Booklet دفترچه

کارگاهی برای نوشتن و تمرین نوشتن داستان و داستانک.

مديران انجمن: رن بلك, A.h, Dark Princess, !SiNa

Booklet دفترچه

پستتوسط alex » جمعه آبان 16, 93 4:58 pm

note one
امروز تصمیم گرفتم شروع به نوشتن خاطراتم کنم و امیدوارم بتوانم به قولی که به خودم دادم عمل کنم. اتفاقی که در پایان برای نوشته های من خواهد افتاد از دو حالت خارج نیست. یا به دست کسی خواهد رسید و یا نابود خواهد شد. برای من هیچ فرقی نمی کند کدام یک اتفاق بیافتد. هر آنچه به یاد آورم را با تمام جزئیات خواهم نوشت. شاید روزی مورد استفاده قرا گیرد.
اما از کجا باید شروع کرد؟ از همین امروز؟ از زمان کودکی ام؟ شاید باید یک اتفاق مهم را سرآغاز خاطراتم قرار دهم. مثلاً به پایان رسیدن تابستان... یا شاید به چند روز بعدش رجوع کنم... دیدارم با نگهبان... آره... فکر کنم این شروع خوبی باشد. درست هفده روز قبل...
نماد کاربر
زامبی alex
زامبی
 
پست ها : 13
تاريخ عضويت: جمعه آبان 16, 93 4:43 pm
امتیاز: 619.25
 تشکر کرده: 4 دفعه
 تشکر دریافت کرده: 12 دفعه
آنلاين: 2h 34m 54s

Re: Booklet دفترچه

پستتوسط alex » جمعه آبان 16, 93 4:58 pm

آغاز
سیزده روز از شروع بهار می گذشت اما هنوز نمی توانستم نسیمی خنک را روی صورتم احساس کنم. آن سال تابستان از همیشه گرم تر بود و بزرگان می گفتند احتمالا با خشک سالی روبرو خواهیم بود. اما برای من چه اهمیتی داشت؟ سرم به چیز های مهم تری مثل عشق گرم بود. بیش از یک سال بود به دختر دباغ دلبسته بودم. پدرم آهنگر بود و در روستا یکی از خانواده های مرفه به حساب میآمدیم با این حالدخترک حتی به من نگاه هم نمی کرد. تا همین چند وقت پیش.
مدتی بود که از احساس من به خودش با خبر شده بود با این حال بی اعتنایی می کرد. آن روز وقتی که من را در حال تماشایش از توی کوچه دید از خانه بیرون آمد و با اخم به سمتم آمد.
با عصبانیت گفت:«از جون من چی میخوای جاناتان؟»
به خودم آمدم اما دستپاچه بودم:«من... میخوام بدونی دوستت دارم.»
داد زد:«آه بله، معلومه. آنقدر دوستم داری که هر روز میای جلوی در خانه مان و من رو خجالت زده می کنی. همه دستم می اندازند. جانِ بی عرضه عاشق مریا شده.»
بهم بر خورد و داد زدم:«هی... من بی عرضه نیستم.»
-واقعا؟ پس ثابت کن. تنها کاری که تو توی عمرت کردی دید زدن خونه ما بوده. میدونی؟ ازت میخوام بری و هر وقت واقعا به جایی رسیدی برگردی. آن موقع شاید بتونیم با هم حرف بزنیم.
بدون هیچ خداحافظی یا کلمه ای دیگر برگشت و در خانه را محکم پشت سرش کوبید.
تکلیفم معلوم بود. باید کاری می کردم که خودم را ثابت کنم. اما چه کار؟
بیکار و در فکر آنقدر قدم زدم تا اینکه کم کم از روستا خارج شدم و به تپه های وسیعِ خاکستر رسیدم.
نمید انم چرا به آنجا تپه های خاکستر می گن. آنجا را تپه هایی سرسبز و علف زار ها پوشانده و هیچ خاکستری دیده نمی شود. شاید این اسم را زمان جنگ رویش گذاشته اند. هر چه...
چیزی که آنروز آنجا توجه ام را جلب کرد مسافری بود که معلوم بود از راه دوری می آید. پیاده اما دوان دوان به من و روستا نزدیک می شد. حدس زدم احتمالا پیکی است که خبری فوری آورده یا چوپانی که از دست جانوری فرار می کند اما وقتی نزدیک تر شد فهمیدم هر دو حدسم اشتباه بوده. زرهی چرمی به رنگ قهوه ای به تن داشت و کمانی در دست داشت اما تیری در تیر دانش نبود. کمربندی طلایی رنگ بسته بود و شلواری چرمی به پا داشت با چکمه هایی سیاه رنگ. انگار از چیزی فرار می کرد اما آن چیز هر چه بود نمی تواستم از آن فاصله ببینمش. ترجیح دادم روی زمین و پشت یکی از تپه ها بخوابم تا مرا نبیند.
آن مرد به نظر خطرناک می آمد و وقتی فردی خطرناک بترسد یعنی چیزی خطرناک تر از او آنجا وجود دارد.
حدود ده متر دیگر جلو آمد و فقط پنجا یا شصت متر با من فاصله داشت که ناگهان زمین افتاد. جرئت نگاه کردن را نداشتم و حدود دو یا سه دقیقه همان طور پشت تپه قایم شدم تا اینکه شجاعت نگاه کردن را پیدا کردم.
با صورت روی زمین افتاده بود و به سختی سعی می کرد نفس بکشد. چند لحظه را در همان حالت نگاه کردم تا اینکه مطمئن شدم کس دیگری آنجا نیست. بعد از سر جایم بلند شدم و به سمتش رفتم.
وقتی که فاصله بینمان را طی کردم توانستم زخمی بزرگ و عمیق را پشت کمرش ببینم. خیلی آهسته به او نزدیک می شدم و سعی می کردم بیشتر به او دقت کنم.
روی زره اش چند جای پارگی دیده می شد و غرق در خون بود. کمانش به نظر از چوب خوبی ساخته شده بود اما شکسته بود و روی تیر دانش حروفی نوشته شده بود که معنی شان را نمی فهمیدم. چکمه هایش هم خیلی برای پای من بزرگ بود. انگار قرار نبود چیزی از او به دست آورم. شاید باید بیشتر می گشتمش.
به سختی به پشت خواباندمش که باعث شد بعد از دردی شدید و فریادی بلند بتواند بهتر نفس بکشد. بی هیچ تاملی شروع به باز کردم زره اش کردم تا شاید در زیر آن چیزی پیدا کنم.
خس خس کنان به حرف آمد:«ممنونم پسر... اما بی فایده است. دیگه... امیدی به زنده ماندن من... نیست. آن زخم کار خودش را کرد...»
و بعد نفس بلندی کشید. دلم برایش می سوخت... فکر می کرد می خواهم کمکش کنم.
بی توجه به حرفش به کارم ادامه دادم تا این که زره کاملا باز شد. ناگهان دستم را گرفت.
-فکر کنم خوش شانسم که تو اینجایی... اینطور دیگه به هدر نمی روم. قدرتم و دانشم را به تو میسپارم پسر... تو باید جای من رو بگیری...
از نظر من دیوانه شده بود... داشت چرت و پرت می گفت و یه احمق بود. سعی کردم که دستم را از توی دستش بکشم که انچه گفته بود اتفاق افتاد. دردی شدید از دستم به سمت سرم رفت و بی هوش شدم.
وقتی به هوش آمدم او مرده بود، اما من فقط بهت زده شده بودم...
*********
با عجله و ترس به سمت خانه بازگشتم. تازه داشتم می فهمیدم آن مرد چه بوده. دنیا دور سرم می چرخید. وقتی به خانه رسیدم از سرعت خودم تعجب کردم. انگار همین لحظه پیش بود که روی تپه های خاکستر بودم.
هرچ کس در خانه نبود و همه جا تاریک بود، به خصوص که آفتاب داشت غروب می کرد. اما من خیلی واضح می دیدم. احساس بلاهت می کردم. نباید به آن مرد نزدیک میشدم اما دیگر دیر بود.
مدتی طولانی را کنج خانه زانو زدم و فکر کردم. در واقع هیچ فکری نمی کردم. سرم خالی شده بود. می دانستم که دیگر نخواهم توانست زندگی پیشینم را بازپس بگیرم. نمی شد از آن فرار کرد. آن مرد یک نگهبان بود. و در آخرین لحظاتش. روحش و قدرتش را به من داده بود.
اولین نشانه ای که می شد احساس کرد این بود که حال من چیز هایی را می دیدم که دیگران نمی توانستند. حال من قدرت یک نگهبان را داشتم اما آگاهی... نه.
نماد کاربر
زامبی alex
زامبی
 
پست ها : 13
تاريخ عضويت: جمعه آبان 16, 93 4:43 pm
امتیاز: 619.25
 تشکر کرده: 4 دفعه
 تشکر دریافت کرده: 12 دفعه
آنلاين: 2h 34m 54s

Re: Booklet دفترچه

پستتوسط alex » جمعه آبان 30, 93 2:10 pm

با توجه به شروع بازنویسی کتاب(برای چاپ) ادامه داستان کمی به وقفه افتاده و بعد از شروع مجدد از ابتدای داستان آپلود خواهم کرد. با عرض پوزش... الکساندر سان(آرسس)
نماد کاربر
زامبی alex
زامبی
 
پست ها : 13
تاريخ عضويت: جمعه آبان 16, 93 4:43 pm
امتیاز: 619.25
 تشکر کرده: 4 دفعه
 تشکر دریافت کرده: 12 دفعه
آنلاين: 2h 34m 54s

Re: Booklet دفترچه

پستتوسط alex » پنج شنبه آذر 6, 93 5:12 pm

بازنویسی کار صورت گرفت. فصل یکم که شامل حدود هفتاد صفحه(با مقیاس A4) از کتاب اول رو تشکیل میده خدمتتون ارایه میدم بلکه بتوانم از نظرات شما بهره مند شوم. با تشکر... الکساندر سان
_________________________________________________________________________________________________________
Booklet
Jonathan’s note
If you find it… please bring it back to me at Anonara’s base


Note One
امروز، آخرین روز از فصل تابستان، در روز تولد شانزده سالگی ام شروع به نوشتن خاطراتم، در این دفترچه کاغذی نو کردم. دفترچه ای با نوعی کاغذ سیاه رنگ نا گسستنی که در گوشه ای از اتاق جدیدم پیدا کردم. تنها قلمی که بر این کاغذ مرموز می نویسد قلم بی رنگ بی قواره ای از چوب راش تمایز یافته است. ظاهرش چندان بزرگ نیست اما هر بار که ورقش می زنم انگار صفحاتش تمام نا شدنی است. این دفترچه را برای حفظ خاطراتم انتخاب می کنم و قسم می خورم تا جایی که در توانم است اتفاقات را با جزئیات و احساسات واقعی خود بنویسم. شاید روزی به دست کسی رسد.
خاطراتم را از سه روز پیش شروع می کنم و پیش خواهم آمد.
نماد کاربر
زامبی alex
زامبی
 
پست ها : 13
تاريخ عضويت: جمعه آبان 16, 93 4:43 pm
امتیاز: 619.25
 تشکر کرده: 4 دفعه
 تشکر دریافت کرده: 12 دفعه
آنلاين: 2h 34m 54s

Re: Booklet دفترچه

پستتوسط alex » پنج شنبه آذر 6, 93 5:13 pm

آغاز
سه-چهار روز بیشتر به پایان تابستان نمانده بود اما خورشید همچنان بی رحمانه می تابید و انگار می خواست از لحظات آخر به بهترین شکل استفاده کرده، پوست های بیشتری را آفتاب سوخته کن. بزرگان دهکده می گفتند به احتمال زیاد با خشکسالی روبرو خواهیم شد اما برای من چه اهمیتی داشت؟ چیز های مهم تری برای توجه کردن داشتم. بیش از یک سال از زمانی که به دختر دباغ دل بسته بودم می گذشت و هوز هیچ کاری از کار پیش نبرده بودم. به عنوان پسر آهنگر ، عضو یکی از خوانواده های مرفه دهکده به حساب می آمدم اما دختر دباغ حتی به من نگاه هم نمی کرد. یک کلمه هم با من حرف نزده بود... البته تا آن روز...
مدتی بود که از احساس من به خودش با خبر بود و محل نمی گذاشت اما آنروز وقتی مرا از پنجره در حال دید زدن خانه شان دید با خشم از خانه بیرون آمد و یکراست سراغم آمد:«از جون من چی میخوای، جاناتان؟»
با پررویی جواب دادم:«فقط میخوام عشقم را بهت ابراز کنم، مریای عزیز...»
داد زد:«آه بله... متوجه شدم. آنقدر دوستم داری که هر میای جلوی در خانه مان و من را خجالت زده می کنی. همه فهمیدن که جانِ بی عرضه عاشق مریا شده. نیازی به جار زدنش نیست.»
به من بر خورد:«هی... مواضب باش... من بی عرضه نیستم.»
با همان لحن گفت:«واقعا؟ پس ثابت کن. تنها کاری که تو توی عمرت کردی دید زدن خونه ما بوده. میدونی... ازت میخوام بری و هر وقت واقعا به جایی رسیدی برگردی. آن موقع شاید بتونیم با هم حرف بزنیم.»
بدون هیچ کلمه ی دیگری برگشت و در را هم محکم پشت سرش بست. تکلیف من معلوم بود. برای به دست آوردن مریا باید خود را نه تنها به او، بلکه احتمالا به اطرافیانش ثابت کنم. اما برای این باید چه کاری می کردم؟
در همین فکر ها شروع به قدم زدن کردم تا اینکه به تپه های خاکستر رسیدم و به منظره زیبای آن، از بالای یکی از تپه های متعدد و کوتاهش خیره شدم. نمی دانم چرا آنجا را تپه های خاکستر نامیده اند، چراکه پوشیده از علفزار های سرسبز است و هیچ خاکستری هم در آنجا یافت نمی شود. شاید در زمان جنگی چیزی نمش را تپه های خاکستر گذاشته اند.
در هر حال چیزی که آنروز در آن تپه ها مهم بود نه افکار مغشوش و بی پایه ی من بود و نه زیبایی تپه ها.
مسئله مردی بود که مشخصا از راه دوری آمده بود. از آن منزره به او خیره شده بودم و حرکاتش را زیر نظر داشتم. با سرعت فوق العاده ای به سمت دهکده می دوید و گاهی به پشت سر نگاه می کرد و دوباره به دویدن ادامه می داد. کمانی در دست داشت اما تیر دانش خالی بود. کمی که تماشایش کردم مرد ناگهان زمین افتاد و در آن فاصله هم خونی که از کمرش بیرون جست را دیدم.
***
با شک و دودلی به مرد نگاه کردم و وقتی دیدم از جایش بلند نمی شود به سمتش رفتم. چند قدم اول را به آرامی طی کردم و بعد نا خود آگاه شروع به دویدن کردم. مرد بیچاره کوچک ترین حرکتی نمی کرد. فاصله میانمان را که طی کردم ابتدا چشمم به زخم بزرگ و عمیق پشت او افتاد و سپس متوجه علایم روی سرشانه هایش شدم.
مرد در کل یک شلوار کلفت قهوه ای رنگ که پاچه اش را در چکمه پشمی اش کرده بود به تن داشت و بر روی لباس های احتمالی دیگرش یک پوستین ظاهرا گرم پوشیده بود و هنوز ذراتی از یخ در میان لباس هایش به چشم می خورد. مشخصا لباسی که به تن داشت نه مناسب چنین فصل گرمی بود و نه متعلق به این نواحی. مهم تر اینکه آن همه یخ چگونه به لباس هایش مانده بود در حالی که ما برای خنک کردن آب شرب مشقت فراوانی را تحمل می کردیم. اما عجیب تر از همه علامتی بود که روی دو سرشونه ی فلزی، تنها بخش زرهی پوشش اش، و بر روی تیر دان خالی اش حک شده بود. نشانی ظاهرا بی مفهوم که بررای من خیلی معنی می داد. با دیدن آن نشان به یاد داستانی افتادم که پدرم سالها قبل برای من و سَم برادرم، تعریف کرده بود. نشانی که در پایان داستان پدر بر روی آخرین برفی که دیده بودم کشیده بود با آن نشان هیچ تفاوتی نداشت.
نشان نگهبانان افسانه ای بود که به آن خیره شده بودم.
نماد کاربر
زامبی alex
زامبی
 
پست ها : 13
تاريخ عضويت: جمعه آبان 16, 93 4:43 pm
امتیاز: 619.25
 تشکر کرده: 4 دفعه
 تشکر دریافت کرده: 12 دفعه
آنلاين: 2h 34m 54s

Re: Booklet دفترچه

پستتوسط alex » پنج شنبه آذر 6, 93 5:13 pm

نگهبان
روی مرد به ظاهر مرده خم شدم و به سختی او را به پشت برگرداندم تا صورتش رو به آفتاب قرار گرفت. حدس اولم اشتباه بود و مرد زنده بود. شروع به گشتن لباسش که از داخل جیب های زیادی داشت کردم و کمی او را وارسی کردم. چطور شخصی با نشان نگهبانان هیچ چیز با ارزشی نداشت که به کار من بیاید؟ کمانش پس از افتادنش شکسته بود و پوتین ها و پوستینش برای من بیش از حد بزرگ بود. با این حال تصمیم گرفتم پوستینش را بردارم. فقط به خاطر نشان روی سرشانه های فلزی اش. و البته شاید در زیر پوستین چیز به درد بخوری پنهان شده بود. در حالی که روی سینه اش خم شده بودم و سعی می کردم پوستین کلفتش را در بیاورم ناگهان چشمانش را باز کرد و مچ دستم را گرفت:«از تلاشت ممنونم... اما کاری از دست تو بر نمیاد. اون زخم کار خودش رو کرده...»
نفس بلندی کشید و برای لحظه ای سکوت کرد. دلم برایش سوخت که گمان می کرد می خواهم به او کمک کنم. دستم را بیرون کشیدم و دوباره به کارم اامه دادم اما او دوباره دستم را گرفت و در حالی که دعا می کردم کاش زودتر بمیرد گفت:«نمی دونم کارم عاقلانه است یا نه... نمیدونم انتخابم درسته یا نه... اما فکر کنم خوش شانسم که تو اینجایی... اینطور دیگه به هدر نمی روم. قدرتم و دانشم را به تو میسپارم پسر... تو باید جای من رو بگیری...»
از نظر من دیوانه شده بود... داشت چرت و پرت می گفت و یک احمق بود. سعی کردم دستم را از دستش بیرون بکشم که آنچه گفته بود اتفاق افتاد. دردی شدید از دستم به سمت سرم رفت و بی هوش شدم.
وقتی به هوش آمدم او مرده بود، اما من فقط بهت زده شده بودم...
*********
هیچ نفهمیدم کی به خانه رسیدم. انگار همین لحظه پیش روی تپه های خاکستر بودم و بعد در حالی که یک گوشه خانه خالی و تاریک کز کرده بودم به خود آمدم. واقعا با خود چه فکر کرده بودم که به آن مرد نزدیک شدم؟ حداقل باید وقتی نشانش را دیدم می فهمیدم و دور می شدم. هنوز متوجه نشده بودم چه اتفاقی افتاده اما احساس طبیعی و معمولم را نداشتم. در داستان های پدرم نگهبانان مردانی عجیب و غریب و مرموز بودند که با روش های عجیبشان از ما محافظت می کردند. من معمولا چیز زیادی از آن داستان ها دستگیرم نمی شد. به نظرم بی اهمیت بودند اما در آن لحظه آن داستان ها برایم مهم تر و جالب تر از همه چیز شده بودند. تمام تلاش و تمرکزم را روی این گذاشته بودم که تکه های بیشتری از داستان را به یاد بیاورم.
پدر که برگشت ماجرا را تمام و کمال برایش تعریف کردم و او بدون اینکه از قصد من برای دزدی ناراحت شود آن را تا آخر گوش داد. بعد از تمام شدن حرف هایم او فقط سکوت کرد و مدت طولانی به سکوتش ادامه داد. از مادرم هیچ به یاد نمی آورم و پدر هم هرگز حاظر نشده راجعش حرفی بزند. سه خواهر و یک برادر دارم. سم، رزی، ماری و مری؛ سم و رزی دو سال از من بزرگتر بودند و با این حال هیچ یک چیز زیادی از مادر به یاد نداشتند و ماری و مری هم که یک سال از من کوچک تر بودند. به نظرمن تنها فرزند پدر و مادرم بودم که قل دومی نداشتم و به هیچ وجهاز این موضوع ناراحت نبودم. ترجیح می دادم یک مادر داشته باشم. اما از مرور افکارم که بگذریم پدر بالاخره به حرف آمد:«تو نمیتونی مدت زیادی رو اینجا بمونی جاناتان. متاسفم اما کمکی از دست من برات بر نمیاد. با این حال می دانم چه کسانی می توانند کمک کنند.»
پدرم دوباره سکوت کرد. حتی به من نگاه هم نمی کرد. شکه شده بودم. انتضار کمک بیشتری را از پدرم داشتم. او مظهر توانایی و دانایی بود... اما در آن لحظه به جای کمک انگار فقط می خواست من را از خود دور کند. به پت پت افتادم:«پـ پـ پدر... مَـ من نمی فهمم. چِـ چرا نمیتونم بمونم؟ مگه چه اتفاقی افتاده؟ هیچ متوجه-»
-بعدا می فهمی... فعلا من باید برم. کار های مهمی هست که باید انجام بشه. فردا راه میافتی.»
بدون اینکه منتظر جواب بماند یا چیز دیگری بگوید از خانه بیرون رفت و در را پشت سرش بست.
و آیا این تمام کمکی بود که پدرم به من می کرد؟
از آنجایی که هنوز مدت زیادی تا تاریکی مانده بود پس از مدت کمی دوباره بیرون رفتم و شروع به قدم زدن کردم. اما این بار از ان الافی و شیطنت های مسخره خبری نبود، این بار در حالی که سرم را پایین انداخته بودم فقط فکر می کردم. افکارم مدام از شاخه ای به شاخه دیگر می پرید و تمرکزی نداشتم. حواسم اصلا به دنیای اطرافم نبود. وقتی به خود آمدم هوا داشت تاریک می شد و من روی یکی از تپه های خاکستر ایستاده بودم و به جایی نگاه می کردم که اصولا باید جسد نگهبان مرده آنجا می بود. اما جز لکه های خون اثری از او نبود.
احتمالا گرگی، چیزی جسد را برده بود. حیف شد که آن سرشانه ها را بر نداشتم. تیر دانش هم جالب بود و شاید پدر می توانست آن کمان را تعمیر کند... نه... بگذریم. با همان چهره ی متفکر به خانه باز گشتم. سم در خانه بود و داشت با ماری بحث می کرد اما از رزی و مری خبری نبود. گاهی از آزادی های بیش از حدی که پدر به دختر ها می دهد خشمگین می شوم اما در آن لحظه خود را حفظ کردم، چون چیز های دیگری برای فکر کردن داشتم. بی توجه به بحث سم که در مورد پسری به نام رادولف بود به سمت دیگر اتاق رفتم و به دیوار تکیه دادم. فکرم در جستجوی نگهبان و جسدش بود...
در خانه ناگهان باز شد و در حالی که امیدوارانه به آن زل زده بودم مری و رز وارد خانه شدند. از پدر خبری نبود. با ورود رُزی بحث راجع رادولف بالا گرفت. سم ناگهان از جا پرید:«رزی... تو را به خدا تو یه چیزی بهش بگو، این پسره ی کشاورز مغز خواهرمون رو شستشو داده.»
ناگهان به خود آمدم و فهمیدم ماجرا از چه قرار است:«چی؟ اون بچه کشاورز با ماری؟ به چه جرئتی؟»
از جا جستم و به سمت در خانه حمله بردم. به علاوه خشمم بابت رادولف میخواستم دق دلی ام را سر کسی خالی کنم. اما رزی جلویم را گرفت:«جایی نمیری جاناتان. با صحبت قضیه رو بین خودمون حل می کنیم.»
من که حسابی تنم می خارید داد زدم:«خیلی خوب... ماری دیگه هرگز اون پسره رو نمی بینه و موضوع حل شد. حالا میخوام همینو برای رادولف هم حل کنم.»
سپس بی مهابا از خانه بیرون زدم و به سرعت به سمت خانه پدر رادولف راه افتادم. همان طور که انتضار داشتم، طبق معمولی که دیده بودمش در زمین پشت کلبه شان داشت تمرین شمشیر بازی می کرد. بی مهابا و کمی حواس پرت به سمتش رفتم و شروع به داد و بیداد کردم:«آهای... آشغال به درد نخور... به چه جرئتی-»
-به به... انتضار اومدنت رو می کشیدم جان... وقتی سم ما رو دید فهمیدم به محض اینکه به گوشت برسه مثل احمق ها میای سراقم... و همانطور که می بینی آماده ام. اما بذار یه موضوعی رو روشن کنم... تو، همین الان به من گفتی به درد نخور؟ توی آشغال به درد نخورِ الاف به چه جرئتی چنین حرفی رو به من زدی؟
پیش دستی کرد و ناگهان به سمتم حمله کرد. شمشیر فلزی اش، بدبختان در دستش بود و با وجود خشم و عصبانید بیش از حدم فهمیدم چه غلطی کرده ام. چطور بی سلاح به سمت یک فرد مسلح حمله کردم... عجب حماقتی بود. با این حال نمی توانستم کم بیاورم. به گوشه ای پریدم و خود را از شمشیرش حفظ کردم اما او به دنبالم آمد و می دانستم مدت زیادی را نمی توانم فرار کنم. رادولف بالای سرم رسیده بود و به من پوزخند می زد که صدای سم از پشت سر او را از جا پراند:«برو کنار رادولف. وگرنه به خدا قسم از کشتنت ابایی نیست.»
رادولف برگشت و از جلویم کنار رفت در نتیجه سم را که شمشیر سنگین پدر را در دست داشت و با غضب به رادولف نگاه می کرد دیدم. رادولف با ناخوشنودی و انزجار شمشیرش را از زیر گلویم برداشت و گفت:«اون به من حمله کرد. من فقط از خودم دفاع کردم.»
-خفه شو رادولف.
رادولف ناگهان شمشیرش را به سمت سم گرفت، سم آهی کشید و گفت:«رادولف... هر دومون میدونیم تو شانسی در برابر من نداری. پس قبل از اینکه خشمم نسبت به تو فوران کنه از جلوی چشام گم شو.»
رادولف که زورش گرفته بود و منی حتی لرزش خفیفش را حس می کردم به سرعت از من دور شد و کلبه شان را دور زد و به نظر وارد خانه شد.
در حالی که شرمنده از شکستم از جا بلند می شدم سم نزدیک شد. از چهره اش ناراحتی اش مشخص بود اما با صدای آرامی گفت:«دفعه بعد حداقل مسلح بیا.»
دستم را گرفت و لبخند محوی زد. در جوابش سری تکان دادم و با هم به خانه برگشتیم.
***
-چی؟
پدر دیر وقت به خانه باز گشت و به همراه خود یک صندق بزرگ آورده بود. بعد از اینکه همه مان را جمع کرد توضیح داد:«جاناتان بر حسب اتفاقی که خودش بعدا تعریف میکنه، امروز با یک نگهبان ملاقات داشته. بله ماری، همان نگهبان های تو قصه. لطفا بذارید حرفم تموم بشه. اون نگهبان در حال مرگ بوده و جاناتان درست س بزنگاه بالای سرشرسیده و سعی کرده کمکش کنه. اما نگهبان قدرتش را به جاناتان انتقال داده و متاسفانه مرده.»
این را که گفت لحظه ای قلبم فرو ریخت. یعنی چه که قدرتش را به من داده؟ البته خود نگهبان هم همچین چیزی گفته بود اما من درست منظورش را نفهمیده بودم. همان طور که وقتی پدر این را گفت درست منی اش را نفهمیدم. به هر حال پدر داشت ادامه می داد.
-متاسفانه باید بگم که جاناتان بعد از این اتفاق نمیتونه بیش ازا ین بین ما بمونه. صبر کن حرفم تموم بشه سوزی... همانطور که گفتم جاناتان باید بره چون نیاز به کمک داره و ما هیچ کمکی نمی تونیم بهش بکنیم. اون باید بره میون هم نوعانش تا بهش کمک کنن.»
سوزی این بار دوام نیاورد:«چی؟ منظورتون چیه که بره بین هم نوعانش؟ ای حرف چه معنی میتونه-»
-سوزی... آروم باش. منظور من بقیه نگهبانان بود. با هدیه ای که اون گرفته هیچ راهی نداره جز این که تبدیل به یک نگهبان بشه. آینده برادرتون اینه و ما نمیتونیم در این راه بهش کمک کنیم. باید بره پیش کسانی که می توانند این کار را بکنند.»
سم گفت:«پس منظورتون اینه که اون نگهبان قدرت خودش رو، بخشی از روحش رو به جاناتان داده. درسته؟»
پدر به سم تشر زد:«نمیدونم این چیزا رو از کجا میدونی سم اما وظیفه ما نیست که در این موارد چیزی به جاناتان بگیم.»
-یه لحظه صبر کنید ببینم. این موضوع مربوط به منه. موضوع روح چیه؟ اونا که دیگه واقعی نیستن؟ من چی رو نباید بدونم پدر؟ اصلا معنی تمام اینا چیه؟
دست مری را روی کمرم حس کردم که سعی می کرد آرامم کند اما پدر ناگهان برگشت و در صندوق را که پشت سرش گذاشته بود باز کرد و به آرامی گفت:«خودت متوجه میشی پسرم... نمیخوام در مورد راز های فرا انسانی بیش تر از این توی این خونه صحبت کنیم. پس بس کنید.»
این حرف مهر تاییدی بر پایان بحث بود. پدر با نقشه ای در دستش برگشت و آن را جلوی من باز کرد:«متاسفانه جاناتان... هیچ کس نمیتونه تو رو توی سفرت همراهی کند.»
به نقشه کاملا باز جلویم نگاه کردم. منطقه وسیعی را نشان می داد که دهکده خودمان با حروف کوچکی در گوشه آن نمایان بود. پدر دستش را روی کلمه رِست وَلی گذاشت و گفت:«ما اینجاییم.»
سپس انگشتش را به سمت غرب نقشه حرکت داد و گفت:«به دهکده هانس میری و از آنجا راهت رو به نایت ویل ادامه میدی. دارم بهت هشدار میدم جاناتان، سریع از نایت ویل بگذر و به شمال، آیبر برو. اونجا میتونی استراحت کنی. از انجا خودت میتونی راهت رو پیدا کنی»
نقشه را به سمت من چرخاند و خود دوباره روی صندوق بزرگ خم شد. مسیر راحتی به نظر می آمد. آن زمان با خود فکر کردم:«میتونه در نوع خودش یه ماجراجویی باشه.»
نماد کاربر
زامبی alex
زامبی
 
پست ها : 13
تاريخ عضويت: جمعه آبان 16, 93 4:43 pm
امتیاز: 619.25
 تشکر کرده: 4 دفعه
 تشکر دریافت کرده: 12 دفعه
آنلاين: 2h 34m 54s

Re: Booklet دفترچه

پستتوسط alex » پنج شنبه آذر 6, 93 5:14 pm

شیئی از گذشته
پدر دوباره به سمت من برگشت و اینبار شئی پارچه پیچ شده که به وضوح یک شمشیر بود را در دست داشت:«این شمشیر همزمان با تو متولد شده جاناتان. به سفارش مادرت و با روشی متفاوت ساخته شده. مادرت سفارش کرده بود وقتی زمانش رسید این رو بهت بدم و الان من فکر می کنم زمانش رسیده باشه. پس بگیرش، اما اینجا بازش نکن.»
با احساساتی در هم و بر هم شمشیر پارچه پیچ شده را از دست پدر گرفتم. سم به سمت شمشیر خم شده بود و به نظر داشت طولش را اندازه می گرفت:«ببینم، پس چرا مادر برای من یکی از اینا نگذاشته؟ یا گذاشته و هنوز زمانش فرا نرسیده؟»
مری با هیجان گفت:«برای من چی؟»
سم پوزخند زد:«چرا باید برای تو چیزی گذاشته باشه؟ تو فقط یه دختری.»
رزی به سم چشم غره رفت:«هی... مواظب-»
پدر بحثشان را قطع کرد:«بهتره غذا رو بیاری سوزی، البته اگه وقت غذا درست کردن را داشته بوده باشی، چون فکر کنم تمام روز با فلیکس داشتی به قرار های عاشقانه ات می رسیدی.»
رزی سرخ و سفید شد و من با از جا پریدن سم نیاز ندیدم واکنشی نشان دهم. سم ناگهان به سرفه افتاد:«فلیکس؟ من فکر می کردم... رزی... تو... فلیکس؟»
پدر که در صندوق را بسته بود گفت:«دست بردار سم، خواهرت دیگه بزرگ شده و از وقت ازدواجش هم گذشته... اگر به این کار هات ادامه بدی همه ی خواهرات رو دستم می مونن. حالال به جای این کارا برو و به خواهرات تو آماده کردن غذا کمک کن.»
به زور جلوی خنده ام را گرفتم و ماری و رزی و سم را در حال خارج شدن از اتاق تماشا کردم. مری به سمت دیگر اتاق رفت و در حالی که پایش را روی پایش انداخته و به دیوار تکیه داده بود شروع به تمیز کردن ناخن هایش کرد.
پدرم به صندوقی که می دانستم فردای آن روز دیگر اثری از آن نخواهد بود تکیه داد و گفت:«مادرتم یه جورایی نگهبان بود...»
لبخند به چهره ام ماسید. این خبر ناگهانی و شگفت آور بیش از خبر نگهبان شدن خودم متعجبم کرد. بعد از این همه سال پدر اطلاعاتی راجع مادرم می داد و آن اطلاعات هم این بود که مادرم یه جورایی نگهبان بوده. اصلا قدرت و توان حرف زدن نداشتم.
پدرم ادامه داد:«هرگز نفهمیدم چه بلایی سرش اومد. یه شب طوفانی از خونه بیرون رفت، می گفت این طوفان کار یه تجاوز گر یا همچین چیزیه و اون باید متوقفش کنه. موفق نشدم مانعش بشم و نمی تونستم همراهش برم. تو یه سالت بود و ماری و مری تازه به دنیا اومده بودند. باید می موندم و مراقب شما می بودم. اما مادرت اون شب به خونه بر نگشت. شب بع هم بر نگشت و شب های بعدش هم همینطور. هنوز هم که هنوزه گاهی به انتضارش می شینم و امیدوارم نفر بعدی که میبینم مادرت باشه. اما هیچ وقت خبری ازش نمیشه. اتفاقی که برات افتاد منو به خودم آورد. شاید باید این انتضار رو به پایان برسونم.»
با دهانی باز به پدر نگاه می کردم که چهره متفکرش به نقطه ای روی سقف خیره بود. به سختی نگاهم را از پدر گرفتم و به مری که گوشه اتاق نشسته بود نگاه کردم. ناخن هایش را رها کرده بود و با چهره ای اشک آلود و در عین حال شک زده به پدر نگاه می کرد. در همان لحظه رزی و سم با ظرف های غذا در دستهایشان وارد شدند و ماری که پشت سرشان وارد شده بود گفت:«غدا حاظره...»
شام آخر
صبح روز بعد با بی میلی از خواب بیدار شدم. می دانستم که این آخرین روزم در خانه و کنار خانواده خواهد بود و دوست نداشتم آن را به بطالت بگذرانم اما در عین حال تمایل شدیدی به خوابیدن تمام آن روز را داشتم.
به زور از رخت بیرون آمدم و با نگاهی به اطراف فهمیدم استسناً آن روز هیچ کس از خانه بیرون نرفته. رزی داشت به آرامی و در گوشی با ماری صحبت می کرد و مری هنوز خواب بود. صدای تمرین کردن پر سو و صدای سم هم از در خانه به گوش می رسید.
شب گذشته مری و من قبل از خواب ماجرای حرف های پدر را برای بقیه تعریف کردیم و خواهر هایم واکنشی درست مثل ما داشتند اما سم فقط اخم کرد و بدون هیچ حرفی زودتر از همه به رخت خواب رفت. صدای رزی کمی بلند تر شد:«اما پدر حاظر نمیشه یک کلمه دیگه هم بگه. مطمئن باش. اگر میخوای تلاشت رو بکن اما بی فایده خواهد بود.»
-چی بی فایده است؟
ماری و رزی که متوجه بیدار شدنم نشده بودند ناگهان از جا پریدند و رزی توضیح داد:«اوه... خوب ماری فکر میکنه شاید اگه از بابا بخوایم راجع مادر بهمون میگه. اما من بهش گفتم بی فایده خواهد بود.»
ماری اصرار کرد:«حالا که بعد از این همه مدت حرف زده بهترین وقت برای حمله است. اگر دست نجنبونیم هرگز راجع مادرمون چیزی بیشتر از همین دو کلمه نمی فهمیم.»
رزی سری تکان داد و به سمت من برگشت:«تو نفهمیدی اون صندوقه چی شد؟ صبح که بیدار شدیم نبودش. به نظرت بابا کجا قایمش کرده؟»
-نظری ندارم. خودمم از وجود اون صندوق تعجب کردم.
-من فکر می کنم...
حرفش را قطع کردم:«بس کن رزی... این روز آخرمه... بذار یکم بریم بیرون و خوش بگذرونیم.»
-آه... اوه... فکر کنم درست میگی. صبر کن ما بریم لباسامونو عوض کنیم. به سم هم بگو با ما بیاد. به خاطر تو با بابا نرف آهنگری.
سری تکان دادم و قبل از اینکه ماری و رزی به اتاقشان بروند از خانه خارج شدم. سم که طبق معمول با شمشیر پدر داشت به مترسک تمرینی اش ضربه می زد با حظور من متوقف شد:«هی... میای یکم تمرین کنیم؟»
زمانی که با شمشیر چوبی تمرین می کرد با وجود اینکه همیشه مغلوب بودم با اوتمرین می کردم اما از وقتی که تصمیم گرفته بود با شمشیر واقعی تمریناتش را ادامه دهد این کار زیادی خطرناک شده بود:«اوه... به هیچ وجه. در واقع اگر اون شمشیر گنده رو بذاری توی خونه و برگردی تا با هم برین خوش بگذرونیم ممنون میشم. بقیه هم میان.»
سم تعظیم مضحکی به من کرد و خنده کنان به خانه برگشت. به دیوار خانه تکیه دادم و کمی به آسمان سحرگاهی، مردم تازه از خواب بیدار شده و خاک های روی زمین خیره شدم تا اینکه رزی، ماری، مری و سم با هم از خانه خارج شدند و خنده کنان از خانه دور شدیم.
***
طولی نکشید که متوجه شدیم رزی ما را به محل برگذاری جشن های فصلی که هنوز ادامه داشت راهنمایی کرده. روز آخر جشن بود و برنامه های جشن چند ساعت دیگر شروع می شد اما بر گذار کنندگان جشن و چند تن از مردم عادی از همان موقع داشتند آن اطراف پرسه می زدند.
جش ها در پایان هر فصل شروع می شد و هر فصل یکی از چهار روستای نزدیک به هم آیبر، رست ولی، مانگُل و ابِل میزبان جشن بودند. ماری به زنی که در کنار چند تن مرد که همه بزرگان دهکده ها بودند اشاره کرد:«اون بزرگ روستای ابِل اولین زنیه که توی این مقام بوده. ماه پیش با مرگ بزرگ قبلی جانشینش شد.»
سم زد زیر خنده:«چرت نگو... یه زن در مسند رهبری؟ خودت این جوک رو ساختی؟»
رزی گفت:«انگار ذهن مردم ابل خیلی با سم فاصله داره. احتمالا وقتی رست ولی هم یه بزرگ زن داشته باشه افکار سم تازه شده مثل مردای دیگه.»
به شوخی گفتم:«هی... نمیذارم اینطوری به مردای دیگه توهین بشه...»
بعد همه هر و هر زدیم زیر خنده و اینبار به هدایت من به سمت تپه های خاکستر رفتیم.
***
بعد از چند ساعت بازی و تفریح در تپه های خاکستر به خانه بازگشتیم تا بهترین لباس هایمان را برای جشن بپوشیم. اما وقتی به خانه رسیدیم به پیشنهاد من تصمیم گرفتیم صبر کنیم و دم غروب که جمعیت بیشتری به جشن آمده اند و برنامه های اصلی شروع می شود با پدر با هم به جشن برویم. سم داوطلب شد تا موضوع را به پدر که هنوز سر کار بود بگوید و از او بخواهد تا غروب به خانه بیاید و رزی و ماری با تلاش فراوان یکی از لباس های رسمی قدیمی پدر را پیدا کردند و شروع به تمیز کردن و کمی هم ترمیم آن کردند. مری با انزجار به تنها لباس رسمی من در دستانش نگاه کرد. طوری نگهش داشته بود انگار یک زباله بد بو را در دست دارد:«اینقدری کثیفه که نمیشه نگاش کرد... واه واه واه... زیر بغلاشم که پاره شده. پایینشم که نخ کشه... تو میخواستی با این بیای و آبروی ما رو ببری ها؟»
-اوه بس کن... مطمئنم تو میتونی درستش کنی. تو بهترینی...
-خودتو لوس نکن. باشه ببینم چیکار میتونم بکنم. ولی دفعه آخرته ها...
ناگهان ناراحتی در تمام وجودم رخنه کرد. تقریبا یادم رفته بود که این آخرین روز من است. مدتی بعد سم با سر و رویی سیاه به خانه بازگشت و توضیح داد برای زودتر تمام شدن کارها به پدر کمک کرده. رزی به سرعت او را از خانه بیرون کرد و دستور داد سریعاً حمام کند. وقتی سم خارج شد به من نگاهی انداخت و گفت:«تو هم برو خودتو بشور... معلوم نیست تا کی رنگ آب به چشم نمی بینی. بوی گندی هم میدی. دِ پاشو.»
در حالی که به سمت در می رفتم سوزی به سمت مری رفت تا در درست کردن لباس من به او کمک کند. حمام آب سردی کردم و به سرعت با سم به خانه برگشتیم تا خود را زیر پتو های متعدد مخفی کنیم.
ساعتی بعد پدر به خانه آمد و بعد از اینکه او هم حمام کرد لباس ظاهرا نو ام را تحویل گرفتم:«مطمئنی این همون قبلیه؟»
مری پوزخند زد:«بایدم نشناسیش... اون آشغالی که تو به من دادی بیشتر شبیه گونی بود.»
خندیدم و لباس هایم را از او گرفتم. سم زودتر از من آماده شد و بعد پدر آماده شد و منتظر ماندیم تا دختر ها هم آماده شوند. طبق معمول زمان طاقت فرسایی را صرف انتضار برای دختر ها کردیم و وقتی بالاخره آماده شدند به سمت محل برگذاری جشن حرکت کردیم.
***
مدت کوتاهی بدون هیچ اتفاقی گذشت و همراه خواهر ها برادر و پردم از جشن لذت بردم، بعد در حالی که همه اتش بازی مردان مانگل را تماشا می کردند چشمم به رادولف افتاد. آن هم در حالی که داشت با مریا گپ می زد. خونم به جوش آمد. بدون جلب توجه از جمع خارج شدم و به سمتشان رفتم. در حالی که در دو قدمی شان بودم صحنه ای را دیدم که آتش خشمم را به حد جنون شعله ور کرد، رادولف مریا را بوسید.
بی هیچ هشداری روی رادولف پریدم و به زمین خوردن ناگهانی مریا توجهی نکردم. رادولف را زمین زدم و دو زانو روی سینه اش نشستم و شروع به کوبیدن مشت هایم در صورتش کردم. دو سه تا مشت به صورتش زده بودم که دستی از پشت مرا کشید. در حالی که به رادولف فحش می دادم سعی کردم خود را از دست کسی که نگه ام داشته بود رها کنم. رادولف به سختی و با کمال بدبختی به کمک مریا از جایش بلند شد و خون دماغش را پا کرد. با پوزخندی به من نگاه کرد و لحظه ای تضاهر به رفتن کرد اما بعد ناگهان به سمتم دوید و چنان خود را به شکمم کوبید که همراه با زندانبانم به زمین افتادم و از زندان دستان پر قدرتش رها شدم. قبل از اینکه بتوانم بلند شوم رادولف لگد محکمی به پهلویم زد و دوباره با صورت به زمین افتادم. نفسم بند آمده بود و چشمانم سیاهی می رفت. می دانستم که رادولف لگد بعدی را خواهد زد اما این اتفاق نیفتاد. به سختی چشمانم را باز کردم و به اطراف نگاه کردم. حال سم با رادولف درگیر شده بود اما انگار دوستان رادولف هم چندان از آنجا دور نبودند چرا که ناگهان دو نفر به هم به میان ماجرا دویدند و به سم حمله کردند. سم را به زمین انداخته بودند و داشتند وحشیانه کتکش می زدند. به سختی از جا بلند شدم و همان موقع کسی با سرعت از کنارم گذشت و به سمت سم دوید که دو متر آنطرف تر داشت کتک می خورد. فلیکس بود. در برابر چشمان من که انتضار داشتم وضع از این هم بدتر شود فلیکس به کمک سم شتافت اما هنوز تعدادشان دو به سه بود. با خشمی مهار ناشدنی به سمت رادولف که فقط شاهد ماجرا بود و حواسش از من پرت شده بود حمله کردم و با ضربه ای به پشت گردنش او را به زمین انداختم. در قسمتی دیگر جشن هنوز در جریان بود اما اطراف ما همه داشتند دعوا را می دیدند. لحظه ای چشمم به خواهر هایم افتاد که با نگرانی به دنبال پدر می گشتند.
رادولف با چهره ای غضبناک از جا برخواست اما این بار این من بودم که کنترل اوضاع را در دست داشتم. ناخودآگاه لگدی محکم به قفسه سینه اش زدم و صدای خرد شدن چیزی را شنیدم. رادولف حداقل یک متر آن طرف تر افتاد و دیگر بلند نشد.
***
پدرم را ناگهان بالای سرم حاضر و آماده یافتم. با تشویش به رادولف که خس خس می کرد و خون بالا می آورد نگاه کرد و بعد در حالی که سم را صدا می زد مرا به همراه خود کشید و لحظاتی بعد از هیاهوی جشن دور شده بودیم.
پدر با لحن تندی گفت:«چرا اون کار رو کردی؟»
-اون داشت با مریا...
-من راجع حمله کردن به رادولف حرف نمی زنم. به خاطر کتک هایی که به اون پسره زدی بهت افتخار هم می کنم. منظور من اینه که چرا از قدرتت علیه اون استفاده کردی؟
شک زده شدم:«چی؟ چیکار کردم.»
پدر لحظه ای به من نگاه کرد هیچ نگفت. سم هم در حالی که خم شده بود نفس نفس می زد به من نگاه می کرد. بعد پدر گفت:«خیلی خوب... باید برگردیم خونه. فردا صبح زود و قبل از اینکه کسی بفهمه مرگ اون پسره تقصیر تو بوده میری...»
-چی؟ من که اونو نکشتمش...
-رادولف با ضربه ای که تو بهش زدی شانس زنده موندن نداره. البته کسی نمیتونه تو رو متهم کنه چون کسی علت مرگش رو نخواهد فهمید. اما رفیقاش سعی می کنن انتقامش رو از تو بگیرن. در هر حال که تو فردا صبح می رفتی. حالا یه بهونه داری که زودتر بیدار بشی.
سم کمر راست کرد و ضربه ای به پشتم زد:«کارت خوب بود جان... فقط تو را به خدا دفعه دیگه که خواستی کسی رو بزنی مسلح باش.»
خندیدم و همان موقع چشمم به دختر ها افتاد که بعد از ما حرکت کرده بودند و در کنار رزی فلیکس حرکت می کرد. قبل از اینکه به ما برسند پدر گفت:«با خواهرات برگردین خونه. فلیکس رو هم بیارین. باید چند کلمه باهاش حرف بزنم.»
بعد بی صدا برگشت و به سمت خانه حرکت کرد. چندی بعد خواهر هایم به همراه فلیکس رسیدند. بالای لب فلیکس زخم شده بود و لباس خوش دوختش پاره، اما جز آن صدمه ای ندیده بود. مری به سمت من آمد:«حالتون خوبه؟ جان؟ اوه سم... دماغت هنوز داره خون میاد.»
سم خون دماغش را با آستین لباس سفیدش پاک کرد و به سمت فلیکس رفت:«فک کنم اگه بگم از آشناییت خوش بختم دروغ نگفته باشم فلیکس. اما لطفا تا وقتی با خواهر من ازدواج نکردی بهش دست نزن.»
سم جمله آخر را وقتی فلیکس بازوی رزی را لمس کرد اضافه کرد و فلیکس سریع دستش را کشید. پچ پچ کنان به سمت خانه به راه افتادیم. ماری چند بار سعی کرد به لگد اعجاب انگیز من اشاره کند اما سم که در جریان صحبت های پدر بود هر بار بحث را عوض می کرد.
بالاخره به خانه رسیدیم و پدر به استقبالمان آمد. چنان بی توجه به من و سم به سمت رزی و فلیکس رفت که شاخم در آمد. انگار اصلا آنجا نبودیم. با فلیکس دست مردانه ای داد و بعد وارد خانه شدیم که انگار چهل مستخدم به کار تمیز کاری آن مشغول بودند اما من میدانستم پدر در همین وقت کوتاه این کار را کرده. آنطور که از سوال و جواب های پدر دستگیرم شد مادر فلیکس از بیماری ناشناخته ای مرده بود و تنها فرزند خانواده بوده. پدرش چوب بر بوده اما خود به آهنگری علاقه مند است. هر چد قسمت آخر از نظر من برای خود شیرینی بود. با این حال پدر به روی خود نیاورد. به نظر نه تنها پدر بلکه سم هم تحت تاثیر کاری که آن شب انجام داده بود قرار گرفته بودند.
بقیه حرف هایشان را نفهمیدم چرا که در فکر سفر روز بعد، رادولف و مهم تر از همه مریا بودم. از دنیاشان جدا شده بودم تا این که پدرم گفت:«نظر تو چیه جاناتان؟»
ناگهان به خود آمدم:«در چه مورد پدر؟»
-در مورد این که رزی همین امشب به همسری فلیکس در بیاد.
چشمانم از تعجب گرد شد و چشمم به رزی که سرخ و سفید می شد افتاد:«آه... خوب... به نظرتون یکم عجله ای نیست؟»
-حواست کجاست جان؟ پدر که توضیح داد الان مدت هاست که فلیکس رو زیر نظر داره. پدر از فلیکس مطمئنه و من هم موافقتم رو با این ازدواج اعلام کردم. به نظرم نباید بیشتر از این لفتش داد. خودت که میدونی...
از سم رو برگرداندم و نگاهم را بین رزی و فلیکس و پدر به دوران در آوردم:«اوممم... خوب چی بگم... نظر رزی و فلیکس مهمه که به نظر من اونا موافق باشن. اما پدر فلیکس...»
فلیکس توضیح داد:«پدرم برای کار هاش به سفر رفته. در ضمن می دونست که من دیر یا زود ازدواج می کنم و موافقتش رو اعلام کرده بود.»
در تگنا قرار گرفته بودم. آنطور که بقیه اصرار می کردند حس کردم نظرم خیلی مهم است:«با این که تو رو خیلی کم می شناسم فلیکس... اما به نظرم امروز وفاداری و لیاقتت رو به خوانواده ما ثابت کردی... پس دیگه حرفی باقی نمی ماند. مبارک باشه.»
***
آن شب فلیکس از خانه ما نرفت. اتاقی را مخصوص رزی و او آماده کردند و به آنها دادند. کمی طول کشید که با وجود سر و صدای آنها خوابم ببرد اما وقتی به خواب رفتم خوابم از بیداری آشفته تر بود...
هوا سرد بورانی بود و طوفان سختی در جریان بود. و من در میان طوفان به تنهایی از چیزی هولناک فرار می کردم. شیطانی بزرگ تر از آنچه تصور روبرویی با آن را داشتم.
ذهنم به سرعت کار می کرد و راه های احتمالی را مورد بررسی قرار می داد. می دانستم راهی برای نجات جان خود ندارم اما نباید می گذاشتم آن اتفاق بیافتد. نباید... به سرعت تمرکز کردم و در حالی که می دویدم یک شکاف در میان هوا ایجاد کردم و بعد نا پدید شدم.
نماد کاربر
زامبی alex
زامبی
 
پست ها : 13
تاريخ عضويت: جمعه آبان 16, 93 4:43 pm
امتیاز: 619.25
 تشکر کرده: 4 دفعه
 تشکر دریافت کرده: 12 دفعه
آنلاين: 2h 34m 54s

Re: Booklet دفترچه

پستتوسط alex » پنج شنبه آذر 6, 93 5:15 pm

حرکت به سوی هانس
دم سحر بیدار شدم. نسیمی خنک صورتم را نوازش می کرد اما نور آفتاب چشمان بسته ام را آزار می داد. در حالی که یک دستم را جلوی صورتم گرفته بودم و به سختی چشمانم را باز می کردم از جا بلند شدم. خوابی که دیده بودم مدام جلوی چشمانم تکرار می شد. مری و ماری قبل از من بیدار شده بودند و بار سفر را برایم بسته بودند. پدر کیف چرمی بزرگی را که از دو سمتش بندی آزاد بود، آماده کرده بود و مری داشت وسایل سفرم را داخل آن جا می داد. ماری بقچه ای را به مری داد:«یکم جا باز کن بتونیم براش غذا بگذاریم.»
مری بقچه را گرفت و به راحتی آن را داخل کیف گذاشت. در حالی که از جایم بلند می شدم گفتم:«زیادی سنگینش نکنید بتونم با خودم ببرمش.»
مری از جا پرید:«اوه... صبح بخیر جان.»
بی حال به سمت در کاملا باز خانه رفتم و پا به محیط بیرون گذاشتم. پدر داشت با سم تمرین می کرد و وقتی مرا دید به آرامی سری برایم تکان داد و همزمان ضد حمله ای در برابر سم به کار برد. همان طور که انتضار داشتم کنار در سطل آبی پر از آب سرد بود. با حواس پرتی و عجله سر و رویم را شستم و دوباره وارد خانه شدم.ماری تکه پارچه ای به دستم داد و صورتم را با آن خشک کردم:«رزی کجاست؟»
مری جواب داد:«هنوز خوابند. بهتره بیدارشون نکنیم، اون تازه ازدواج کرده.»
-اوه... درست میگی.
امیدوار بودم بتوانم با رزی خداحافظی کنم. اما انگار ناممکن بود. چرا این اواخر همه چیز آنقدر سریع رخ می داد؟ هیچ متوجه نشدم چه وقت رخت سفر پوشیدم و بر سر راه ایستادم تا در حالی که کیف سفری پدر را پشتم انداخته بودم با ماری مری سم و پدر خداحافظی کنم.
پدر اول از همه حرف زد:«یادت نره که از نقشه استفاده کنی. اینطور احتمال گم شدنت کم تر خواهد بود. و شمشیرت رو هم تا وقتی نیاز نبود از پوشش در نیار.»
شمشیر پارچه پوش را که از کیفم بیرون زده بود لمس کردم و با سر حرف پدر را تایید کردم. بعد پدر مرا محکم در آغوش کشید و عقب رفت. ماری و مری به ترتیب جلو آمدند و هر کدام در حالی که اشک در چشمانشان حلقه زده بود برایم آرزوی موفقیت کردند و خواستند برایشان نامه بنویسم. تاب دیدن اشک خواهرانم را نداشتم. و در آخر سم پشتم زد و گفت:«من تا مقداری از مسیر رو باهات میام برادر.»
با این حرف وی به راه افتادیم و پدر و خواهر هایم در جهت عکس به خانه باز گشتند. سکوت مطلق بین من و سم برقرار بود. سکوتی که هیچ دوستش نداشتم. این آخرین فرصت ها را نباید در سکوت می گذراندیم. اما سکوت ادامه داشت تا زمانی که سم ناگهان ایستاد و به تبعیت از او من نیز ایستادم. سم برای لحظه ای به من خیره شد و بعد همزمان یکدیگر را در آغوش کشیدیم. وقتی بالاخره از یکدیگر جدا شدیم اش در چشمان هر دویمان حلقه زده بود. سم به حرف آمد:«به امید دیدار برادرم.»
-به امید دیدار.
بدون یک کلمه دیگر برگشتم و از او دور شدم. دور و دورتر تا آنجایی که وقتی بالاخره رویم را برگرداندم حتی دهکده را هم نمی دیدم.
در سکوت به راهم ادامه دادم. هر چند آرامشی در آن سکوت وجود نداشت، چرا که به محض جدایی از سم دوباره آن خواب مزخرف جلوی چشمانم خود را به نمایش در می آورد. به راستی معنی آن چه بود؟ احساس آشنایی، غریبی با آن مرد در خواب داشتم، انگار که خودم بودم. و آن هیوولا... با یادآوری آن وحشتی وصف ناپذیر بر دلم چیره می شد. چگونه باید به آن وحشت چیره می شدم؟
در همین افکار بودم که متوجه تابلوی چوبی پوسیده ای کنار جاده خاکی شدم که روی آن نوشته بود:هانس، دویست قدم
فکر رسیدن به هانس برای لحظاتی مرا از فکر خواب های آشفته ام در آورد و به نوعی به یاد آوردم که هدف از این سفر چه بوده. در حالی که داشتم هر لحظه از این دویست قدم می کاستم سعی کردم روی مشکلات دیگری تمرکز کنم. مثلا همین موضوع که من هنوز هم نمی دانستم نگهبانان چه هستند، چه کار می کنند و کجا هستند. آیا آنان مرا در میان خود می پذیرفتند؟
شک داشتم که همه چیز به همین راحتی باشد. بالاخره وارد هانس شده بودم. باید از همان مسیر راهم را به نایت ویل ادامه می دادم اما تصمیم گرفتم کنار یکی از زمین های زراعی توثف کنم و خستگی در کنم. کمر و پاهایم از آن پیاده روی طولانی درد گرفته بودند و از موقعیت خورشید فهمیدم اواسط ظهر است.
در کیفم را باز کردم و از داخل بقچه غذا ها تکه ای نان برداشتم و دوباره در کیف را بستم. باید در خورد و خوراک صرفه جویی می کردم و این را وقتی به محتویات بقچه نگاه کردم فهمیدم. در حالی که تکه های نان را در دهان جا میدادم به دنبال جرئه ای آب سر جنباندم. می توانستم صدای آب را بشنوم اما از آن هیچ خبری نبود. قرص نانم را تمام کردم و در حالی که بیش از پیش تشنه بودم از جا برخواسته، کیفم را دوباره روی دوش انداختم و به جستجوی آب حرکت کردم. به سمت صدا رفتم و در این بین به چند نفر از اهالی هانس که بد بینانه به من نگاه می کردند بی محلی کردم. سرانجام جوی نه چندان بزرگ آب را دیدم که از سمت غرب می آمد و پشت سدی کوچک متوقف شده، به نظر به زیر زمین می رفت. به سرعت از آب نه چندان خنک ان نوشیدم و کمی سر و صورتم را خیس کردم و بعد دوباره برای لحظه ای کنار جوی نشستم و نقشه پدر را در آوردم. با دقت به آن نگاه کردم و محل خود را روی نقشه پیدا کردم. ان جوی دقیقا به همان شکلی که من می دیدم روی نقشه آمده بود. مسیرش را دنبال کردم و متوجه شدم مستقیم به سمت غرب و به نایت ویل می رود.
خوشنودی در وجودم موج می زد چرا که تصور می کردم این گونه راحت تر می توانم این راه را تا نایت ویل پشت سر بگذارم، چرا که راهی بس طولانی بود.
پس از جا بلند شدم و در امتداد رود به سمت نایت ویل حرکت کردم.
***
راهی بس بی خطر و با این حال هنوز هم طاقت فرسا بود. کمی که جلوتر رفتم آب جوی سرد و سرد تر شده بود تا این که دیگر مجبور شدم کمی از آن فاصله بگیرم تا وقتی بادی بر آن می وزد از سرمای آب در امان بمانم. پهلو، شانه ها و کمرم به شدت درد می کرد و با این حال مجبور بودم به مسیرم ادامه دهم. زمان انگار داشت سریع تر می گذشت و نگران بودم که نتوانم قبل از تاریکی هوا خود را به نایت ویل برسانم و در این صحرا تنها بمانم. بار ها و بارها به نقشه خیره شدم تا شاید بتوانم فاصله باقی مانده تا نایت ویل را محاسبه کنم و در همین مواقع متوجه دقت نقشه شدم، آن نقشه تمام جزئیات را با دقت ذکر کرده بود. حتی جای تک تک درختان را. حس می کردم اگر مدتی به نقطه ای از نقشه نگاه کنم نقشه بزرگ تر می شود و جزئیات بیشتری را بر من آشکار می کند. اما هر بار که این اتفاق می افتاد سریع نقشه را به داخل کیفم بر می گرداندم و سعی می کردم با تمرکز بر مسیرم خود را از دیوانگی برهانم.
و بالاخره در حالی که خورشید داشت آخرین پرو های خود را بر زمین می تاباند به نایت ویل رسیدم. بزرگترین شهری که به عمر خوبش دیده بودم.
نماد کاربر
زامبی alex
زامبی
 
پست ها : 13
تاريخ عضويت: جمعه آبان 16, 93 4:43 pm
امتیاز: 619.25
 تشکر کرده: 4 دفعه
 تشکر دریافت کرده: 12 دفعه
آنلاين: 2h 34m 54s

Re: Booklet دفترچه

پستتوسط alex » پنج شنبه آذر 6, 93 5:15 pm

نایت ویل
شهری با دور نمای سیاه. وقتی بالاخره پا به شهر گذاشتم انتضار داشتم از آنجایی که شب فرارسیده خیابان ها خلوت باشند اما بر خلاف انتضارم مردم انگار تازه داشتند بیدار می شدند و از خانه ها بیرون می آمدند. فانوس های متعددی در سراسر شهر از دوار ها یا در وسط خیابان های پهن و باریک از تیر های بزرگی که در زمین فرو رفته بود آویزان بود و همه جا را با نور زردش روشن می کرد. لحظاتی طولانی را سر در گم در شهر به دور خویش می چرخیدم. جمعیت زیادی که در رفت و آمد بودند مدام با بی توجهی به من تنه می زدند و دو سه بار زمین افتادم. تازه داشتم می فهمیدم که چرا آنجا را بدین نام می خوانند.
مغازه ها و دستفروش های متعددی در هر طرف دیده می شد که بعضی اجناس عجیبی می فروختند. انگار هر چیزی را می شد در آن شهر خرید. سر در گم در خیابان ها پیش می رفتم که ناگهان دستی از پشت مرا گرفت و از میان جمعیت بیرون کشید و وارد ساختمانی بلند کرد اما وقتی وارد ساختمان شدم در را نبست:«غریبه... سکه داری؟»
به صدای مردانه کمی تیزی که تازه پس گردنم را ول کرده بود نگاه کردم. مردی با شکم برآمده که گوشه لبش را بالا داده بود می توانستم دندان های پوسیده اش را ببینم. ابرو های پرپشت و سر تاسی داشت که با کلاه مزحکی آن را پووشانده بود. به یاد سکه هایم افتادم:«سکه برای چه؟»
مرد زد زیر خنده:«کودنی مثل تو حتما نیاز به جایی برای خواب داره. یه جای امن. توی نایت ویل امنیت به راحتی به دست نمیاد بچه جون. و من کسی هستم که میتونم اون رو برات تامین کنم. من صاحب بهترین مهمانخانه نایت ویلم پسر. که از شانس خوبت تو الان توش ایستادی.»
تازه داشتم متوجه محیط اطرافم می شدم. سالن بزرگی که با چند فانوس آویزان از سقف روشن شده بود و چند نفر دور میزی از میز های متعدد گرد نشسته بودند و داشتند قهقهه می زدند. در سمت دیگر زن نیمه برهنه ای بالای سکویی می رقصید و مردان دور او به شادی و متلک پرانی می پرداختند. در حالی که به زن رقاصه خیره شده بودم صاحب مهمانخانه گفت:«هی... فقط اگه سکه داشته باشی میتونی از خدمات ما بهره مند بشی... گرفتی؟»
دوباره به مرد نگاه کردم. من که به هر حال باید شب آنجا می ماندم و در ضمن مشخص بود که آن بیرون نمی توانم جای امنی پیدا کنم:«سکه دارم. و یه جا برای خواب میخوام.»
مرد دستش را جلو آورد تا سکه ها را بگیرد:«شبی یه سکه طلا فقط برای جای خواب.»
کیفم را باز کردم و زمین گذاشته، به سرعت کیسه سکه ای که پدر به من داده بود را پیدا کردم و آن را در آوردم. یک سکه طلا از آن در اوردم و به دست صاحب مهمانخانه دادم.
مرد پوزخندی زد و سکه را در مشتش مخفی کرد، سپس رو برگرداند و در حالی که از من دور می شد داد زد:«لیلی... بیا مشتری رو راه بنداز.»
از سمت دیگری دختری سبزه رو با لباس های کثیف سرخ رنگ به سمتم دوید و جلویم ایستاد:«لطفا دنبالم بیاید آقا. خوابگاه عمومی را به شما نشان خواهم داد.»
از چهره و صدایش معلوم بود که متعلق به این سرزمین نیست. در حالی که به این فکر می کردم که چه اسم زیبایی دارد به دنبالش حرکت کردم. به انتهای آن سالن رفت و در چوبی را باز کرد و مرا به داخل اتاق راهنمایی کرد. ده دوازده نفری در آن اتاق هر کدام گوشه ای افتاده بودند و یکی دو تایشان خرناس می کشیدند. رو به لیلی کردم و مانع رفتنش شدم:«اینجا باید بخوابم؟ فکر کردم یه اتاق بهم میدید.»
لیلی که مشخصا بسیار ترسو بود گفت:«من... من تقصیری ندارم آقا... شما-شما فقط یه سکه دادید. این هزینه خوابگاه عموومیه.»
-اَه... خیلی خوب. حداقل یه پتویی چیزی بهم بدید.
دخترک سرش را کمی خم کرد:«هزینه پتو یه سکه طلای دیگه هست.»
لحن دخترک طوری بود انگار از حرفی که میزند مطمئن نیست. گفتم:«نخواستم بابا.»
بی توجه به لیلی از روی مردی که تاق باز خوابیده بود پریدم و خود را به گوشه ای از آن اتاق بزرگ رساندم و به دیوار تکیه دادم. کیفم را باز کردم و اندک ذخیره غذایی ام را بیرون آوردم. به شدت گرسنه بودم و دیگر طاقت صرفه جویی نداشتم. در حالی که داشتم مقداری گوشت خشک شده را می جویدم چشمم به دختر بچه ای افتاد که کمی آن طرف تر در کنار مادرش که خوابیده بود چمباتمه زده بود و با حسرت مرا نگاه می کرد.
تکه ای نان کندم و به سمت دخترک گرفتم. دختر بچه از جا بلند شد و به سمتم آمد تا نان را بگیرد اما همین که میخواست نان را بگیرد آن را در دهانم گذاشتم. آنچنان بلند خندیدم که غرغر مرد کثیفی از سمت دیگر اتاق بلند شد. دخترک که با وجود اشک هایش صدایش در نمی آمد به سرعت به سمت مادرش برگشت و خود را روی او انداخت. این حرکت باعث شد سر زن برگردد و برای لحظه ای مرا بترساند.
اما بعد فهمیدم زن به من نگاه نمی کند. چشم ها و دهان زن باز مانده بود و مشخصا مدتها پیش زندگی را بدرود گفته بود.
***
تکه نانی که از کودک دریغ کرده بودم به گلویم پرید و نزدیک بود مرا خفه کند. چهار دست و پا روی زمین افتادم و در حالی که سرفه می کردم به دختر بچه نگاه کردم. از خود متنفر شده بودم. چقدر پست بودم. مردی که داشت غرغر می کرد بالاخره از جایش بلند شد و به سمت دختر بچه آمد. در حالی که بچه را از پس گردن بلند کرده بود گفت:«چقدر صدا میدی بچه.. دیگه داری دیوونم می کنی. اَه... این ضعیفه هم که مرده. میگم چه بوی گندی میاد ها. لیلی... اوی لیلی.»
وقتی لیلی جواب نداد مرد خود دست به کار شد. بچه را که هنوز گریه می کرد با یک دست گرفت و با دست دیگرش پای زن مرده را گرفت و در حالی که جسدش را مثل گونی به دنبال خود می کشید به سمت در رفت. در را با لگدی باز کرد و ابتدا بچه را بیرون انداخت و بعد جسد زن را مانند کیسه آشغالی بیرون انداخت و داد زن:«این لاشه رو بندازین بیرون. بچه رو هم همین طور. فکر نمی کنم دیگه کسی بتونه برای موندنش پولی بده.»
برگشت و در را پشت سرش بست. دوباره به همان جای قبلی رفت و خوابید. با تنفر به مردک رذل نگاه کردم. چطور می توانست این کار را بکند؟ روزی نه چندان دور باید سزای کارش را می داد.دست شمشیر پارچه پوشم را گرفتم و کمی آرام شدم. آخرین رشته گوشت خشک شده را در دهانم گذاشتم و آخرین تکه نان را در دست گرفتم.
ذخیره غذایی ام تمام شد و در حالی که کیفم را محکم در بقل گرفته بودم به خواب رفتم. و باز خوابی آشفته دیدم.
***
خودم را دیدم که انگار روی خودم خم شده بود. روی زمین های نا آشنا افتاده بودم و می توانستم دردی جان سوز را در پشت خود حس کنم. کسی به نظر سعی داشت کمکم کند اما می دانستم فایده ای ندارد. تصاویر در برابر چشمانم تار شده بودند و من فقط ازرائیل را به وضوح می دیدم:«بالاخره میخوای ببریم؟»
ازرائیل سری به تاکید تکان داد و بعد به پسری که روی من خم شده بود نگاه کرد. چشمم به پسرک افتاد و فهمیدم باید چه کار کنم. دست پسرک را محکم گرفتم:« از تلاشت ممنونم... اما کاری از دست تو بر نمیاد. اون زخم کار خودش رو کرده...»
پسرک دست بردار نبود. دستش را کشید و به کار خود ادامه داد. نفسی کشیدم و دوباره دستش را گرفتم:« نمی دونم کارم عاقلانه است یا نه... نمیدونم انتخابم درسته یا نه... اما فکر کنم خوش شانسم که تو اینجایی... اینطور دیگه به هدر نمی روم. قدرتم و دانشم را به تو میسپارم پسر... تو باید جای من رو بگیری...»
با آخرین توانم روحم را به سمت پسر انتقال دادم. ازرائیل به نظر لبخند می زد:«شاید فقط قسمتی از روحت رو با خودم ببریم جاناتان.»
***
با وحشت از خواب پریدم اما نه جیغ کشیدم و نه وحشتم را بروز کردم چرا که در همان لحظه چشمم به آن مرد خیکی افتاد که این بار داشت لیلی را می زد با صدای بلند به او فحش می داد:«کثافت اجنبی... انگل بیمار... فاحشه ی کثیف...»
او به فحش و فضیحت هایش ادامه می داد اما من که موقتا خوابم را از یاد برده بودم بسیار نسبت به این کارش خشمگین بودم. با نفرت به او نگاه کردم و بعد به لیلی نگاه کردم. صورتش کبود شده بود و از زخم تازه ی پای چشمش خون می آمد. با خشم از جا بلند شدم و همزمان شمشیر پارچه پیچ را از کیفم بیرون کشیدم. درست در همان لحظه بادی از ناکجا وزیدن گرفت و همه فانوس ها همزمان خاموش شدند. اما من به خوبی می دیدم. مردک خیکی هنوز داشت لیلی را می زد، چنان که انگار اصلا متوجه تاریکی نشده. پارچه دور شمشیر را چنان سریع باز کردم که خود بعدا تعجب کردم. با عجله به سمت مرد دویدم و در حالی که او آماده بود لدی دیگر به لیلی بزند شمشیر را به میان قفسه سینه اش فرو بردم و او چنان فریادی از درد کشید که چند نفر در اطراف از جا پریدند. شمشیر را بیرون کشیدم و بی توجه به خونی که به صورتم پاشید شمشیر را به طور عمودی از گردنش وارد سرش کردم و صدایش را برای همیشه بریدم. شمشیر را با خشم بیرون کشیدم و بدن بی جانش با صدای تالاپی زمین افتاد. به سمت جایی که کیفم قرار داشت برگشتم و پارچه دور شمشیر را برداشته، دوباره دور آن پیچیدم و آن را در کیفم گذاشتم. با خشم و حال اندکی حراس به دویار تککیه دادم و همان لحظه فانوس های با سوسویی روشن شدند و همه توانستند مرد خیکی مرده را ببینند و ابراز وحشت کنند. برایم نگاه مردان و زنانی که با وحشت نگاهم می کردند مهم نبود، مهم نگاه نسبتا سپاسگذار لیلی بود.
نماد کاربر
زامبی alex
زامبی
 
پست ها : 13
تاريخ عضويت: جمعه آبان 16, 93 4:43 pm
امتیاز: 619.25
 تشکر کرده: 4 دفعه
 تشکر دریافت کرده: 12 دفعه
آنلاين: 2h 34m 54s

Re: Booklet دفترچه

پستتوسط alex » پنج شنبه آذر 6, 93 5:16 pm

آیبر، قلعه سنگی
آن مرد شناخته شده تر از چیزی بود که می پنداشتم. مشتری دائم مهمانخانه بود و در کل نایت ویل هم افراد زیادی می شناختندش. خواسته یا ناخواسته حرف هایی که مردم بعد از مرگش می زدند را شنیدم. عیاشی خسیس بوده که بیشتر عمرش را به عیش و نوش و زن بازی و قمار می گذرانده. همین. جز این هیچ کس خاصی نبوده و شاید برای همین کسی جز صاحب مهمانخانه از مرگ وی ناراحت نشد.
به سختی توانستم کمی دیگر بخوابم و این بار هیچ خوابی ندیدم. درواقع چنان خوشنودی غریبی وجودم را در بر گرفته بود که کابوس دیدن را فراموش کرده بودم. صبح که بیدار شدم نایت ویل نسبتا خلوت تر بود. پا از مهمانخانه یرون گذاشتم و در حالی که مصمم بودم به مسیرم ادامه دهم، کیف را به پشتم بستم و در خیابان طویلی به راه افتادم. با وجود خورشید که با قدرت می تابید شهر هنوز هم تاریک به نظر می رسید. شاید به دلیل دیوار ها و زمین تیره اش.
راهم را به سمت شمال پیش گرفتم. از روی نقشه معلوم بود که آیبر چندان دور نیست. درک می کردم چرا پدر خواسته بود از نایت ویل دوری کنم اما نگرانی وی بیهوده بود. پیش خود فکر می کردم توانسته ام ثابت کنم که می توانم گلیم خود را از آب بیرون بکشم.
زود تر از آنچه فکر می کردم از نایت ویل بیرون رفتمو راهم را به سمت آیبر پیش گرفتم. تغریبا خورشید داشت دوباره غروب می کرد که به آیبر رسیدم.
روستایی کوچک اما کاملا تجاری. گاری های متعددی در خیابان باریک آیبر به چشم می خورد که هر کدام از جایی آمده بودند. به نقشه نگاه کردم و به دنبال چیزی گشتم که با آیبر مطابقت داشته باشد. نگاهم را از نقشه بر گرفتم و به آیبر نیم نگاهی انداختم. خانه های چوبی کوچک و پراکنده ای داشت. دوباره به نقشه خیره شدم و تمام حواسم را به آن معطوف کردم. از نایت ویل که به شمال حرکت می کردی در نقشه به شهری بسیار بزرگ می رسیدی که هیچ مطابقتی با آیبر نداشت.
با اخم سرم را بالا آوردم و در کمال شگفتی به جای آیبر شهری سنگی با خانه های نزدیک به هم را یدم که مانند برف می درخشید. همه خانه های با سنگ سفید خاصی ساخته شده بودند و همه بسیار بلند بودند. تنها چیزی که ثابت مانده بود گاری های زیادی بودند که جلوی مغازه های مختلف توقف کرده بودند. ناگهان کسی از پشت به من برخورد کرد و مرا زمین انداخت:«لعنتی... تو دیگه از کجا پیدات شد؟»
در حالی که از زمین بلند می شدم به مردی که مرا زمین انداخته بود نگاه کردم. لباس هایی اشرافی بر تن داشت نشانی عجیب بر تنش خود نمایی می کرد. مو هایش را از ته کوتاه کرده بود و ظاهر جوانی داشت با چشمان قهوه ای روشن. از جا بلند شدم و به مرد و دو سه همراهش که مثل او پوشیده بودند گفتم:«من... من دنبال نگهبانان می گردم. الان توی آیبر بودم و بعد یکدفعه دیدم اینجام... نمیدونم چه اتفاقی افتاده.»
یکی از همراهان مرد با لحجه ای عجیب گفت:«تِ چِ گِفتی؟ نگه هانان؟ تِ یِ خارجی ای؟»
-اِ... فکر کنم نمیفهمم چی میگی.
مردی که به من تنه زده بود خندید:«از کجا میای جوون؟»
-از رست ولی آقا.
-اوه... که اینطور. مدتها بود که هیچ کس رو از آن بیرون نداشتیم. چطور پیدامون کردی و چرا دنبال ما می گشتی؟
تازه متوجه شده بودم که آنها از نگهبانان اند. بالاخره به مقصد رسیده بودم و حقا که آن شهر نشانی از عظمت نگهبانان وبد. به خصوص که تازه چشمم به برج و بارو های بلند وسط شهر افتاده بود که سر به فلک کشیده بودند:«پس... پس شما نگهبانان هستید؟ من... من میخواستم به شما بپیوندم.»
مرد دوباره خندید:«به این سادگی نیست بچه... برای این باید یه سری...»
-من قدرت شما رو دارم. یه نگهبان در حال مرگ روحش رو به من داد.
خود هم نمی دانم آن حرف را از کجا آوردم. شاید به یاد تیکه ی سم افتاده بودم و شاید به این خاطر ه تصاویری از آخرین خوابم همان موقع شروع به رقصیدن در ذهنم کردند.
مرد لحظه ای به من نگاه کرد و بعد برگشت تا با دوستانش مشورت کند. اصلا متوجه حرف هایشان نمی شدم. بالاخره مرد برگشت و به من نگاه کرد:«اگر این طور باشه قضاوت در مورد تو به ما مربوط نیست. قانونا ما باید هر نگهبانی را بپذیریم و به او آموزش بدیم. به قلعه ایگالیکان می بریمت و آنجا آزمایش میشی. با من بیا بچه.»
سپس بدون اینکه چیزی بگوید به سمت مرکز شهر به راه افتاد و من نیز به دنبالش رفتم:«گفتید ایگالیکان قربان؟»
-سیلوستر صدام کن جاناتان، و بله. نام قوم ما ایگالیکان است. همینطور نام مکتبمان.
بدون سوال دیگری به دنبال سیلوستر حرکت کردم.
در برابر عمارت بزرگ متوقف شدیم و سیلوستر با کسی در عمارت صحبت کرد. چند لحظه بعد زنی عجیب و به نظر من کمی شفاف بیرون آمد و مرا به عمارت راهنمایی کرد. قبل از اینکه بفهمم سیلوستر رفته بود. زن خدمتکار مرا در راهرو های پیچ در پیچی پیش برد و فرصت تماشای اطراف را به من نداد. بالاخره جلوی در اتاقی ایستاد و و در را باز کرد. به داخل اتاق رفتم و زن بدون هیچ حرفی در را بست.
اتاقی بزرگ با دیوار های سنگی و فرشی پر نقش و نگار کف آن و تخت دو نفره و ظاهرا راحتی و میز مطالعه چوبی در کنار پنجره مربعی شکل رو به شهر. چندین چمع از سقف آویزان بود و اتاق را روشن می کرد.
کیفم را کنار گذاشتم و چشمم به دفترچه سیاه رنگی کنار میز مطالعه افتاد.


وقت چندان زیادی برای خوابیدنم باقی نمانده. نمی دانم روز بعد چه چیز پیش رو دارم. هر چه بیشتر در دفترچه می نویسم علاقه شدید تری به نشتن پیدا می کنم. یعنی این خاصیت دفترچه است یا همیشه همین گونه بوده و من فقط تلاش نکردم؟
خواب ها و کابوس هایم فکرم را مشغول کرده. گرسنه هم هستم اما به نظر نباید انتضار غذا را داشته باشم. تا فردا صبر می کنم و بعد شاید غذایی گیرم آمد. مگر چاره دیگری هم دارم؟
لباس های خونینم را از کیفم در آوردم و فعلا گوشه ای انداختمشان تا بعدا از شرشان خلاص شوم. یادم نمی آید چه موقع آنها را با لباس های تمیز عوض کردم. در حالی که بقیه خاطراتم را به خوبی به یاد دارم. لحظه به لحظه شان. حتی خواب هایم را. با تما جزئیاتــــــ
نماد کاربر
زامبی alex
زامبی
 
پست ها : 13
تاريخ عضويت: جمعه آبان 16, 93 4:43 pm
امتیاز: 619.25
 تشکر کرده: 4 دفعه
 تشکر دریافت کرده: 12 دفعه
آنلاين: 2h 34m 54s

Re: Booklet دفترچه

پستتوسط alex » پنج شنبه آذر 6, 93 5:19 pm

فصل یک از جلد اول دفترچه در اینجا به پایان می رسد. از آنجایی که این کتاب قرار است برای چاپ و انتشار بررسی شود تا همین جای آن را بیشتر نمی توانم در اختیارتان بگذارم. امیدوارم مرا از نظرات خود بهره مند کنید و در راه بهتر کردن این کتاب به من کمک کنید. با آرزوی پیشرفت روز افزون فانتزی ایرانی و نویسندگان فارسی... الکساندر سان.نویسنده
نماد کاربر
زامبی alex
زامبی
 
پست ها : 13
تاريخ عضويت: جمعه آبان 16, 93 4:43 pm
امتیاز: 619.25
 تشکر کرده: 4 دفعه
 تشکر دریافت کرده: 12 دفعه
آنلاين: 2h 34m 54s

Re: Booklet دفترچه

پستتوسط alex » سه شنبه آذر 11, 93 5:53 pm

در جهت بومب سازی کار نام ها و برخی مکان ها تغییر کردند.
مثلا جاناتان به تیوان تغییر کرد. به زودی نام ها اصلاح می شوند
نماد کاربر
زامبی alex
زامبی
 
پست ها : 13
تاريخ عضويت: جمعه آبان 16, 93 4:43 pm
امتیاز: 619.25
 تشکر کرده: 4 دفعه
 تشکر دریافت کرده: 12 دفعه
آنلاين: 2h 34m 54s


بازگشت به نویسندگی

چه کسي حاضر است ؟

کاربران حاضر در اين انجمن: بدون كاربران آنلاين و 1 مهمان