داستان بلند || شکنجه گاه

کارگاهی برای نوشتن و تمرین نوشتن داستان و داستانک.

مديران انجمن: رن بلك, A.h, Dark Princess, !SiNa

Re: داستان بلند || شکنجه گاه

پستتوسط M.E.H.R.@.D » يکشنبه آذر 9, 93 4:12 pm

دوستان نظری، نقدی چیزی ندارید؟ اگه یه نقدی بکنید داستانمو ممنون میشم.
تازه‌وارد M.E.H.R.@.D
تازه‌وارد
 
پست ها : 11
تاريخ عضويت: سه شنبه مهر 1, 93 9:51 pm
امتیاز: 530.65
 تشکر کرده: 10 دفعه
 تشکر دریافت کرده: 17 دفعه
آنلاين: 12h 57m 3s

Re: داستان بلند || شکنجه گاه

پستتوسط farkh » يکشنبه آذر 9, 93 9:42 pm

M.E.H.R.@.D نوشته است:دوستان نظری، نقدی چیزی ندارید؟ اگه یه نقدی بکنید داستانمو ممنون میشم.

کمی صبر کنید هنوز موفق نشدم همه ش رو بخونم.
نماد کاربر
مدیر farkh
مدیر
 
پست ها : 5213
تاريخ عضويت: شنبه خرداد 8, 89 9:23 am
امتیاز: 89,994.40
محل سکونت: تهران
 تشکر کرده: 25713 دفعه
 تشکر دریافت کرده: 6809 دفعه
مدال ها: 1
نویسنده برتر مسابقه (1)
آنلاين: 184d 20h 5m 57s

Re: داستان بلند || شکنجه گاه

پستتوسط Shabin » دوشنبه آذر 9, 93 12:50 am

بنظر من بهتر شده. این فاز تعجب کردنش رو برداشته بودی و سریع تر به تعجب اصلی ش رسیدیم.

M.E.H.R.@.D نوشته است:علی نگاهی به پروانه کرد و پروانه به خیابان خالی اشاره کرد. گرگ هایی از کوچه پس کوچه های و سوراخ سنبه های مختلف بیرون می‌آمدند و به نفرت به علی نگاه و غرش می‌کردند. تعداد زیادی گرگ در خیابان بود. علی به کنارش نگاه کرد ولی پروانه آن جا نبود. صدای پروانه از سمتی دیگری آمد: «پیشنهاد من بهت اینه که قبل از اینکه لت و پارت کنن فرار کنی.» علی سرش را برگرداند و او را دید که کنار یک در بود که به یک راهرو تاریک ختم می‌شد. علی نگاهی به گرگ هایی که غرولند کنان به او نزدیک می‌شدند کرد. وقت خیلی زیادی برای تلف کردن نداشت. بلافاصله به عقب برگشت و به سمت در هجوم برد. گرگ ها با حرکت ناگهانی او شروع به دویدن کردند و با سرعت دو برابر علی شروع به دویدن کردند. ولی علی قبل از اینکه به او برسند به داخل راهرو تاریک رفت. پروانه در کمال خونسردی به داخل قدم گذاشت و در را بست.

* وقتی به جاهای هیجانی متن ت می رسی جمله ها رو کوتاه کن، از ربطدهنده ها مثل «ولی، و ...» کمتر استفاده کن. * این صحنه خیلی عجیبه پس باید بیشتر تعریف ش کنی. جوری که قابل باور بشه.
* تعجب و وحشت علی رو هم نشون بده. انگار بعضی جاها یادت می ره واکنش کاراکتر رو توضیح بدی.
* «تعداد زیادی گرگ» عبارت خوبی نیست.
M.E.H.R.@.D نوشته است:خواهرش با چشمان گریان ولی با لبخندی ملیح سرش را از پنجره بیرون کرده و به او می‌گفت: «خداحافظ علی. این احتمالا آخرین باریه که همدیگه رو می‌بینیم. خوشحالم که داری به جایی می‌ری که بهش تعلق داری و دوستش داری.»

دیالوگ خوبی نبود. تو دیالوگی که با حس های شدید گفته میشه و تصور احساس طرف برای مخاطب همین طوریش سخته، همه شو با هم نگو. دیالوگو مصنوعی میکنه. ضمنا یعنی علی وقتی خودش رو از ساختمون پرتاب کرده تونسته این همه جمله رو بشنوه از خواهرش؟؟؟؟ یعنی انقد افتادن از بالای ساختمون اسلوموشنه؟ جسارتا من این جوری بازنویسی ش میکنم:
خواب دیده بود در چارچوب پنجره ی ساختمانی ایستاده است. خواهرش با چشم های گریان پیش چشمانش بود. با لبخند ملیحی گفت: خوشحالم علی... خوشحالم که داری به جایی می‌ری که بهش تعلق داری... جایی که دوستش داری.
علی به پاهایش رو لبه ی پنجره خیره شد. ساختمان آنقدر بلند بود که حس سرگیجه به او دست میداد. سپس پاهایش را از تکیه گاه جدا کرد و به فضای خالی زیر پایش پرید. خواهرش سرش را از پنجره بیرون کرد و فریاد زد: «خداحافظ علی. این احتمالا آخرین باریه که همدیگه رو می‌بینیم.» نمی دانست چرا تصمیم گرفته بود خودش را از پنجره پرتاب کند. یادش می‌آمد که درخواب به پایین نگاه کرد و دید مردم دور یک قبر خالی جمع شده اند و اشک می ریزند.
(نمیدونم علی خودش رو پایین انداخت یا کس دیگه ای به زور انداختش... با فرض این که خودش خودشو پرت می کنه نوشتم.)

موفق باشی مهراد جان.
In three words I can sum up everything I've learned about life: it goes on.
Robert Frost
نماد کاربر
پویش‌گر Shabin
پویش‌گر
 
پست ها : 53
تاريخ عضويت: سه شنبه شهریور 4, 93 9:20 pm
امتیاز: 1,050.15
 تشکر کرده: 16 دفعه
 تشکر دریافت کرده: 99 دفعه
آنلاين: 2d 9m 51s

Re: داستان بلند || شکنجه گاه

پستتوسط M.E.H.R.@.D » دوشنبه آذر 10, 93 10:10 pm

* وقتی به جاهای هیجانی متن ت می رسی جمله ها رو کوتاه کن، از ربطدهنده ها مثل «ولی، و ...» کمتر استفاده کن. * این صحنه خیلی عجیبه پس باید بیشتر تعریف ش کنی. جوری که قابل باور بشه.
* تعجب و وحشت علی رو هم نشون بده. انگار بعضی جاها یادت می ره واکنش کاراکتر رو توضیح بدی.
* «تعداد زیادی گرگ» عبارت خوبی نیست.

با هر سه مورد کاملا موافقم و ویرایششون می‌کنم.

دیالوگ خوبی نبود. تو دیالوگی که با حس های شدید گفته میشه و تصور احساس طرف برای مخاطب همین طوریش سخته، همه شو با هم نگو. دیالوگو مصنوعی میکنه. ضمنا یعنی علی وقتی خودش رو از ساختمون پرتاب کرده تونسته این همه جمله رو بشنوه از خواهرش؟؟؟؟ یعنی انقد افتادن از بالای ساختمون اسلوموشنه؟ جسارتا من این جوری بازنویسی ش میکنم:

در مورد اول موافقم و روی دیالوگ کار می‌کنم.
و اما در مورد دوم، حق با شماست ولی به شرطی که این اتفاق توی واقعیت افتاده باشه! توی عالم خواب هر چیزی لزوما نباید منطقی باشه. برای همین به نظر من که مشکلی نداره.
در ضمن اینکه علی چطوری افتاده معلوم نیست. بعدا توی داستان معلوم می‌شه.
ممنونم بابت نقدتون شابین جان.
تازه‌وارد M.E.H.R.@.D
تازه‌وارد
 
پست ها : 11
تاريخ عضويت: سه شنبه مهر 1, 93 9:51 pm
امتیاز: 530.65
 تشکر کرده: 10 دفعه
 تشکر دریافت کرده: 17 دفعه
آنلاين: 12h 57m 3s

Re: داستان بلند || شکنجه گاه

پستتوسط farkh » سه شنبه آذر 10, 93 1:49 am

خب پست شابین کاملاً دوبل می شه. و این که به مراتب بهتر از نسخه ی قبله به نظر من.
و آقا ملت مشکوک کوچن یه ذره به فاروم جدید. شما داستانت رو این جا هم بذار:
http://fiction.1000t00.ir/
فنزین رو به زودی داریم می بندیم و منتقل می شیم این جا.
خب جدا از اینا من به نظرم آقا هنوز این تکه هایی که تفکرات ذهنیشون رو میاری مث این تیکه:
M.E.H.R.@.D نوشته است:علی تعجب کرد. از کی تا به حال مرد انقدر تنبل شده بودند؟

که یهو می خوای با شرح تفکرات راوی یه تیکه رو بولد کنی یه کم بیش از اندازه تو ذوق می زنه.
و خب تصویرا جای بهتر شدن دارن و دیالوگا هنوز مصنوعی طورن. اما خود روند و ریتم داستان بهتر شده هر چند به نظرم توصیه ی شابین توصیه ی درستیه.
و آقا خوبه منتظرم ببینم چه کار می کنی با ادامه ش. ادامه بده با قدرت اقا.
نماد کاربر
مدیر farkh
مدیر
 
پست ها : 5213
تاريخ عضويت: شنبه خرداد 8, 89 9:23 am
امتیاز: 89,994.40
محل سکونت: تهران
 تشکر کرده: 25713 دفعه
 تشکر دریافت کرده: 6809 دفعه
مدال ها: 1
نویسنده برتر مسابقه (1)
آنلاين: 184d 20h 5m 57s

Re: داستان بلند || شکنجه گاه

پستتوسط M.E.H.R.@.D » پنج شنبه آذر 13, 93 5:00 pm

farkh نوشته است:خب پست شابین کاملاً دوبل می شه. و این که به مراتب بهتر از نسخه ی قبله به نظر من.
و آقا ملت مشکوک کوچن یه ذره به فاروم جدید. شما داستانت رو این جا هم بذار:
http://fiction.1000t00.ir/
فنزین رو به زودی داریم می بندیم و منتقل می شیم این جا.
خب جدا از اینا من به نظرم آقا هنوز این تکه هایی که تفکرات ذهنیشون رو میاری مث این تیکه:
M.E.H.R.@.D نوشته است:علی تعجب کرد. از کی تا به حال مرد انقدر تنبل شده بودند؟

که یهو می خوای با شرح تفکرات راوی یه تیکه رو بولد کنی یه کم بیش از اندازه تو ذوق می زنه.
و خب تصویرا جای بهتر شدن دارن و دیالوگا هنوز مصنوعی طورن. اما خود روند و ریتم داستان بهتر شده هر چند به نظرم توصیه ی شابین توصیه ی درستیه.
و آقا خوبه منتظرم ببینم چه کار می کنی با ادامه ش. ادامه بده با قدرت اقا.

ممنونم.
بسیار خب، بنده داستانمو اونجا هم گذاشتم.
اونجا در واقع تفکرات خود علی هستش که راوی به زبان میاره. پس برای اینکه اشتباه نشه توی پرانتز می‌نویسم.
روی توصیفات و دیالوگ ها کار می‌کنم. منظورتون صحنه خواب هستش؟
ممنون.
تازه‌وارد M.E.H.R.@.D
تازه‌وارد
 
پست ها : 11
تاريخ عضويت: سه شنبه مهر 1, 93 9:51 pm
امتیاز: 530.65
 تشکر کرده: 10 دفعه
 تشکر دریافت کرده: 17 دفعه
آنلاين: 12h 57m 3s

قبلي

بازگشت به نویسندگی

چه کسي حاضر است ؟

کاربران حاضر در اين انجمن: بدون كاربران آنلاين و 1 مهمان