داستان بلند || شکنجه گاه

کارگاهی برای نوشتن و تمرین نوشتن داستان و داستانک.

مديران انجمن: رن بلك, A.h, Dark Princess, !SiNa

داستان بلند || شکنجه گاه

پستتوسط M.E.H.R.@.D » سه شنبه مهر 1, 93 10:09 pm

سلام. این دومین داستان من هستش. من یه نویسنده آماتور هستم و میخوام سطح داستان هایی که مینویسم رو بسنجم. برای همین ازتون دعوت میکنم داستان من رو با تمام وجود به سیخ انتقاد بکشید. از هر گونه نقدی شدیدا استقبال میشه. داستان فعلا تا سه فصل نوشته شده. ولی من سعی میکنم با فاصله فصل های جدید رو بزارم.
بسیار خب. بریم سراغ داستان.
========================
مقدمه

می‌دانی، تو خیلی من را عذاب داده ای. با اینکه همیشه حمایت و تحسینت می‌کردم مثل یک تکه آشغال با من رفتار می‌کردی. یک برده. یک چیز که وجودش در این دنیا برایت هیچ فرقی نداشت. شاید فکر کنی حالا می‌خواهم تو را بکشم و خودم را از شرت خلاص کنم. نه. تو لایق مرگ نیستی. چون از آن هراسی نداری. ولی من هراس از مرگ را چنان در تو به وجود خواهم آورد که هر روز از اینکه به سمتش بروی سر باز بزنی و هر روز عمرت را در بدبختی سپری کنی. حرفم را باور نمی‌کنی، نه؟ همان بهتر که باور نکنی. حداقل چند روز باقی را در آرامش سپری خواهی کرد و سپس در زندگی ات خواهی مرد...


فصل اول

کابوسی رویا گونه

علی ناگهان از خواب پرید. روی تنش عرق نشسته بود، عرق سردی که به خاطر گرما نبود. خواب ترسناکی دیده بود. سعی کرد آن را به یاد بیاورد... ترس از مرگ... عذاب... تح... نه، یادش نمی‌آمد. کمی که حالش جا آمد و به خودش آمد از خود پرسید اصلا چرا باید آن خواب را به یاد بیاورد؟ با کمک این پرسش از فکر خواب بیرون آمد و نگاهی به اطرافش کرد. اتاق به قدری تاریک بود که نمی‌شد چیزی را دید. تنها چیزی که قابل رویت بود شهر بود که از پنجره ی سمت راستش معلوم بود. آسمان ابری بود و باران سنگینی شهر را خیس می‌کرد. شهر بسیار ساکت بود، گویا سنگینی باران بر آن تاثیر گذاشته. البته انتظار دیگری هم نمی‌رفت، چون ساعت تازه چهار صبح بود. علی با اینکه می‌دانست خوابش نمی‌آید سرش را روی بالشش گذاشت. چشمانش را بست و سعی کرد بخوابد. هر از گاهی غلت می‌زد تا جای خود را بهتر کند، ولی بعد از چند دقیقه دوباره احساس ناراحتی می‌کرد و غلت دیگری می‌زد. بعد از چند دقیقه که به چند ساعت می‌ماند بلند شد و به ساعت نگاه کرد. ساعت 4:10 را نشان می‌داد. از تخت خواب پایین آمد و برق اتاق را روشن کرد. برق روشن نمی‌شد. عجیب بود. برق در این ساعت رفته بود؟ در ضمن او همین دیشب قبض برق را پرداخت کرده بود. سیم کشی های خانه هم همگی نو بودند. به هر حال برق رفته بود و کاری هم نمی‌شد درباره اش کرد. او به سمت آشپزخانه رفت تا یک لیوان آب بنوشد. آَشپزخانه به طرز عجیبی روشن بود، هوای بیرون هم همینطور. شاید ساعت نتظیم نبود. به اتاق برگشت و دوباره به ساعت نگاه کرد ساعت 10:04 دقیقه را نشان می‌داد. که اینطور. پس احتمالا در خواندن ساعت اشتباه کرده بود. از پنجره اتاق به بیرون نگاه کرد. شهر شلوغ و پر سر و صدا بود و ماشین ها در خیابان ها تردد می‌کردند. برای چند دقیقه به این منظره نگاه کرد و سعی کرد از این اتفاق سر در بیاورد. ولی بعد از چند دقیقا شانه هایش را بالا انداخت. با خود فکر کرد احتمالا گیجی اش در صبح باعث شده فکر کند هوا تاریک است.
امروز جمعه بود. از آنجایی که امروز روز تعطیل بود علی برنامه ای نداشت. شاید می‌رفت بیرون و کمی گشت می‌زد، از آنجایی که روز های دیگر فرصت این کار را پیدا نمی‌کرد، امروز روز خوبی برای این کار بود. هوا صاف و بدون ابر بود، بیرون خنک بود و در کل روز مناسبی برای کمی پیاده روی به نظر می‌رسید. در حمام را باز کرد تا دوش بگیرد. شیر آب سرد را باز کرد و آبی جوش و سوزنده از دوش فوران زد. علی در حالی که فریاد می‌زد عقب پرید و شیر را بست. این عجیب بود. تا جایی که یادش می‌آمد جای دستگیره شیر ها برعکس جانخورده بود. اینکه چرا این اتفاق افتاد کمی ذهنش را به خود مشغول کرد. ولی کمی بعد به خود قبولاند که احتمالا مشکل از شیر ها است. بعد از اینکه آب را تنظیم کرد شروع به دوش گرفتن گرفت و حدود ده دقیقه بعد با قیافه ای عبوس و گرفته از حمام بیرون آمد. آب حمام گرم و سرد می‌شد و همین باعث شده بود لذت گرفتن دوش صبحگاهی برایش تبدیل به عذاب شود.
در حالی که سعی می‌کرد به تجربه ناخوشایند صبح فکر نکند لباس هایش را پوشید و در خانه بیرون رفت. کلید آسانسور را زد و آسانسور از طبقه هفتم شروع به پایین آمدن کرد. ولی آپارتمان فقط پنج طبقه داشت. علی دیگر تحمل این را نداشت. یک چیز این وسط درست نبود. علی سوار آسانسور نشد و از پله ها رفت بالا تا مطمئن شود. البته امکان نداشت در عرض یک شب دو طبقه روی پنج طبقه ساخته شده باشد، ولی علی با خود فکر کرد که در هر صورت باید مطمئن می‌شد. طبقه سوم ... طبقه چهارم ... طبقه پنجم ... بقیه پله به پشت بام می‌رسید. ولی علی اهمیتی نداد و از پله ها بالا رفت و بعد از اینکه به در پشت بام رسید بالاخره متقاعد شد. بدون اینکه دیگر در این باره فکر کند از پله ها پایین آمد و جلو آسانسور طبقه پنج متوقف شد. در حالی که از شدت سریع بالا رفتن از پله ها نفس نفس می‌زد کلید آسانسور را زد تا آسانسور به طبقه پنجم بیاید. در آسانسور را باز کرد و کلید طبقه همکف را زد و همینکه آسانسور به طبقه همکف رسید از در آپارتمان بیرون رفت. نگاهی به اطراف کرد. شهر دوباره خلوت و خالی از سکنه شده بود. نمی‌دانست باید چه فکری بکند. چه اتفاقی افتاده بود؟ چرا همه چیز انقدر غیر عادی شده بود؟ برگشت و به آپارتمان... یا بهتر است بگوییم به هیچ چیز نگاه کرد. آپارتمان غیب شده بود و دیواری خالی جایش را گرفته بود. علی به اطرافش نگاه کرد. مانند یک رویای عجیب می‌ماند. هیچ نمی‌دانست چه اتفاقی افتاده. هزاران حدس مختلف به ذهنش خطور می‌کردند و از یادش می‌رفتند. یکی از یکی بی معنی تر. تنها چیزی که حدس نمی‌زد اتفاق بیفتد این بود که یک زن با بال های پروانه بزرگ رو به رویش بایستد و با لبخند بگوید: «سلام، علی!»
در کل 1 بار ویرایش شده. اخرین ویرایش توسط M.E.H.R.@.D در چهارشنبه مهر 2, 93 8:45 pm .
تازه‌وارد M.E.H.R.@.D
تازه‌وارد
 
پست ها : 11
تاريخ عضويت: سه شنبه مهر 1, 93 9:51 pm
امتیاز: 530.65
 تشکر کرده: 10 دفعه
 تشکر دریافت کرده: 17 دفعه
آنلاين: 12h 57m 3s

Re: داستان بلند || شکنجه گاه

پستتوسط Shabin » سه شنبه مهر 1, 93 10:48 pm

سلام م...ه..راد؟
داستانتو خوندم و ایده ش رو دوست داشتم.(این که همه چی انگار برات آشناست ولی یهو یه تغییراتی توش می بینی)
M.E.H.R.@.D نوشته است:همین باعث شده بود لذت گرفتن دوش صبحگاهی برایش تبدیل به عذاب شود.

این جمله یه مقدار ثقیله. خود منم زبان داستانام اونقدری خوب نیست ولی بنظر شخصی خودم، وقتی این جمله رو خوندم خوشم نیومد. زیاد نمی ره تو حس خود علی. از بیرون داره نگاه میکنه که آره دوش صبحگاهی لذتی بود که با سرد وگرم شدن آب مکدر میشه(مث یه قانون طبیعی بیانش کرده ای)
من بودم یکم می رفتم تو ذهن خود طرف و راجع به علاقه ش به دوش صبحگاهی می گفتم و این که این سرد و گرم شدن چقد اعصابش رو بازی میده.یه مقدار توضیح بیشتر، شخصیت رو هم ملموس تر میکرد.
درمورد ساختار کل متن، این جوری که مث خواب داری روایتش میکنی به تنهایی جذاب نیست. به یارو انگیزه بده، بگو میخواد چی کار کنه، یه هدفی براش داشته باش. مثلا تو فیلم shutter island کاراگاهه میخواد یه کیسی رو حل کنه. و بخش های عجیب و هولناک داستان تو گوشه کنارای جریان اصلی پلات براساس این هدف، اومده که وحشت انگیزی داستان رو بیشتر میکنه. تو توی این متن یه بار میگی شیر حموم فلانه و نمیدونم چیجوریاست که این جوریه و چه عجیب، تا تهش هیچ تغییری تو این حالت نمی دی. انگار یارو فقط داره یه سری حوادث نامربوط روزانه می بینه و تعجب میکنه.
همینا دیگه. موفق باشی. ادامه بده.(در عرض سی چهل دقیقه داستانت نظر خورد:D:D:D)
In three words I can sum up everything I've learned about life: it goes on.
Robert Frost
نماد کاربر
پویش‌گر Shabin
پویش‌گر
 
پست ها : 53
تاريخ عضويت: سه شنبه شهریور 4, 93 9:20 pm
امتیاز: 1,050.15
 تشکر کرده: 16 دفعه
 تشکر دریافت کرده: 99 دفعه
آنلاين: 2d 9m 51s

Re: داستان بلند || شکنجه گاه

پستتوسط farkh » چهارشنبه مهر 1, 93 1:04 am

خب آقا من هم خوندم مهراد جان و آقا تبریک می گم ورودت به فنزین رو.
خوب بود داستان. نثر خوبه و فاز شروع داستان جذاب بود. فقط به نظرم چیزی که داره خراب می کنه کار رو این تیریپ کامنت دادنای راوی وسط داستانه که مثلاً قضیه این که آپارتمان پنج طبقه است ولی این داره از طبقه هفتم میاد پایین رو یهو چنان اغراق وسیعی می کنی روی قضیه که خب شگفتی اش از سر خواننده می پره و جذابیتش. و تو این مایه هاست که خیلی هیجان می خوای بدی ولی خواننده هیجان نمی گیردش چون عین جکیه که وسطش خودت بخندی.
یا این جا هم به همین ترتیبه:
M.E.H.R.@.D نوشته است:علی به اطرافش نگاه کرد. مانند یک رویای عجیب می‌ماند. چه اتفاقی داشت برایش می‌افتاد؟ آیا او دیوانه شده بود؟ آیا دیوانگی این شکلی بود؟ چرا همه چیز غیب شده است؟ متاسفانه علی نمی‌دانست این چیزی فراتر از خواب، رویا، یا دیوانگی است؛ چیزی که تازه شروع شده بود...

انگار داری آگهی بازرگانی به زور آخر متن می دی به خواننده. در حالی که این جا نیاز شدید وجود داره به یه کلیف هنگر یا قلابی چیزی.
به غیر این من دو سه جای کار به شدت بهم فاز داد. قضیه ی بر عکس خوندن ساعت الکترونیکی چیز واقعاً خیلی خوبی بود. و چند جمله ی اول شروع فصل اول چیزای خوبی ان.
در کل آقا من بی صبرانه منتظر باقیش هستم. یالا بقیه ش رو بنویس.
نماد کاربر
مدیر farkh
مدیر
 
پست ها : 5213
تاريخ عضويت: شنبه خرداد 8, 89 9:23 am
امتیاز: 89,994.40
محل سکونت: تهران
 تشکر کرده: 25713 دفعه
 تشکر دریافت کرده: 6809 دفعه
مدال ها: 1
نویسنده برتر مسابقه (1)
آنلاين: 184d 20h 5m 57s

Re: داستان بلند || شکنجه گاه

پستتوسط M.E.H.R.@.D » چهارشنبه مهر 2, 93 4:24 pm

خیلی ممنون به خاطر نظرات و انتقادتون.

@shabin
بله، مهراد هستم! :D
در مورد قسمت دوش یه جورایی با نظرتون موافقم. حتما درباره این بخش بیشتر فکر می‌کنم و سعی می‌کنم اشتباه اینجارو تکرار نکنم.
درباره ساختار متن، انتظار نداشته باشید پلات اصلی رو به همین زودی لو بدم! :D هر چی تا اینجا نوشتم مقدمه چینی مختصری بوده برای اتفاقاتی که قراره در آینده بیفته. فصل اول کلا روی اتفاقات امروز تمرکز می‌کنه. دلیلش هم اهمیت نسبی توی داستان هستش. هدف فصل یک این بود که این سوال رو توی ذهن خواننده ایجاد کنم که «چرا این اتفاقا داره میفته؟» یا «منشا بوجود اومدن این اتفاقای عجیب کجاست؟» و بعد هم در ادامه داستان به تدریج در کنار حوادث و سوالای دیگه ای که در ادامه مطرح میشه به این سوال هم جواب بدم. اینکه بخوام چیز های دیگه ای بگم یا تعریف کنم به نظرم فصل یک رو از هدف اصلیش خارج میکنه. در فصل های بعد پلات اصلی داستان کم کم رو نمایی میشه و پیشرفت میکنه.
ممنون و متشکر از شما. (اینجا معمولا داستان ها سریع نظر نمیخوره یعنی؟ :D با این حساب خوش شانسم پس!)

@farkh
ممنونم از شما.
در واقع این مدلی که شما گفتید به قضیه توجه نکرده بودم! درباره قسمت آخر داستان عیب کار رو متوجه شدم، ولی درباره قسمت آسانسور حقیقتش هنوز متوجه نشدم چه چیزی این وسط ایراد داره. منظور شما اینه که فقط توصیف کنم که آسانسور از طبقه هفتم پایین اومد و توضیح بدم که آپارتمان فقط پنج طبقه داره و بزارم بقیه جریان رو خود خواننده بگیره؟
در کل، خوشحالم که خوشتون اومد! فصل دوم و سوم البته نوشته شده ولی خب اگه پشت سر هم بزارم فرصت کافی نیست که خواننده اتفاقات افتاده رو هضم کنه! انشالله فردا میذارمش.
تازه‌وارد M.E.H.R.@.D
تازه‌وارد
 
پست ها : 11
تاريخ عضويت: سه شنبه مهر 1, 93 9:51 pm
امتیاز: 530.65
 تشکر کرده: 10 دفعه
 تشکر دریافت کرده: 17 دفعه
آنلاين: 12h 57m 3s

Re: داستان بلند || شکنجه گاه

پستتوسط farkh » چهارشنبه مهر 2, 93 5:31 pm

M.E.H.R.@.D نوشته است:منظور شما اینه که فقط توصیف کنم که آسانسور از طبقه هفتم پایین اومد و توضیح بدم که آپارتمان فقط پنج طبقه داره و بزارم بقیه جریان رو خود خواننده بگیره؟

نه منظورم صرفاً توصیفش نیست منظورم اینه که زیادی رو قضیه وقت تلف می کنی. یه بار اول پاراگراف ماجرا رو توضیح می دی و می فهمیم. بعد برا این که می ترسی خواننده نگرفته دوباره چند خط پایین تر قضیه رو یه بار دیگه روشن می کنی و آخر سر هم این رو می یای می نویسی:
M.E.H.R.@.D نوشته است: 7 کلید در آسانسور بود، البته نه برای هفت طبقه، 5 کلید برای طبقه ها، یکی برای آژیر و دیگری کلید طبقه همکف بود.

بعد تو این مایه ها که هی وسطش هم راوی اظهار تعجب می کنه آیا این رویا بود ی ا واقعیت. وای چه اتفاق عجیبی. عجب چیز خفنی.
یعنی عوض این که با فضا اون حس و حال گروتسک و رویا گونه رو ایجاد کنی میای از زبون راوی مدام تاکید می کنی رو قضیه. و خب این چیز خوبی نیست به نظرم.
نماد کاربر
مدیر farkh
مدیر
 
پست ها : 5213
تاريخ عضويت: شنبه خرداد 8, 89 9:23 am
امتیاز: 89,994.40
محل سکونت: تهران
 تشکر کرده: 25713 دفعه
 تشکر دریافت کرده: 6809 دفعه
مدال ها: 1
نویسنده برتر مسابقه (1)
آنلاين: 184d 20h 5m 57s

Re: داستان بلند || شکنجه گاه

پستتوسط M.E.H.R.@.D » چهارشنبه مهر 2, 93 8:48 pm

@ farkh
ممنونم. واقعا کمک بزرگی بود توضیحاتتون. پاراگراف آخر داستان رو ویرایش کردم و طبق توضیحاتی که دادید دوباره نوشتم. پایان فصل رو هم کلا عوض کردم. امیدوارم مورد قبولتون واقع شده باشه.
تازه‌وارد M.E.H.R.@.D
تازه‌وارد
 
پست ها : 11
تاريخ عضويت: سه شنبه مهر 1, 93 9:51 pm
امتیاز: 530.65
 تشکر کرده: 10 دفعه
 تشکر دریافت کرده: 17 دفعه
آنلاين: 12h 57m 3s

Re: داستان بلند || شکنجه گاه

پستتوسط M.E.H.R.@.D » چهارشنبه مهر 2, 93 11:34 pm

سلام. قبل گذاشتن فصل دو یه چیزی میخواستم بگم. اعتراف میکنم که دیگه نتونستم تحمل کنم و می‌خواستم سریع تر فصل دو رو بزارم و نظر بقیه رو بدونم! :دی
بسیار خب بگذریم. این هم فصل دو
========================
فصل دو

پروانه و پرنده

پروانه روی پشت بام آپارتمانی ایستاده بود و به شهر خالی می‌نگرید؛ در واقع، به آپارتمانی در شهر خالی. پروانه برای چند دقیقه موشکافانه نگاهش را به آپارتمان دوخت. از روی روی لبه ساختمان بالا رفت و روی آن ایستاد. به آسمان نگاه کرد. هوا بارانی و ابری بود. هر چند چیز چندان جالبی در آن منظره برای دیدن نبود، ولی او همچنان برای چند دقیقه به آسمان چشم دوخت. ولی همچنان خبری نبود. آهی کشید و به پایین پرید، قبل از اینکه با زمین تماس پیدا کند بال هایش را باز کرد و پر کشید. کمی بال زد تا اوج بگیرد و بعد از اینکه به اندازه کافی ارتفاع گرفت به بال زدن ادامه داد تا در هوا معلق بماند و به اطراف نگاه کرد.
روی بام خانه ای دیگر فرود آمد و به اطرافش نگاه کرد. از آسمان آبی و به ظاهر خالی پرنده کوچکی پدیدار شد و به سمت پروانه آمد. پروانه با لبخند به او نگاه کرد و دست هایش را دراز کرد تا پرنده کوچک بتواند روی دستش بنشیند. پرنده با معصومیت نگاهی به او کرد و جیک جیک کرد. پروانه گفت: «نه عزیزم. هنوز نه.» پرنده چند جیک جیک دیگر کرد و پروانه پاسخ داد: «همینکه این ترس رو درونش ایجاد می‌تونیم کنترلش کنیم.» چند جیک جیک دیگر از پرنده و پاسخی دیگر از پروانه رد و بدل شد: «نه لزوما. ظاهر نمی‌تونه سیرت انسان هارو در خودش پنهان کنه. اون خیلی ضعیفه. اگه اینطور نبود نمی‌تونستم کنترلش کنم.» نگاه معصومانه پرنده به نگاهی موذیانه تبدیل شد.
پرنده از روی دست پروانه بلند شد و روی لبه ساختمان نشست. پروانه گفت: «از اینجا نه.» سپس پر زد و آسمان شکافت. پرنده نیز به دنبالش آمد. روی ساختمان دیگر نشست و بلافاصله بعد از نشستن به آپارتمانی که رو به رویش بود نگاه کرد. «از اینجا می‌تونیم مستقیما زیر نظر داشته باشیمش.» چشمانش را تنگ کرد و نگاهی به مردی که از یکی از پنجره های آپارتمان معلوم بود و در حال خوابیدن بود کرد. اسم او علی بود. پروانه پوزخندی زد و گفت: «بیچاره هنوز نمی‌دونه چه اتفاقی براش افتاده. مثل یه بچه گرفته خوابیده. نظرت چیه از خواب بیدارش کنیم؟» پرنده با نگاهی موذیانه سرش را تکان داد. پروانه چشمانش را بست و گفت: « بیدار شو، علی. بیدار شو. تمام عمرت که خواب بودی، چشمتو به روی تمام کسایی که بهت اعتماد داشتن بستی و ناامیدشون کردی. لااقل حالا که همه چیز تمام شده بیدار شو. بیدار شو و ببین چه دنیای برای خودت ساختی.»
علی سراسیمه از خواب بیدار شد و به اطرافش نگاه کرد، سپس از پنجره اتاقش بیرون را نگاه کرد. علی کمی نفس نفس زد و دوباره سرش را روی بالشش گذاشت و خوابید. پروانه با تعجب گفت: «هم؟ بازم داره می‌خوابه؟ شاید چون هوا تاریکه نمی‌خواد بیدار بمونه. فهمیدم...» چشم هایش را بست و همانطور برای 10 دقیقه ایستاد. پرنده با صبر و بردباری به او نگاه کرد. پروانه چشم هایش را باز کرد و نگاهی به علی کرد. او حالا بلند شده بود و داشت به ساعت نگاه می‌کرد، سپس از تخت بلند شد و به سمت کلید برق رفت. پروانه گفت: «چطوره یکم اذیتش کنیم؟» پرنده جیک جیک رضایت سر داد.
علی به کلید را زد ولی برق روشن نمی‌شد. چند بار دیگر کلید را زد و سپس در همان حالت ایستاد و به فکر فرو رفت. سپس شانه هایش را بالا انداخت و به آشپزخانه رفت. پروانه دوباره چشمانش را بست و پس از چند ثانیه باران قطع شد و ابر ها کنار رفتند و خورشید با آفتاب درخشانش پدیدار شد، بدون اینکه اثری از رنگین کمان باشد. علی برگشت و به ساعت نگاه کرد. با تعجب چند دقیقه به نگاه کردن ساعت ادامه داد و سپس چشمانش را مالید و به سمت پنجره رفت تا بیرون را نگاه کند. پروانه چشمانش را با فشار بست و در حالی که عرق می‌کرد زانو زد. درست قبل از اینکه مرد به خیابان نگاه کند ماشین ها پدیدار شدند و سر و صدایش همه جا پیچید. علی برای چند ثانیه به همان منظره نگاه کرد. پروانه گفت: «چه دوزاری کجی داره!» مرد شانه اش را بالا انداخت و به داخل برگشت. پروانه نگاهی به نشانه انزجار به علی کرد. پرنده نیز ساکت ماند و به او نگاه کرد. علی به داخل حمام رفت. پروانه چشمانش را برای چند ثانیه بست و بلافاصله داد و فریاد علی از ساختمان بیرون آمد. لبخند رضایت بر روی لبان پروانه نشست. پروانه علی را تماشا کرد که لباس می‌پوشید و از در آپارتمان بیرون می‌رفت. منظره جالبی برای دیدن نبود، ولی پروانه با دقت تمام و چهره ای بی حالت به او نگاه کرد. بعد از اینکه علی بیرون رفت پروانه دوباره چشمانش را بست. سپس گفت: «اینکه مجبورم هر بار برای تغییر دادن یه چیز چشمام رو ببند و تمرکز کنم خیلی سخته و اذیت کنندست. من هنوز به اندازه کافی داخل دنیای اون رخنه نکردم و ضعیفم. باید سعی کنم به زودی از پس اینکار بربیام. اون به زودی بر می‌گرده.» پروانه به پرنده نگاه کرد، به نظر می‌رسید منتظر جوابی از سوی او بود. ولی پرنده اعتنا نکرد. پروانه آهی کشید و دوباره به ساختمان نگاه کرد. پس از چند دقیقه پروانه دوباره با بیزاری چشمانش را بست و ماشین ها با سر و صدایشان محو شدند. علی در ورودی آپارتمان را بازکرد و بیرون آمد. چهره متعجبش باعث شد پروانه خوشحال شود. پروانه چشمانش را دوباره بست و ساختمان محو شد و جای آن را دیواری گرفت. پرنده جیک جیکی کرد و پروانه گفت: «حق با توئه. دیگه بسشه.» سپس برگشت و از مرد که به دیوار زل زده بود فاصله گرفت. «وقتشه این مسئله رو در رو حل بشه.» از ساختمان پایین آمد و جلو علی فرود آمد و با لبخندی گفت: «سلام، علی!»
در کل 1 بار ویرایش شده. اخرین ویرایش توسط M.E.H.R.@.D در دوشنبه مهر 7, 93 10:55 pm .
تازه‌وارد M.E.H.R.@.D
تازه‌وارد
 
پست ها : 11
تاريخ عضويت: سه شنبه مهر 1, 93 9:51 pm
امتیاز: 530.65
 تشکر کرده: 10 دفعه
 تشکر دریافت کرده: 17 دفعه
آنلاين: 12h 57m 3s

Re: داستان بلند || شکنجه گاه

پستتوسط Shabin » پنج شنبه مهر 3, 93 6:40 pm

M.E.H.R.@.D نوشته است:(اینجا معمولا داستان ها سریع نظر نمیخوره یعنی؟ :D با این حساب خوش شانسم پس!)

چرا. ولی بعد از این که این جا پست زدی داستانت رو تو افسانه ها خوندم(با سرچ گوگل) و اونجا بنظر می اومد یه مقدار دیر پست خورده.
قسمت دوم نسبت به اولی پسرفت داشت. درون نگری های پروانه و مکالمه ش با پرنده بچگونه بود. تهدید هاش خیلی مستقیم بود و اغراق شده بود. (شایدم من وسواسی ام ولی فکر میکنم حداقل این نوع معرفی شخصیت و دیالوگ مال ادبیات کودکه. یه مقدار باید پخته تر بشه مهراد.)
این که شخصیت محوری رو تو قسمت دوم عوض کردی و از دید پروانه قضیه رو نشون دادی جذابه اما باید یه جور بهتری بازنویسی بشه. بهترین راه هم اینه که نمونه های مشابه این صحنه رو گیر بیاری و بخونی و ببینی نویسنده چی کار کرده که خواننده از تهدیدهای ناقهرمان(دشمن قهرمانمون) دلزده نمیشه. حرف آخرم اینه که ایده خوبه و انگار برنامه های خوبی براش داری ولی شیوه ی ارائه ت هنوز خوب نیست.

درمورد اون پستت که گفتی انتظار نداشته باشید پلات رو لو بدم... ببین منظورم این نبود که پلات رو لو بدی. صحنه خیلی یخه. (بازم دارم وسواس به خرج میدم ولی برام مسلمه که اون صحنه جای بهتر شدن داره خیلی.) چند تا اتفاق خیلی روزمره و عجیب داره پشت هم می افته و یارو تعجب میکنه، خب که چی؟ من میگم یه مقدار صحنه رو جون بیشتری بهش بده. فرض کن علی فرداش باید می رفته سر کار، و دیرش شده، و باید فلان کار رو میکرده که نکرده. خلاصه یه هدفی داشته، و داره سعی میکنه که به هدفه برسه ولی هی با مشکل روبه رو می شه. همزمان باهاش این اشکالات جزئی رو تو فضای اطرافش می بینه. ولی تو اون هیر و ویری کیه که به این چیزا توجه کنه. این جوری خواننده میخواد بدونه تهش این علیه به هدفش می رسه+ این جزئیات عجیب چی اند که داره می بینه. یعنی دو تا عامل جذاب داری، نه یکی. و خب جرئت داشته باش! یه صحنه ی جذاب که تا حدودی به پلات مرتبطه بهتر از یه صحنه ی یخه که خیلی به پلات مرتبطه.یه مقدار بازیگوشی کن، مخاطب دراختیارته، مرد! و خب تو که داری تو قسمت دوم رسما قضیه ی اصلی پلات رو میکشی وسط، جای نگرانی نداره که.
ببین تو یه کتابی می گه که دو جور صحنه داریم صحنه ی کنشی و صحنه ی واکنشی.
صحنه ی کنشی چند مرحله داره:1
-شخصیت مشرف، یه هدف داره.
2- کشمکشی به وجود می آد که رسیدن به هدفو سختش می کنه.
3-شخصیت موفق نمی شه به هدفش برسه.

در ادامه ی صحنه کنشی صحنه ی واکنشی رو داریم.صحنه واکنشی:
1-شخصیت داره کم کم خودش رو بعد از شکستش جمع و جور میکنه.
2-شخصیت توی دوراهی قرار میگیره و می خواد بفهمه چی کار باید بکنه.
3-درنهایت تصمیم میگیره.

این فرمولی که کتاب میده رو همه ی صحنه های داستان ها تطابق نداره ولی اگه بخوای با این مدل صحنه ها شروع کنی، شروع جذابی پیدا میکنی. (از ما گفتن بود:d )
موفق باشی
In three words I can sum up everything I've learned about life: it goes on.
Robert Frost
نماد کاربر
پویش‌گر Shabin
پویش‌گر
 
پست ها : 53
تاريخ عضويت: سه شنبه شهریور 4, 93 9:20 pm
امتیاز: 1,050.15
 تشکر کرده: 16 دفعه
 تشکر دریافت کرده: 99 دفعه
آنلاين: 2d 9m 51s

Re: داستان بلند || شکنجه گاه

پستتوسط Shadow Shaman » پنج شنبه مهر 3, 93 9:53 pm

می خونم من ....
.... Everybody Lies
نماد کاربر
سردار اهریمن Shadow Shaman
سردار اهریمن
 
پست ها : 642
عکس ها: 0
تاريخ عضويت: شنبه آبان 6, 91 11:46 pm
امتیاز: 12,244.20
 تشکر کرده: 1263 دفعه
 تشکر دریافت کرده: 1890 دفعه
آنلاين: 31d 4h 3m 29s

Re: داستان بلند || شکنجه گاه

پستتوسط M.E.H.R.@.D » جمعه مهر 3, 93 12:28 am

ممنون از آقایون shabin و shadow shaman

@shabin
آره خب. اونجا خیلی نظرا کم بود برای همین اینجا هم داستانم رو گذاشتم.

قسمت دوم نسبت به اولی پسرفت داشت. درون نگری های پروانه و مکالمه ش با پرنده بچگونه بود. تهدید هاش خیلی مستقیم بود و اغراق شده بود. (شایدم من وسواسی ام ولی فکر میکنم حداقل این نوع معرفی شخصیت و دیالوگ مال ادبیات کودکه. یه مقدار باید پخته تر بشه مهراد.)
این که شخصیت محوری رو تو قسمت دوم عوض کردی و از دید پروانه قضیه رو نشون دادی جذابه اما باید یه جور بهتری بازنویسی بشه. بهترین راه هم اینه که نمونه های مشابه این صحنه رو گیر بیاری و بخونی و ببینی نویسنده چی کار کرده که خواننده از تهدیدهای ناقهرمان(دشمن قهرمانمون) دلزده نمیشه. حرف آخرم اینه که ایده خوبه و انگار برنامه های خوبی براش داری ولی شیوه ی ارائه ت هنوز خوب نیست.

نمی‌دونم ولی به نظر من که نرماله. شاید هم مشکل از منه ولی من که زیاد به نظرم بچگونه نمیاد. به هر حال روی این قسمت فکر می‌کنم. پیشنهادتون هم خوبه ولی اگه بتونین به من یه نمونه مشابه معرفی کنید عالی میشه. چون من نمونه مشابه سراغ ندارم.

درمورد اون پستت که گفتی انتظار نداشته باشید پلات رو لو بدم... ببین منظورم این نبود که پلات رو لو بدی. صحنه خیلی یخه. (بازم دارم وسواس به خرج میدم ولی برام مسلمه که اون صحنه جای بهتر شدن داره خیلی.) چند تا اتفاق خیلی روزمره و عجیب داره پشت هم می افته و یارو تعجب میکنه، خب که چی؟ من میگم یه مقدار صحنه رو جون بیشتری بهش بده. فرض کن علی فرداش باید می رفته سر کار، و دیرش شده، و باید فلان کار رو میکرده که نکرده. خلاصه یه هدفی داشته، و داره سعی میکنه که به هدفه برسه ولی هی با مشکل روبه رو می شه. همزمان باهاش این اشکالات جزئی رو تو فضای اطرافش می بینه. ولی تو اون هیر و ویری کیه که به این چیزا توجه کنه. این جوری خواننده میخواد بدونه تهش این علیه به هدفش می رسه+ این جزئیات عجیب چی اند که داره می بینه. یعنی دو تا عامل جذاب داری، نه یکی. و خب جرئت داشته باش! یه صحنه ی جذاب که تا حدودی به پلات مرتبطه بهتر از یه صحنه ی یخه که خیلی به پلات مرتبطه.یه مقدار بازیگوشی کن، مخاطب دراختیارته، مرد! و خب تو که داری تو قسمت دوم رسما قضیه ی اصلی پلات رو میکشی وسط، جای نگرانی نداره که.

حتما روی این پیشنهاد فکر می‌کنم. سعی می‌کنم اگه ممکنه یه جوری روی پلات اصلی پیاده کنم که ضربه نزنه. ولی راستشو بخواید مطمئن نیستم روی داستان من جواب بده. کلا موضوعش نمی‌خوره. به هر فکر می‌کنم بهش.

-شخصیت مشرف، یه هدف داره.
2- کشمکشی به وجود می آد که رسیدن به هدفو سختش می کنه.
3-شخصیت موفق نمی شه به هدفش برسه.

در ادامه ی صحنه کنشی صحنه ی واکنشی رو داریم.صحنه واکنشی:
1-شخصیت داره کم کم خودش رو بعد از شکستش جمع و جور میکنه.
2-شخصیت توی دوراهی قرار میگیره و می خواد بفهمه چی کار باید بکنه.
3-درنهایت تصمیم میگیره.

راستش نمی‌تونم از این فرمول استفاده کنم چون کلا با پلات اصلی داستان مغایرت داره. چون هدف شخصیت اصلی چیزی نیست که بعد از شکست بشه جمع و جورش کرد. حالا با خوندن قسمت های بعد بهتر از حرف من سر در میارید. هدف قهرمان طوریه که یا پیروز میشه و تمام یا شکست میخوره و تمام. دو راهی ای هم بوجود نمیاد. برای همین این فرمول مناسب داستان من نیست.

@ shadow shaman
خیلی خوبه، ولی فقط بعد از اینکه خوندید یادتون نره نظر بدین! :D
تازه‌وارد M.E.H.R.@.D
تازه‌وارد
 
پست ها : 11
تاريخ عضويت: سه شنبه مهر 1, 93 9:51 pm
امتیاز: 530.65
 تشکر کرده: 10 دفعه
 تشکر دریافت کرده: 17 دفعه
آنلاين: 12h 57m 3s

Re: داستان بلند || شکنجه گاه

پستتوسط farkh » جمعه مهر 4, 93 6:55 pm

خب اقا با خوندن این پارت می تونم بگم مشکلی که شابین تو کامنت اولش مطرح کرد رو بهتر درک می کنم.
خب قضیه اینه که تو یه یارویی داری که یهو از یه فضای عادی به یه فضای غریب پا می ذاره. خب مشکل این جا این هست که تو یه نقطه ی ورود جذاب نداری. یهو خواننده رو بکشونه تو فضای داستان. تو وقتی یه دنیای عادی داری و یه دنیای شگفت انگیز باید یه دروازه درست کنی که خواننده رو درون خودش جذب می کنم.
یه جور همون سوراخ خرگوشی که آلیس توش می افته و وارد اون شگفتزار داستان می شه یا اون کمدی که تو نارنیا راه به دنیای دیگه داره. یا شکلیش که بیشتر تو ادبیات بزرگسالان سر و کار داره رو بخوام مثال بزنم neverwhere نیل گیمنه. اون جا اول یه شبگردی داریم. یه هشدار توسط یه فال گیر و بعد یه یارو زنی رو می بینه که تو خیابون زخمی افتاده و بعد یه روز می بردش خونه ش و یه چیزی رو می ره براش میاره تو یه فاز غریبی و بعد دختره که می ره دو نفر میان به طرز عجیبی یهو عکس یارو زنه رو می چسبونن رو در اتاق طرف و یهو انگار کسی یارو رو دیگه نمی بینه و در حضور خودش مثلاً خونه ش رو دارن اجاره می دن.
صحبت اینه که تو صحنه های خوب داری ولی اون تغییر فاز تکان دهنده رو نداری.
و آقا من الان فک می کنم انگیزه ی حاج خانم پروانه برای شکنجه ی آقاشون یه ذره خزه. تو این مایه ها که وای یارو رو می پرستیدم حالا بزنم لهش کنم. و خب فاز له کردنش با این بهش نشون می دی که آره خیابونا خلوته و آسانسور از طبقه هفت میاد پایین. قضیه یه جورایی نامتناسبه و کول نیست.
و آقا من باز شابین رو دوبل می کنم. شاید این که بگیم بچه گانه است حرف نادرستیه منتها من دوست نداشتم یارو ها خیلی ملوس با یه پرنده نامی این جوری صحبت کنه که وای چقدر می گیریم می زنمیش حقشه و چرا می زنیم لهش می کنیم متوجه نمی شه. متوجه شو متوجه شو. یه جوریه قضیه. من دوس ندارم حداقل این مکالمه رو. و آقا یه جوری به من فاز نمی ده. یعنی من دوست داشتم علی رو دنبال کنیم تا این جوری ریتم داستان گرفته شه.
و آقا جدا از اینا هم چنان من یه سری تصویرات رو دوست دارم. و این که به نظرم داستان به شدت پتانسیل داره.
و این که آقا من بی صبرانه منتظر باقیش هستم.
نماد کاربر
مدیر farkh
مدیر
 
پست ها : 5213
تاريخ عضويت: شنبه خرداد 8, 89 9:23 am
امتیاز: 89,994.40
محل سکونت: تهران
 تشکر کرده: 25713 دفعه
 تشکر دریافت کرده: 6809 دفعه
مدال ها: 1
نویسنده برتر مسابقه (1)
آنلاين: 184d 20h 5m 57s

Re: داستان بلند || شکنجه گاه

پستتوسط M.E.H.R.@.D » دوشنبه مهر 7, 93 10:59 pm

با توجه از دوستان شابین و فرخ؟ که باعث شدند متوجه مشکل بزرگ داستانم بشم. فصل دوم ویرایش شد. در مورد اون یکی مشکل هم ممنونم که ذکر کردید. ولی حل این مشکل بدون اینکه پایه و اساس داستان رو خراب یا متلاشی نکنه از خیلی سخته و فکر نکنم از پسش بر بیام، بنابراین ترجیح می‌دم در همین حال داستان ادامه پیدا کنه.
باز هم ممنون. این شما و این هم فصل سوم. دوستان من رو از نظرات خوب و مفیدشون به دریغ نکنن.
==========================
فصل سوم

پسرک

پسرکی در خیابان های خالی شهر قدم می‌زد. تنها یک سوییت شرت سفید و شلوار جین آبی با کتانی های اسپرت پوشیده بود و موهایش کوتاه و صورتش تقریبا کپل بود. به چهره اش می‌خورد که 13 سال داشته باشد. او بدنی نداشت و جای آن هاله های نور آبی رنگی شکل بدن و لباس های را شکل می‌دادند. با آن هاله آبی دورش شبیه به روح ها شده بود. اما نه کاملا. چون در همان حال کاملا جامد به نظر می‌رسید و بدنش شفاف به نظر نمی‌رسید. خودرو ها همه در کنار خیابان پشت هم پارک شده بودند؛ البته بین بعضی از آن ها فاصله ی کمی هم وجود داشت، ولی چیزی که مسلم بود این بود که در خیابان هیچ کسی حضور نداشت که پشت ماشینش نشسته باشد و بوق بزند تا خودروی بعدی حرکت کند. شهر بسیار ساکت شده بود. پسرک با اینکه از این وضعیت کمی خوشش می‌آمد – از آنجایی که دیگر سر و صدای شهر گوشش را آزار نمی‌داد – ولی بیشتر احساس دل تنگی می‌کرد. شهر خالی، خسته کننده بود. البته زمانی که زندگی در آن جریان داشت خیلی هم جالب تر نبود؛ چون همه یا با تلفن هایشان صحبت می‌کردند یا با عجله رانندگی می‌کردند تا دیر به سر کارشان نرسند. ولی خب از هیچی بهتر بود. البته شهر خالیِ خالی هم نبود. یک نفر آن جا بود. مقصد پسرک هم به سوی او بود. هر چند دل خوشی از دیدن او نداشت، ولی حداقل گرمای وجودش می‌توانست از سردی هوای شهر بکاهد.
سایه ای که روی آسفالت خالی و صاف شهر افتاده بود باعث شد سرش را بالا بگیرد و به آسمان تاریک نگاه کند. پیکری با بال های پروانه بزرگی که به پشتش چسبیده بود را دید. سریع به نزدیک ترین کوچه کنارش دوید و پشت آن پناه گرفت. هیچ فکرش را نمی‌کرد که جز خودش و «او» کس دیگری هم در شهر باشد، لبه دیوار کوچه را گرفت و از پشت آن سرش را کمی بیرون برد و سرک کشید. پیکر نامعلوم هنوز هم در آسمان بود و داشت به اطرافش نگاه می‌کرد.سپس به سمت ساختمان دیگری رفت و از دید او پنهان شد. پسرک برای چند دقیقه در مخفی گاهش ماند و بعد از اینکه مطمئن شد که همه جا امن است و کس دیگری نیست از پناهگاهش بیرون آمد و دوباره شروع به راه رفتن در خیابان خالی کرد. صحنه ای که دیده بود باعث شد افکارش کاملا تغییر کند. آن پیکر ناشناس متعلق به که بود؟ اگر کس دیگری در آن شهر بود، شاید مجبور نبود پیش «او» برود. البته که دوست نداشت برود، او حتی حاضر نبود اسمش را پیش خود بیاورد. ولی او قبلا مثل خودش بود، شاید هنوز هم کمی از آن خود قبلی اش در او مانده باشد. از طرفی نمی‌توانست به سمت کسی که الآن دیده بود برود، چون اصلا او را نمی‌شناخت و نمی‌دانست او کیست؛ حال بگذریم از اینکه او اصلا اینجا چکار می‌کند. احتمالا حالا که اینجا است، با «او» رابطه ای دارد. چون در غیر این صورت هیچ توضیح دیگری برای وجود او در اینجا نبود.
پسرک ناگهان ایستاد، مطمئن نبود که باید به کدام سمت برود. به سمت کسی که دیده بود؟ چون بلآخره معلوم نبود او به بدی «او» است یا نه. ولی خب معلوم هم نبود که بهتر باشد. یا شاید هم باید به سمت «او» می‌رفت؟ همان مردی که کار تمام زندگی اش را احاطه کرده و وقت ندارد به کسی اهمیت بدهد؟ پسرک ایستاد و کمی فکر کرد. در آخر تصمیمش را گرفت و به سمت ساختمان در خیابان های خالی حرکت کرد. حین قدم زدن یک پرنده کوچک را روی هوا دید. ابتدا با لبخند دور شدن پرنده را تماشا کرد، ولی وقتی پرنده از نظر ناپدید شد لبخندش تبدیل به اخم شد. آن پرنده آن جا چه کار می‌کرد؟ این دومین موجود زنده ای بود که امروز در جایی که نباید باشد دیده بود. جای پرنده ها اینجا نبود. اصلا مگر «او» به پرنده ها اهمیت می‌داد؟ بعید می‌دانست که «او» جدیدا به پرنده ها علاقه نشان داده باشد. در هر صورت جای آن پرنده آن جا نبود. با دیدن آن پرنده دوباره کمی شک و تردید به دلش راه افتاد. این جا چه اتفاقی داشت می‌افتاد؟ مصلحت وجود آن کسی که چندی پیش دیده بود و آن پرنده چه بود؟ اصلا وجودشان در اینجا چه معنی داشت؟ نقششان چه بود؟ «او» چه کار کرده بود؟ متاسفانه او به قدری «او» جدید را نمی‌شناخت که بتواند جواب این سوال ها را بیابد. بنابراین عزمش برای رفتن به پیش «او» بیشتر شد. باید می‌رفت و از «او» می‌پرسید. باید می‌پرسید که وجود آن کس و آن پرنده چه معنی می‌تواند بدهد. امیدوار بود «او» جوابی برای این سوالات داشته باشد.
پسرک دست هایش را در جیب سوییت شرتش کرد و به قدم زدن ادامه داد. دیگر ذهنش را از اینی که بود درگیر تر نکرد. البته هر از چند گاهی به اطرافش و مغازه های خالی نگاه می‌کرد، ولی بلافاصله رویش را بر می‌گرداند و به آسفالت خیره شد. کم کم باران شروع به باریدن گرفت و باعث شد لباس و موهای روح مانند او خیس شود؛ ولی پسرک توجهی نکرد و ادامه داد. باران بعد از نیم ساعت دوباره قطع شد. این سومین اتفاق عجیبی بود که امروز افتاده بود. با احتمال 90 درصد به همان کسی که امروز دیده بود ربط داشت. پسرک دیگر نتوانست تحمل کند و شروع به دویدن به سمت آپارتمان «او» کرد. بعد از چند دقیقه به ساختمانی رسید که مد نظرش بود. «او» جلوی در ساختمان ایستاده بود و با تعجب داشت به اطرافش نگاه می‌کرد. اکنون وقتش بود. باید می‌رفت پیشش و همه چیز را از او می‌پرسید. بلآخره می‌توانست بفهمد که اینجا چه خبر است. او به کل یادش رفته بود که در درجه اول برای چه می‌خواست پیش او بیاید. ناگهان در کمال تعجب شاهد محو شدن در و پنجره های ساختمان «او» و جایگزین شدن آن ها با یک دیوار در حالی که «او» پشتش به ساختمان بود شد. متعجب شد. مانده بود چه کار کند که علی با خیره شدن به رو به روی جوابش را داد. به جایی که علی به آن خیره شده بود نگاه کرد. همان کسی بود که امروز دیده بود. پسرک با خود فکر کرد که احتمالا منشا این اتفاق او بود. باید کاری می‌کرد. اما چه کار؟ نمی‌دانست.
تازه‌وارد M.E.H.R.@.D
تازه‌وارد
 
پست ها : 11
تاريخ عضويت: سه شنبه مهر 1, 93 9:51 pm
امتیاز: 530.65
 تشکر کرده: 10 دفعه
 تشکر دریافت کرده: 17 دفعه
آنلاين: 12h 57m 3s

Re: داستان بلند || شکنجه گاه

پستتوسط Shabin » چهارشنبه مهر 9, 93 8:31 pm

همم بخش سوم از بخش دوم بهتر بود. من از این که شخصیت محوری تو هر قسمت تغییر میکنه خوشم می آد. جا داشت یه مقدار بیشتر فضا رو توصیف کنی چون خیلی معمولی بود(خودمم همین مشکل رو دارم که فضا رو معمولی توصیف میکنم. واسه همین بنظرم می آد کیفیت کارت با یه کوچولو کار کردن رو این بخش، بهتر هم می شه). یا بخش جایگزین شدن ساختمون علی با دیوار رو یه مقدار با ابهت تر بگی، که آدم رو جذب کنه و بترسونه. یه جوری تعریفش میکنی انگار درحد باریدن یه قطره بارون عادیه. یه جمله واقعا براش کافی نیست.
منتظر ادامه شم.
In three words I can sum up everything I've learned about life: it goes on.
Robert Frost
نماد کاربر
پویش‌گر Shabin
پویش‌گر
 
پست ها : 53
تاريخ عضويت: سه شنبه شهریور 4, 93 9:20 pm
امتیاز: 1,050.15
 تشکر کرده: 16 دفعه
 تشکر دریافت کرده: 99 دفعه
آنلاين: 2d 9m 51s

Re: داستان بلند || شکنجه گاه

پستتوسط farkh » چهارشنبه مهر 16, 93 11:33 pm

خب دو نکته.
اول این که این فاز هی مدام تعجب کردنشون و این که هی تاکید می کنی تعجب کردن و چه چیز عجیبی و بعد میاد راوی سوالات تو ذهن راوی چیز رسماً بدیه. تیریپ این که هر اتفاقی می افته یهو یه فاز میاد آه او نمی دانست چه اتفاقی دارد می افتد. و خب مدل اینه که یه جوکی بگی و بعد حین تعریف کردنش بخندی به جای این که بذاری فضاها این کار رو بکنه
دوم این که فضا ها تصویرای خوبی داره اما اصلاً فضا نمی دی به کارت و همین طور صرفاً کار رو می دی به دیالوگای نه چندان خوبت. شهری که ماجرا توش می گذره تصویر نداره و خب این خوب نیست.
و این که کلاً داستان یه سری تصویرا و ایده های خوب داره ولی خیلی بیشتر جا داره روش کار کنی و یه سری چیزا در نیومده. و این که آقا فصلا کماکان برای فصل بودن زیادی کوتاهه.
و خب آقا ما بی صبرانه منتظر باقی داستان هستیم.
نماد کاربر
مدیر farkh
مدیر
 
پست ها : 5213
تاريخ عضويت: شنبه خرداد 8, 89 9:23 am
امتیاز: 89,994.40
محل سکونت: تهران
 تشکر کرده: 25713 دفعه
 تشکر دریافت کرده: 6809 دفعه
مدال ها: 1
نویسنده برتر مسابقه (1)
آنلاين: 184d 20h 5m 57s

Re: داستان بلند || شکنجه گاه

پستتوسط M.E.H.R.@.D » پنج شنبه آذر 6, 93 11:21 pm

سلام.
از آخرین فصلی گه گذاشتم تقریبا مدت زیادی می‌گذره که به دلیل درس و مدرسه و نزدیک شدن امتحانات بوده. توی این مدت سعی کردم با توجه به نظرات آقای farkh داستانمو بهتر کنم و توصیف و روایت و طرز داستان گویی راوی و ... رو تصحیح کنم. سیر روایت داستان رو هم کلا عوض کردم. لطفا بخونید و من رو از نظرتاتتون دریغ نکنید.
===========================================================================================================
فصل اول (بازنویسی شده)

همه چیز رویاست...

علی از خواب بیدار شد. عرق سردی روی پیشانی اش نشسته بود. چنان خواب ترسناکی دیده بود که هنوز هم با فکر به آن رعشه به تنش می‌افتاد. خوابش از یادش نرفته و کاملا واضح تک تک جزئیات و اتفاقات را به یاد می‌آورد. انگار که خاطره ای از دیروز باشد.

خواب دیده بود که از ساختمان بیمارستانی در حال پرت شدن است. چرا و چگونه اش را نمی‌دانست. خواهرش با چشمان گریان ولی با لبخندی ملیح سرش را از پنجره بیرون کرده و به او می‌گفت: «خداحافظ علی. این احتمالا آخرین باریه که همدیگه رو می‌بینیم. خوشحالم که داری به جایی می‌ری که بهش تعلق داری و دوستش داری.» یادش می‌آمد که به پایین نگاه کرد و دید مردمی دور یک قبر خالی جمع شده اند و دارند اشک می‌ریزند. صورت هایشان را نمی‌توانست ببیند. او درست در قبر خالی افتاد و در چاهی بی پایان سقوط کرد. مردمی که کنار قبر ایستاده بودند از نظر پنهان می‌شدند. قبر گشاد تر و بزرگ تر شد و کم کم تبدیل به یک چاه بزرگ شد. علی به پایین نگاه کرد و چیزی جز آتش ندید. هر چی بیشتر به سمت آتش می‌رفت چاه تاریک تر می‌شد...

علی سرش را به شدت تکان داد. نمی‌خواست دیگر چیزی به یاد بیاورد. سعی کرد خوابش را فراموش کند. ولی هر چه بیشتر تلاش می‌کرد انگار خاطره آن خواب بیشتر در ذهنش هک می‌شد. پس دست از تلاش کشید و سعی کرد فکرش را به چیز دیگری معطوف کند. به ساعتی که رو به رویش به دیوار آویزان بود نگاه کرد. چون تازه از خواب بیدار شده بود چشمانش خسته بودند و نمی‌توانست ساعت را به درستی ببیند. چشمانش را مالید و سپس آن ها را تنگ کرد و به ساعت خیره شد. هفت و ... ربع. ساعت هفت و ربع بود. او باید تا ساعت هفت و نیم سر کار می‌بود. با اینکه می‌دانست دیرش شده با بی میلی آرام از تخت پایین آمد و به سمت دستشویی رفت. مسواکش را برداشت و روی آن خمیر دندان زد و به قیافه خواب آلویش در آینه زل زد. در دل به چهره اش خندید ولی در عمل فقط لبانش کمی کج شد. انگار که دارد به خود پوزخند می‌زد. دندان هایش را مسواک زد و صورتش را شست و آمد بیرون. به ساعت نگا کرد. ساعت هفت و بیست و پنج دقیقه بود. باید عجله می‌کرد. به سرعت به سمت اتاقش رفت و شلوار و پیراهنش را برداشت. به سرعت لباس هایش را عوض کرد. دو لنگه جوراب گوله شده را از کنار تخت برداشت و پوشید. سپس کیف سامسونت اش را نیز برداشت و به سمت در خانه رفت. اما قبل از بیرون رفتن از حرکت ایستاد. یک چیزی کم بود. به سمت میز مطالعه اش رفت و عینک را از روی آن برداشت. از در خانه بیرون رفت و سوار آسانسور شد و دکمه طبقه همکف را زد. به آینه آسانسور نگاه کرد. مو هایش شاخ شده بود. سعی کرد آن را دست بخواباند ولی نتوانست. با زبانش دستش را خیس کرد و دوباره موهایش را چنگ گرفت. شاخ روی مویش از بین رفت. به ساعت مچی اش نگاه کرد. ساعت هفت را نشان می‌داد. علی با خود فکر کرد که احتمالا ساعت مچی اش خوابیده است. گوشی اش را در آورد تا ساعت آن را نگاه کند. ولی ساعت گوشی هم هفت را نشان می‌داد. علی کمی سرش را خاراند و شانه هایش را بالا انداخت. وقتی آسانسور به طبقه پایین رسید به پیشخوان نگاه کرد. نگهبان ساختمان آنجا نبود. علی زیاد از دیدن این منظره خوشنود نبود. با خود فکر کرد اگر دزدی وارد ساختمان می‌شد چه کسی باید جواب پس می‌داد؟ به خاطر خود سپرد که حتما این بی مسئولیتی نگهبان را گزارش کند. ولی الآن وقتی برای تلف کردن سر این موضوع نداشت. از از ساختمان بیرون رفت و دزدگیر را به سمت ماشین شاسی بلندش گرفت. سپس سوار ماشینش شد و به سمت محل کارش رانندگی کرد.
خیابان ها خالی خالی بودند و تمام مغازه ها بسته بودند. علی تعجب کرد. از کی تا به حال مرد انقدر تنبل شده بودند؟ نگاهی به ساعت ماشین کرد. ساعت ماشین هم هفت را نشان می‌داد. نه یک دقیقه کمتر نه یک دقیقه بیشتر. حتی یک ثانیه کم و بیش نبود. ساعت کاملا روی 7:00:00 فیکس بود. علی دو سه ضربه به ساعت اتومبیل زد ولی ساعت تکان نخورد. علی به فکر فرو رفت و سعی کرد یک توضیح منطقی برای این موضوع پیدا کند. ولی هر چه بیشتر در این باره فکر می‌کرد بیشتر گیج می‌شد. سعی کرد بدون توجه به اطرافش رانندگی کند. او بقیه راه را تا اداره رانندگی کرد هر چند ذهنش اصلا خالی از افکار نشده بود ولی مدام خود را گول می‌زد که به چیزی فکر نمی‌کند. علی یکراست به داخل پارکینگ ساختمان محل کارش رفت. ولی نگهبانی نبود تا در پارکینگ را برایش باز کند. در حالت عادی علی با دیدن چنین صحنه ای کفری می‌شد، ولی حالا بیشتر نگران بود تا عصبانی. از خودرو پیاده شد و به داخل شرکت رفت. کسی آنجا نبود. نه روی صندلی های سالن اصلی، نه پشت میز اطلاعات و نه هیچ جای دیگر. آن جا کاملا خالی از سکنه بود. علی با اینکه بعید می‌دانست صدایی به او جواب دهد فریاد زد: «کسی نیست؟» همانطور که انتظارش را داشت صدایی نیامد. هیچ چیز. به سمت آسانسور رفت و کلیدش را زد. آسانسور سالم بود و بدون هیچ صدای اضافی به طبقه همکف آمد. در آسانسور باز شد و علی داخل آن شد. کلید طبقه 13 ام را زد. آسانسور تا طبقه سیزدهم رفت و ایستاد. علی از آسانسور بیرون رفت و به محیط کارش پا گذاشت. آنجا هم کسی نبود. علی نگاهی به اطرافش کرد. اثری از همکارانش نبود. آن محیط اداری شلوغ و پر سر و صدا حالا طوری ساکت بود که گویی سال هاست که کسی به آن پا نگذاشته. علی بدون اینکه بداند برای چه دارد این کار را می‌کند، در داخل اداره قدم زد. به ساعت نگاه کرد. عقربه کوچک دقیقا روی هفت و عقربه بزرگ روی دوازده جا خوش کرده بود. علی ساعت را برداشت و پشت آن را نگاه کرد. دو کوک کوچک پشت ساعت را گرفت و چرخاند. عقربه ها جا به جا شدند. ذهن علی از توضیح دادن اینکه چه اتفاقی افتاده عاجز بود.

چند دقیقه بعد علی جلوی در شرکت ایستاده بود. صدایی آشنا در گوشش زمزمه کرد: «چیه؟ تعجب کردی؟»

علی جا خورد و به سمتی که صدا از آن آمده نگاه کرد. خواهرش پروانه بود. علی از دیدن او هم خوشحال بود و هم متعجب. قبل از اینکه حرفی بزند پروانه به او گفت: «هیس... خیلی وقته که حسرت چنین سکوتی رو می‌خوردم. تو هم عجب دنیایی برای خودت داریا!»

- پروانه ... لطفا... محض رضای خدا بگو اینجا چه خبره.

پروانه با تعجبی ساختگی پاسخ داد: «من از کجا بدونم؟ ناسلامتی دنیای خودته ها! یعنی وضعت انقدر بده که یادت رفته همه رو از زندگیت بیرون کردی؟»

علی نگاهی به شهر خالی کرد. باور کردن این کلمات برایش بسیار سخت بود. پرس های زیادی در ذهنش ایجاد شده بودند. پس او باعث و بانی همه این اتفاقات است؟ اما چگونه؟ چگونه این کار را انجام داده بود؟ قبل از اینکه سوالات بیشتری در ذهنش ایجاد شوند پروانه گفت: «ولی مثل اینکه اونا از این بابت خیلی خوشحال نیستن.»

علی نگاهی به پروانه کرد و پروانه به خیابان خالی اشاره کرد. گرگ هایی از کوچه پس کوچه های و سوراخ سنبه های مختلف بیرون می‌آمدند و به نفرت به علی نگاه و غرش می‌کردند. تعداد زیادی گرگ در خیابان بود. علی به کنارش نگاه کرد ولی پروانه آن جا نبود. صدای پروانه از سمتی دیگری آمد: «پیشنهاد من بهت اینه که قبل از اینکه لت و پارت کنن فرار کنی.» علی سرش را برگرداند و او را دید که کنار یک در بود که به یک راهرو تاریک ختم می‌شد. علی نگاهی به گرگ هایی که غرولند کنان به او نزدیک می‌شدند کرد. وقت خیلی زیادی برای تلف کردن نداشت. بلافاصله به عقب برگشت و به سمت در هجوم برد. گرگ ها با حرکت ناگهانی او شروع به دویدن کردند و با سرعت دو برابر علی شروع به دویدن کردند. ولی علی قبل از اینکه به او برسند به داخل راهرو تاریک رفت. پروانه در کمال خونسردی به داخل قدم گذاشت و در را بست.
تازه‌وارد M.E.H.R.@.D
تازه‌وارد
 
پست ها : 11
تاريخ عضويت: سه شنبه مهر 1, 93 9:51 pm
امتیاز: 530.65
 تشکر کرده: 10 دفعه
 تشکر دریافت کرده: 17 دفعه
آنلاين: 12h 57m 3s

بعدي

بازگشت به نویسندگی

چه کسي حاضر است ؟

کاربران حاضر در اين انجمن: بدون كاربران آنلاين و 1 مهمان

cron