری. برادر، اگر این مسئله برای تو اثبات شده بود و بدان باور داشتی، در هر جمله‌ات ادعای برتری نمی‌کردی. آتشِ شک، درونت را می‌سوزاند، چرا که می‌بینی دسته‌ای از آدمیانت در باطن، پیروِ من‌اند و در ظاهر پیروِ تو. آیا همین که عده‌ای از آنان زیر پرچمِ تو هستند و عده‌ای دنباله‌روی من، نشان‌دهنده‌ی تساوی نیست؟ اگر تو برتر مطلق بودی، عقل آدمیانت به طور یقینی، تو را انتخاب می‌کرد. اما می‌بینی که چنین نیست.»

«ملاکِ برتریِ من یا تو، انتخابِ عقلِ آدمیانِ من نیست. این استدلالِ تو ناشی از اشتباهِ فاحشت در تعیین هدف برای خلق آدمیان است. من آدمیان را برای نشان‌دادنِ برتری خود، خلق نکردم. من آن‌ها را خلق کردم چرا که می‌توانستم. این توانایی در ذات من بود و در تو نبود. تو نیز اگر این توانایی را داشتی، درمی‌یافتی که این توانایی، استفاده از آن را ایجاب می‌کند. هدفِ من از خلقِ آدمیان، نشان‌دادن برتری نبود. همین‌که این توانایی در من بود، خود نشانی‌است بر ارجحیت من. و من که خود، در ذات خود، بر این نکته واقف بودم، نیازی به اثبات آن برای تو یا خود نداشتم. تو سعی می‌کنی از آدمیان، برای نشان‌دادنِ تساوی ما استفاده کنی. درحالی‌که آن‌ها خود، نشانی دائمی‌اند بر عدم تساوی ما. عقلِ آن‌ها، نشان‌دهنده‌ی این برتری نیست. انتخابِ آن‌ها بین من یا تو نیز چیزی را آشکار نمی‌کند. این وجود آن‌هاست که حاکی از تفاوت و در نتیجه، برتری من بر تو است.
نیاز من به تو یا نیاز تو به من، باز هم از فرضیات توست. تا به حال زمانی نبوده که تو نبوده باشی تا من بفهمم آیا نبودِ تو، نبودِ مرا به همراه می‌آورد یا نه و برعکس. این فرض، صرفاً تلاشی لفظی‌ست برای مساوی نشان‌دادن من و تو و خود می دانی که نمی‌توانیم در عمل، از درستی آن صحت پیدا کنیم.»

«بر همان مبنایی که تو نیاز ذاتی ما به یکدیگر را تنها یک فرض می‌دانی، من نیز برتری بر پایه‌ی داشتن یک توانایی را تنها یک فرض می‌دانم. وقتی حرف از تساوی می‌زنم، منظور انطباق تام ویژگی‌های عرضی من و تو نیست. تو خود خوب می دانی که ما هر دو، خصوصیات و ویژگی‌های خاص خود را داریم و در صفات عرضی، با یکدیگر، تفاوت هایی مکمل داریم. در مورد مخلوقات نیز چنین است. تو آدمیان را خلق کردی و من ستارگان را. پس تساوی ما را، در ویژگی‌های این چنینی نباید جست‌و‌جو کرد. تساوی ما در ذات نهفته است و بس.
برادر، برای اثبات این‌که ما برای وجود، نیازمند یکدیگر هستیم، نیاز به اثبات عملی نیست. ما دو قطب جهانیم که توازن آن را برقرار ساخته. نمونه‌ای بسیار جزئی از این دو قطب، در بین آدمیانِ تو نهفته است. اگر تاریکی نبود، روشنایی برای آن‌ها معنایی پیدا می‌کرد؟! به همین طریق، اگر من نباشم، تو نیز از بین خواهی رفت و وجود تو نیز، نخواهد بود. بی‌شک،‌ راز پیدایش ما در ازل به همراه یکدیگر نیز در همین نهفته است.»

«برادر، گویی درس‌های بسیاری از آدمیانِ من فرا گرفته‌ای. در همین راستا، به شیوه‌ی آنان، من تو را به دوئل فرا می‌خوانم. اگر آن‌چنان که ادعا داری، نسبت تساوی بین ما حاکم باشد، این دوئل تا زمانی بی‌پایان، ادامه خواهد داشت. اگر یکی بر دیگری ارجحیت داشته باشد، دوئل روزی پایان می‌پذیرد و برنده، گره از این راز خواهد گشود. به قول آدمیان، گفتار بس و پا به میدان بگذار.»

«نمی‌دانم آیا خود به عمق این دوئل نگریسته‌ای یا نه. با پیش‌فرضِ من، یعنی تساوی ما، پاگذاشتن به این دوئل، برابر است با سپردن تمام جهان، آدمیانِ تو و هرآنچه تا کنون ساخته‌ایم به هیچ، تا زمان بی‌پایان، تا ابد، تا بی‌نهایت، تا جایی که من و تو نیز نمی‌توانیم تصور کنیم. این‌گونه هیچ نگهبانی و هیچ سرپرستی، برای این جهان نخواهد بود. جهان خود تبدیل می‌شود به عرصه‌ای برای تقابل خیر و شر. به هدر دادن تمام ظرفیت‌های این هستی و تمام ظرفیت‌های خودمان، فقط به خاطر جدالی بین من و تو. آیا درست است؟! بی‌نهایتی داریم برای خلق و ساخت‌وساز و تو می گویی آن را صرف جدال کنیم؟!»

«آری، همین را می‌گویم. چرا که با پیش‌فرضِ من، این جدال تا بی‌نهایت نخواهد انجامید و بالاخره، دیر یا زود، تمام خواهد شد. و آن‌گاه که من با زمین زدن تو، ارجحیت خود بر تو را یک بار برای همیشه، به اثبات رساندم، می‌توانم با تمام ظرفیت‌های خود، به پیش‌بردنِ این هستی بپردازم. این‌گونه، هم راز برملا خواهد شد و هم دنیا، از این کشاکش بین من و تو، آسوده. من ترسی از این جدال ندارم، چرا که برتری خود بر تو را همیشه در درونم احساس کرده‌ام. و همین حس، به من این اجازه را می‌دهد که بدون این‌که منتظر پاسخ مثبت تو بمانم، اولین ضربه‌ی این جدال را وارد کنم...»

و این‌گونه، جدال آغاز شد...
نماد کاربر
تازه‌وارد Sylvanas
تازه‌وارد
 
پست ها : 2
تاريخ عضويت: سه شنبه آذر 3, 93 3:27 am
امتیاز: 223.75
 تشکر کرده: 2 دفعه
 تشکر دریافت کرده: 6 دفعه
آنلاين: 1h 57m 40s

Re: برشی از یک مناظره

پستتوسط farkh » سه شنبه آذر 4, 93 8:19 pm

خب انگار منبعت تو نوشتن این داستان اساطیر میتراییه چون تو اساطیر میتراییه که خیر و شر برادرن با هم. و فقط یه نکته هست توی اساطیر میترایی شر هم آفریننده است مثل طرف خیر ماجرا دی:
ایده و محور داستان خوبه به نظرم و این گفتگوهه. منتها به نظرم شاید بهتر بود چیز بیشتری می دادی از صرف یه گفتگوی فلسفی. و فاز قضیه زیادی متمرکزه رو اون مضمونش هر چند برش داستان جای خوبیه منتها خیلی جای اوج و فرود داره و الان به نظرم زیادی داستان برهنه است و بدون فضا.
و خب با این وجود به نظرم خوب بود.
و این که بی صبرانه منتظر داستانای بیشتری هستم ازت.
نماد کاربر
مدیر farkh
مدیر
 
پست ها : 5213
تاريخ عضويت: شنبه خرداد 8, 89 9:23 am
امتیاز: 89,994.40
محل سکونت: تهران
 تشکر کرده: 25713 دفعه
 تشکر دریافت کرده: 6809 دفعه
مدال ها: 1
نویسنده برتر مسابقه (1)
آنلاين: 184d 20h 5m 57s

Re: برشی از یک مناظره

پستتوسط alex » پنج شنبه آذر 6, 93 5:32 pm

آفرین بر تو و خلاقیتت...
شروعی بس تاثیر گذار و عالی...
و آیا این داستان ادامه ای دارد؟
اگر دارد که مشتاقانه منتظر شنیدن آنیم و اگر نه شاید دلیل بر این باشد که نبردی که آغاز شده پایانی نداشته.
در هر حال کار عالی بود. {* ros*} {* ros*} {* ros*} {* ros*}
نماد کاربر
زامبی alex
زامبی
 
پست ها : 13
تاريخ عضويت: جمعه آبان 16, 93 4:43 pm
امتیاز: 619.25
 تشکر کرده: 4 دفعه
 تشکر دریافت کرده: 12 دفعه
آنلاين: 2h 34m 54s

Re: برشی از یک مناظره

پستتوسط Sylvanas » جمعه آذر 6, 93 12:29 am

درود.

ادامه نداره و این قسمت آخر ماجراست. به خاطر همون مسئله بی‌پایان بودن و همچنین القا کردن این حس که توی دنیای خودمون هم همچنان این نبرد در جریانه و کسی از پایانش خبری نداره.

ولی حتماً قصد اضافه کردن شاخ و برگ و بسط دادن گذشته‌ی داستان رو دارم. یعنی در اصل ادامه داره، ولی از اونور. D:

با اون حالت برهنه بودن داستان که گفتید جناب farkh، موافقم کاملاً. بیشتر به دلیل ناآگاهی خودم از مناظره‌نویسی، که باعث شد شک داشته باشم که آیا به جز خود گفت‌وگو، عناصر دیگه هم لازمه یا نه. ولی همون طور که اشاره کردید، داستان به این شکل انگار یه حالت برهنه و فقط یه پیکره بودن داره که بهتره درستش کنم.
درمورد اساطیر میترایی من خبر نداشتم و بیشتر به اقتضای گفت‌وگوها که حرف از برابری بود، تصمیم گرفتم برادر باشن. کلاً سعی بر اینه که به اسطوره یا عقیده‌ی خاصی تکیه نکنم و اون ذهنیتی رو که خودم دارم پیاده کنم که ممکنه یه تلفیقی از همه‌چی باشه. D:

با تشکر!
نماد کاربر
تازه‌وارد Sylvanas
تازه‌وارد
 
پست ها : 2
تاريخ عضويت: سه شنبه آذر 3, 93 3:27 am
امتیاز: 223.75
 تشکر کرده: 2 دفعه
 تشکر دریافت کرده: 6 دفعه
آنلاين: 1h 57m 40s


بازگشت به نویسندگی

چه کسي حاضر است ؟

کاربران حاضر در اين انجمن: بدون كاربران آنلاين و 1 مهمان

cron