تمثالی از کابوس عمارت سوخته

کارگاهی برای نوشتن و تمرین نوشتن داستان و داستانک.

مديران انجمن: رن بلك, A.h, Dark Princess, !SiNa

تمثالی از کابوس عمارت سوخته

پستتوسط Shadow Shaman » سه شنبه تیر 31, 93 12:35 pm

تمثال ها، وقایعِ ضمنیِ نر و مادگی های تصویرگری اند. لیکن حیات- مایعشان را از جریانِ بی نشانِ نموهای هستی می گیرند. و در مختصاتِ کیهانیِ غریبی، به ژرفای اذهان و افکارِ بشری، شُره می شوند. جریانی گرم از لزجتِ وصف ناشدنی. اندوه- مایعی موهومی. گنداب های کیهانی. راهشان را به باروهای ذهنتان می جورند و چشم هایش را می پوسانند. هزار جریان که از هزار برجِ نگاهبان، در سرایت اند، به تمامیتِ چگالشان، دهلیزهای افکار و اوهامتان را سرریز می کنند. به بصل النخاعِ زنگار بسته تان، متعدی اند. تو غشاهای مغزیتان، رسوب و پالس های نورون هاتان را کور می کنند. و تو سیناپس ها به هم می رسند. ملاقاتِ مشئومِ تصویرهای جانی. عین انقلابیونِ انگشت شده. و به تمامیتِ قوا ادارکتان را تسخیر می کنند. مسخشان می شوید. آنطور که مسخِ تصویرِ زننده ی کودک آزاریِ غیرانسانی. و اینجاست که تصاویر، دوباره حلول می کنند. بر بوم ها و کاغذ ها و دیوارها و مانندهاشان. تصاویری مانند آن که جوانک پرداخته بود. که به مثابه زخمِ کهنه ای بر پشت، با گذر سال ها نه دیدنی بود و نه دردش می خراشید. که تمثاله، آینه ای بود، که می شد تویش زخمِ فرسوده را سان دید.
به سالِ 1354 تو تحرکاتِ کنگره ی دومِ حزب، با " شاهو شفق" آشنا شدم. یاروی مارکسیستِ مهابادی الاصل که تو جریانِ تدوینِ سندِ همبستگیِ پنجاه بندی ای میانِ کومله و دموکرات های کردستان - که البته به توافقات نهایی نینجامید – اعتباری برای خودش جوریده بود.
تو خانواده ای بزرگ شده بود که پدر، "یداله شفق" بود. به شکار می رفت و آب تنی تو زریوار و نقلِ عثمانی کُشی و مباحثِ رادیکال در خانه. و مادر، مشغول به خدمت تو آموزش و پرورشِ منطقه. تو اوقاتِ فراغتش، شالبافی و دنبال کردنِ سرخط الهیاتِ داروینیزه شده.
آدمِ بدخویی بود. یک جور روحیه ی بلشویکیِ سرد و خشک داشت که نمی شد باهاش گرم گرفت. به نحو اعجاب انگیزی همیشه تو کت و شلوار قهوه ای یا زرشکی با کراوات های زشتِ بته جقه ایِ پهن می دیدش. همیشه یک جور حالتِ زاویه دارِ بدعنقی در چهره اش مکنون بود. که ابروهای سیاه تیغ خورده و سبیل فراخ کردی، کاملش می کردند. توی کار جدیت خاصی داشت و این که شاهو را محبوس تو اتاقی ببینی، ساعاتِ متمادی مشغول به تنظیمِ لوایحی برای تدوینِ یک منشورِ کلی، به هیچ روی غریب نبود. به طور خاصی، انگار تو یک جور چهارچوب فلسفی زندگی می کرد که برای خودش هزارتوی عمیقی از مکاشفه و تفکر بود لیکن برای اطرافیان، دیسیپلینِ کثافت کاری و خوک- صفتی.
که عرقِ خرمای بدخوراک، می خورد به گاه و لوایح و نقدنامه ها و مقالات شدیداللحنِ نامعمول می نوشت و کتاب های شعرِ فرنگی و دوره های تاریخِ پانزده جلدی می خواند و کت و شلوارهاش را تجدید قوا می کرد و تو دورهمی های تشکیلات، شرکت می کرد و به عنوانِ یک جور نمودِ لطافت و رنگ در زندگی، چهارتا گلدانِ رو به زوال، جلوی پنجره ی آشپزخانه اش - که به هیچ روی نورگیر خوبی نبود - چیده بود و از آن ها با عنوانِ مضحکِ جوانه های ایده آلیسم، در التقاطِ مکاتبش، یاد می کرد. زنی نداشت و دم و دستگاهش را هم زیاد نمی فرسود. یک جوری انگار وقتش را نداشت. به ظنِ من او اصلا کاری جز چرخیدن تو دایره ی بسته و مجلل نظریاتِ ساختارشکنانه اش نمی کرد. به نحوی تعبیه ی جایگشت های متعدد از تلفیق چند تئوریِ تاریخ – زیستی – اقتصادی – فلسفی می کرد و در مقاطعی از شور و سرزندگی، هنر – ویا آنطور که او ازش یاد می کرد، قریحه – را هم تو این مخلوط راه می داد.
توی یکی از همین دورهمی ها بود که با شاهو آشنا شدم. مجلسِ حافظ خوانی و نقدِ مبانیِ تئوریکِ ساسیت های نظریِ لسان الغیب بود. تازه به سنندج آمده بود. فی الواقع "سیمین حلاوی" باهاش آشنایم کرد. جلو آمد و گفت " صادق ... اخوی شاهو تازه از مهاباد اومدن. پسرِ خلفِ یداله خانه. ملتفتی که؟ "
فکری کردم و گفتم " یداله خانِ شفق؟ "
سیمین، ذوق کرده، سری به تایید تکان داد و من ادامه دادم " اخوی خوشبختم از دیدارت .... خداوند ابوی رو رحمت کنه. ارادات خاص داشتیم خدمت بزرگوارشون. جنابتون کی تشریف آوردید؟ "
شاهو لهجه اش به وضوح کردی بود و یکی از آن لهجه های روستایی شمال کردستانی هم بود که "و" ها تویش به نحوی شکسته تلفظ می شدند، ولو فارسی را روان و با لحن خیس و آبداری صحبت می کرد.
ـ خوشوقتم درسته البته اخوی .... بنده هم محظوظم از ملاقاتتون. لطف دارید به بنده و خانواده ی بنده. اسم شریفتون اخوی؟ "
ـ بنده صادقم. صادق ثریا.
و بعد من تنها فردی بودم که به شکلِ اسرار آمیزی تو مراوده با شاهو به کام آمدم. مِن بعد، تنها رفیقِ نزدیکِ شاهو من بودم و یک جور کششِ عاطفیِ مبتنی بر تزهای سیاسی ـ فلسفی بینمان حاکم بود و کم و بیش محبتی که از چشمانِ تیزبین دور نمی ماند.
شاهو اصالتا ارباب زاده ی روستایی، در حومه ی مهاباد بود و به موجبِ موقعیتِ پدر و پدربزرگش، روابطِ حسنه ای با اسامیِ شاخصِ معاصرِ کردستان، داشت. طی دورانِ رفاقتم با شاهو، غالبا در دیدارهای او با افرادی چون ش.بابان و ذبیح اله منصوری، به عنوانِ فرد مهم و نظرکرده ای، حضور داشتم و به قولی با حضراتِ ادب و فرهنگِ کردستان، دم خور شده بودم. به نحوی که روابطِ این چنینی، الطافِ بی شائبه ای را شاملِ حالِ تسریع و تسهیلِ ترفیعم در تشکیلات نمود. آن طور که در فروردین 1358 از سوی ک. حسامی، به معاونتِ اجرایی و استراتژیکِ دفترِ سیاسیِ حزب، منصوب شدم.
که در این زمان شاهو شفق به رغمِ رتبه ی بلندِ نسبی و نفوذِ انکارناپذیر در دستگاه، همچنان به عنوانِ تئوریسینِ خرده پا و کاتب باشیِ عده ای از حضرات، درجا می زد. و عملا کم نبودند، آقایان تو کت و شلوارهای سدری و خانم ها تو کت های اپل دار و دامن های زیرزانو و روسریِ ساتن، که به موجبِ وسواسِ تسلاناپذیرِ شفق به تدوینِ منشورِ استقلالِ جامع و بی نقص، از هر گونه ترغیب و بادکردنِ یارو شفق، فروگذار نمی کردند. با نامه های لفاظی شده از سرکارخانم ها و جنابان آقایان، که محتویا شاهو را ذهنِ برترِ تشکیلات، گره گشای تدوینِ اصول و در پاره ای غلوهای بی شرمانه، یگانه شوالیه ی عرصه ی پیش نویس ها و پروتکل ها می خواندند.
از سویی موخرا، وسواسِ شاهو هم به واژه ها و چینش آن ها در نوشته هایش، تشدید شده بود و به نوعی با مجانین قرابت گرفته بود و گاه و بیگاه در هیئت یاروی کُردِ وُرکاهالیکِ طاعون زده ای می دیدش که برای شاشیدن و ارضای دفعیات از اتاق، خارج می شود. البته شاهو باهوش بود و کسی منکرِ تسلطش بر تاریخِ مدنیت و مبانیِ سیاسی و حقوقی و تفاسیرِ فلسفه و شریعت، ادبیات انگلیسی، فارسی، فرانسه و ایضا علومِ تکنولوژیکِ آن روز نبود. لیکن لاشخورهای حزبی همیشه تو دستگاهند. و اینطور است که شما به دستِ ماشین های دگردیسی حزبی – که همان لاشخورها باشند – به مهره ی سوخته بدل می گردید و مهره ی سوخته هم که البته معلوم الحال است.
لیکن رفاقت و احساس نزدیکی و دینی که به شاهو شفق، پسر یداله شفقِ گرانمایه داشتم، به آنم داشت که وی را از این قهقرای محتوم بیرون بکشم. چرا که بر این عقیده بودم که شاهو، عنصرِ کارآمد، باهوش، قابل اعتماد، سرسپرده و ایضا رفیقِ چندساله ایست.
در 22 مرداد همان سال که به گفته ی راپورت چی های تشکیلات تو دستگاهِ حاکم و آن چه از تحرکاتِ منطقه، بر می آمد، بقای تشکیلات و امنیتِ اطلاعاتِ حیاتی آن تهدید می شد. لذا از سوی ص. شرفکندی که مقامِ عالی رتبه ای به شمار می رفت، مامور به گذار از مرزِ کردستانِ ایران به عراق و نشت دادن اسناد و اطلاعاتِ محرمانه و استراتژیکی و رساندنِ آن ها به ع. قاسملو شدم. بنا به عزمی که چندی پیش در مراقبت از شاهو و نگه داشتنِ سرش روی تنش کرده بودم، درخواست کردم که وی در سفر مذکور در معیتِ من باشد. و چون دلیلی بر ردِ این خواسته نبود، و با التفات به پیشینه ی درخشانِ شفق ها تو تحرکاتِ لیبرال، درخواستِ من به سادگی پذیرفته شد. و در روز 24 مرداد 1358 من به همراه شاهو شفق با یک چمدان و دو کیف دستی حاوی به ظاهر لوازمِ ضروری یک سفرِ کاری لیکن با جاسازیِ تر و تمیزِ اسناد یاد شده توسطِ رفقای امنیتِ تشکیلات، از سنندج راهی روستای مرزی ای در چند کیلومتری "باشماق" شدیم.
قرار بر این بود که با "آهوی" آبی رنگمان، زیر تابلوی مشخصه، تو جاده توقف کنیم تا "احمدرضا حمداله" خودش را برساند. حمداله از آدم پران های وقفیِ تشکیلات بود. تعددا تو مرزها و دستگاه بازرسی و پاسگاهی آدم داشت و یک جور خطِ مطمئنه ی اپوزوسیون، از کردستان به کردستان محسوب می شد.
به گفته ی شرفکندی، حمداله آدمِ شلخته و بی برنامه ای بود. تو زمان بندی هاش دقتِ کافی نداشت. همیشه همزمان، سرگرمِ چند کارِ متفاوت بود. ریخت و پاش های خودش را داشت که توجهات را جلب می کرد و کنجکاوی ها را برمی انگیخت. دورهمی های خانوادگی پرجمعیت و شرکت تو فعالیت های ریز و درشتِ با ریسک بالا هم دلایل دیگر شرفکندی بودند برای چندش از حمداله. لیکن دستور از شخصِ ع.قاسملو ابلاغ شده بود که من و شاهو را حمداله رد کند.
بنا به همین حوالی ساعت 3 بعد ازظهر، آهوی من و شاهو که تو لباس های مردادی تر و کمتر رسمی، آماده ی سفر بودیم به زیرِ تابلوی عهد شده رسید. جاده ی فرعیِ سفیدرنگی بود به معدنِ فلدسپاتی که تقریبا متروک. روی تابلو هم نام معدن، تو وضع اسف باری، زیرِ لایه های کثافت، نیمه مدفون بود. و خب البته اسپری نوشته ها هم این روزها همه جا بودند.
به هر روی حمداله حوالی ساعت چهار و نیم، آن موقع که نسیمِ غریب و دلگیری می زد، و می رفت که طوفانِ مغمومی بشود، سر و کله اش پیدا شد. بادِ گرمی می آمد، لیکن پوستِ بالای لب و زیرچشم های من و شاهو، سرماسوز شده بود. یک جور شوربای گرما وسرمای نفرینی بود.
حمداله تو هیئت توریستِ مسخره ای با سبیلِ دم بریده ی متجدد، از آریای سفیدی پیاده شد و سرخوش سلام داد. من که از تاخیر او و حزن مشئوم هوا به ستوه آمده بودم، تو همین برخورد کوتاه طرف شرفکندی را گرفته بودم. گفتم: " مرد حسابی معلومه شما کجایی؟ ظاهرا ملتفت نیستی چه خطراتی داریم می کنیم. قریب پنج سال سند محرمانه رو دارم خرکش می کنیم اخوی. شوخی ورنمی داره. برگ برنده ی تشکیلاته. درروی کنگره س. بی مسئولیتی کردی آقا. مسئولیتِ خطراتش هم متوجه شماست. "
حمداله که مشخصا از وضعیت موجود، معذب بود و ذوقش کور شده بود، به آهنگ کُردیِ غلیظ گفت: " نه بِرا. اینجا امن امنه کُره. خیالت جمع. "
باد به لُپم انداختم و آن را با فشار بیرون دادم که نشان از خشم داشت.
ـ خب؟ حالا چی اخوی؟ برنامه چیه؟ کی می ریم؟ چطور ردمون می کنی؟ اخوی قاسملو رو کجا می بینیم؟
ـ چقد عجله داری اخوی! یه مسئله ای هست. بگی نگی به مشکل خوردیم. آدمم تو مرز شیفتش عوض شده. می بایست تا فردا صبر بکنیم. یه چند روزی می شه سخت گیریا زیاد شده.
ـ تافردا؟ نه به هیچ وجه اخوی. خطرش زیاده. امن نیست. اخوی شرفکندی هم ابلاغ مستقیمش به این صورته که همین امشب رد بشیم.
شاهو که تا آن لحظه ساکت مانده بود و حتی به حمداله سلام نداده بود، گفت: " اتفاقا صبح راه بیفتیم، بهتره. نه که قصور از شما نباشه اخوی حمداله. نه! ولی خب فاصله ی مرز تا مرز شش کیلومتره تقریبا. اون چه مسلمه همه ی راهو نمی تونیم سواره عبور کنیم. الی القاعده، شب با دو تا چراغ قوه ی پیزوری، مشکلمون هم بیبشتره. امکان گم شدن ببیشتره برای ما که بلد راه نیستیم. جاده هم به اطمینان خدمتتون عرض می کنم، چاله چوله و خطرات، کم نداره. ایراد دیگه اینه که حوالی اذان، لندکروزای سپاه گشت می زنن. ابدا بعید نیست به دردسر بیفتیم. "
حمداله موافق با شاهو که حرف هاش مرا هم نرم کرده بود، نیشش را باز کرد که: " گل می گه ای اخویمان."
مکث کرد و ادامه داد: " جا برا ماندنتانم جوره. جای درست و درمانیه اخوی. ملک خودمه. به مرزبانی نزدیکه. همه چیشم رو حساب و کتابه. "
قرار بر این بود که آن شب را در مکانِ حمداله بمانیم و صبح، ساعتی بعد از فلق، به اتفاق به سمت مرز راه بیفتیم. آن طور که نقشه ی حمداله می گفت، این طرف، من و شاهو با گذرنامه های خودمان که البته تو لیستِ ممنوع الخروج های مرزبانی بودند، رد می شدیم و آدمِ حمداله کاغذ بازی ها را انجام می داد و اسامی مان را لاندری می کرد. تا نزدیکی مرزبانی عراق را با آهوی خودمان می پیمودیم و تو مکان مقرری، آهو را رها می کردیم و پیاده با گذرنامه های عراقی، یکی به اسم "نواب محمد" و دیگری "عبدالله بن سائل" راه مرزداری را پیش می گرفتیم. به ظاهر شهروند عراقی بودیم و از سفر تجاری برمی گشتیم. که رد شدنمان از مرزبانی و ملاقات با قاسملو و تسلیم اسناد و پیوستن دایمی به اپوزوسیون تو عراق.
مکانِ حمداله به قدر کفایت، بزرگ و دلباز بود. بسیار قدمت داشت، لیکن استوار به نظر می رسید و نشانه هایی از معماری اسلیمی تویش به وضوح دیده می شد که تعجب من را در موردِ بنا تا حدی برمی انگیخت. انگار از زمینِ مقدسی به آنجا تلپورت شده بود. از وجناتش می شد فهمید یک سالی از تصاحبش توسط حمداله می گذرد. حیاط بیرونیِ کوچکی داشت، با باغچه ی سبزیکاری شده ی نُقلی و حوضِ خاک گرفته ی گِرد در وسطش. مرغ و خروس ها توش پرسه می زدند و گردِ بیرونی، چهار اتاق بود به حد، وسیع و شبستانی در انتهای حیات، چسبیده به دالان تاریکی. اتاق ها کرسی داشتند و قالی های مندرس و اجاق های تک شعله ی نفتی و یخچال تا خرخره، کنسروی شده. و به نحوی مشخص، سلول های انتظار حرفه ی آدم پرانی بودند. در کنار شبستان – که بوی نم شاش مانده می داد – دالانی بود طویل که انتهایش نوری به ابعادی کوچک می تابید که گویای درازای عجیب دالان بود. در پسِ دالان، حیاطِ اندرونیِ بزرگی بود با دیوار های بلندِ نزار، احاطه شده. و گیاهانِ پژمرده زیر سایه ی دیوارهای ستبر. در انتهای حیاطِ اندرونی، ته مانده ی بنای آجری مخروبه ای زیر آوارِ خودش، نیمه مدفون بود. حمداله می گفت تو کل منطقه کسی نمی داند که بنا چه بوده. چرا که پشتِ دیوارِ اندرونی، مکان داشته و کسی نتوانسته آن را ببیند. حمداله می گفت، صاحبخانه درست یک هفته قبل از آن که خود و خانواده اش ناپدید شوند، بنا را رُمبانده بود. تتمه ی بنا تا جایی که قابل تشخیص بود، به مستطیل وسیعی می مانست، نیش زده در انتهای حیاطِ فراخ. به نحوی قدمتش حتی از قدمت ساختمان هم بیشتر به نظر می رسید و حسی از اضطراب را می پراکند که گریزی ازش نبود.
حمداله می گفت که ساختمان امن است و شب هم اگر پنجره ی اتاق را باز بگذاریم، نسیم خنکی تویش بادکش می کند و به هیچ روی به دردسر نخواهیم افتاد.
برای بار آخر کم و کیف نقشه را با حمداله مرور کردیم. از ترتیب اوضاع اطمینان حاصل نمودیم و حمداله رفت.
شاهو تمام وقت سرش، توی مبانی و تئوری های مارکسِ گالینگور بلعیده شده بود و به قلم باریکی، نت برمی داشت. من هم نگاهی به جاسازها انداختم، خوراک مختصری برای شام تدارک دیدم و کمی نیما خواندم. شاهو مبانی و تئوری های مارکس را به نیمه رسانده بود که سر بلند کرد و پرسید: "صادق به نظرت یاروهه چرا عمارت ته اندرونی رو خراب کرده؟ " و ادامه داد: " منظورم اینه که حضرات میراث فرهنگی با اون ناسیونالیسم هرزه و تلاش های به ظاهر بی شائبه شون، تو حفظ میراث آریایی، موی دماغش نشندن؟ گیرم نشدن! چرا اصلا باید همچین کاری بکنه اخوی، ها؟ "
اینجا کتاب سورمه ای رنگ را زمین گذاشت و با حالت مشتاقانه تری مساله را طرح کرد.
ـ یعنی در هر صورت می تونست از قبلش منالی به جیب بزنه، نه؟ یا اقلکم خودش رو تو دردسر و مخارج تخریب بنا و مناقشات بعدی نندازه اخوی، متوجهی چی می گم؟ موضوع بوداره. اخوی احمدرضا هم می گفت مالکا غیبشون زده به تاخیر تخریب بنا. نه این که مقصود خرافه بافی باشه و اخوی شما خودت بهتر از هر کسی مطلعی که بنده به هیچ وجه به خرافه و متافیزیک علاقه ای ندارم و بهش دامن نمی زنم. ولی این موضوع مشکوکه. الی ای حال قضیه بوداره همون طور که عرض کردم. "
شاهو از آن دست افرادی نبود که بشود به راحتی نادیده شان گرفت. خصوصا هنگامی که سخنوری های کله های لائیکشان تو مسیل های منطقی و مشبک های استنتاجی، عین تکه های پازلی ریاضی کنار هم چیده می شدند و معنا می گرفتند.لکن طرحی که شاهو با آن نطقِ کوتاه در صددِ درانداختنش برآمده بود، به هر پایه طرحی خرافی و غیرعقلانی شمرده می شد. لذا در جواب پس از مکثی تقریبا طولانی گفتم: " دهاتیان دیگه. نخاله تریناشون. ادا و اطوار خرافیشونه. کی می تونه اطمینان بده بنا رو خود صاحبخونه خراب کرده، ها؟ ناپدید شدن و این ماجراها هم، یه جور ریشخند تازه س. ذهنت رو بیخود درگیر می کنی اخوی. بخواب که فردا، سبک بیدار شی. "
و خوابیدیم. هر دو، تو نورِ شکسته ی مهتاب، بین شاخه های خرمالو و توتِ حیاط بیرونی. و گرمای آزاردهنده ی بخاری چهار المنتی برقی. حوالی یازده بود. و روستاهه تو خاموشیِ کامل. صدایی نبود. نوری نبود. حتی هوا به شکل عجیبی بی بو و رقیق به نظر می آمد.
یاروی مهجوری را می شناسم، از اهالیِ مغرب (مراکش) که اندیشه های غریبش، مطرودِ جوامعش ساخته. در باب او خبر است که به سال 1931 میلادی هنگامی که " ملک محمد اورسولی " تنها کودکی نه ساله بوده، در مدرسه ی شبانه روزیِ بزرگی، اشتغال به تحصیل داشته. مدرسه، در شمالِ جنگل پهن برگِ " بلیلا " واقع، و از حیثِ اعتبارِ علمی ـ آموزشی، مرکز عالی رتبه ای به حساب می آمده. به روزی که باران تندی می باریده، مسئولین مدرسه متوجهِ غیبتِ ملک محمد می شوند. و پس از کاویدن اطراف و سوراخ سنبه هایی که حضورش در آن ها محتمل است، مسئولین منطقه ای با تشکیل تیمِ تجسسی، جنگل مجاور می گردند. که البته جستجوها تا روز ششم بی نتیجه است و گمان ها بر مرگ او تبدیل به یقین می شود.
خانواده ی اورسولی که ملک محمد در آن زمان، تنها پسرشان بوده، خانواده ای دولتمندی با گرایشات نظامی به شمار می رفتند. پدرش کلنل ارتشِ ولایتیِ مراکش بود. یکی از خوش نام ترین هاشان. و همین مسئله، شکِ مسولین در ربوده شدن و به قتل رسیدن ملک محمد،دوچندان می نمود.
به هر روی پس از سوزاندنِ تابوتی خالی (چرا که خانواده ی اورسولی اصالتا برهمن بودند) و گذشتِ ده سال از آن واقعه، ملک محمد در یک اردوی تجسسیِ زمین شناسیِ دانشجویی، در شمال " فاس " در حالی پیدا شد که گذر زمان را به جد از دست داده بود و ادعا می کرد، از ربوده شدنش بیش از چند دقیقه نمی گذرد.
بنا به داستانی که خود ملک محمدِ نوزده ساله بعدها روایت کرد، در آن شب کذایی، ملک محمد صدایی از پنجره ی اتاقش می شنود و از پی یافتن منشا صدا، به بیرون خیره می شود و منظره ای می بیند که ذره ای از آن را به خاطر ندارد الا حالت رویاگونه ی اغراق شده اش. سپس " هیولای خواب " – به تعبیر خودش – او را می رباید. داستانی که هیچ عقل سلیمی نپذیرفته و نمی پذیرد به قطع.
داستان ملک محمد از دو منظر مورد توجه است. که با اشاره به یکی، دیگری را به ادامه کامل خواهم کرد.
ملک محمد نوزده ساله پس از یافته شدن توسطِ گروه دانشجویان در شمالِ فاس، در جایی که نزدیک به مرز " موریتانی " است، به خانواده اش بازگردانده می شود و در عرضِ یک ماه به همراه مادر و خواهری که اندکی پس از ماجرای ناپدید شدنش، زاده شده، برای مداوای روانی وی، عازم بریتانیا می شوند. در آنجا بنا به آن چه از زبان خود ملک محمد، در دیداری که به اعتبار و واسطه گری شاهو با وی در عراق داشتم، شنیده ام، پس از پنج سال مداوا در بیمارستان روانی مشهوری که از ذکر نامش امتناع دارم، ملک محمد به زندگیِ عادی بازمی گردد. هر چند هنوز هم کمی متفاوت است. مدارج عالی علوم فلسفه را طی می کند و به تئوریسین و مولف به نامی در عرصه ی تاریخ و فلسفه ی اساطیر، بدل می گردد.
چنان که خود او معترف است، هنوز خاطره ی آن ربوده شدن را به درستی و وضوح کامل در یاد دارد. لیکن از بازگو کردن آن برای افراد غیرقابل اعتماد سر باز می زند. تا مضحکه نباشد. آن چه از آن ده سال می داند، غرقگی در تصاویر موحش پرشماری است. خیال کنید، ده سال روی صندلی آمفی تئاتری نشتسه اید، چشمانتان به قوت باز هستند و اسلایدهای هولناک، غریب، زیبا، مضحک و مشمئز کننده با سرعتی نجومی بر پرده ی آمفی تئاتر بزرگ، سوییچ می شوند. و شما اجبار شده اید نه تنها به دیدنشان که حل شدن درونشان. که نزدیکی باهاشان.
این چیزیست که ملک محمد با ترس و بغضِ فراوان از آن یاد می کند. ولو نکته ی نخستی که مرا به بازگو کردن داستان فیلسوف مراکشی اجبار می کند، تئوری مندرج او در مقالات علمی بریتانیا، فرانسه، اسپانیا، آمریکای مرکزی و خود ایالات متحده است که برای مدت کوتاهی، دست آویز مناسبی برای مباحثه و تبلیغات به نظر می رسید. تئوری منسجمی که خود او با عنوان " تئوری مجموعه ی خواب ها " یاد می کند که البته به اعتقاد من اسم احمقانه ایست. نظریه ای که هنوز هم در مجامع علمای فلسفه و مابعدالطبیعه بسیار مورد توجه است.
به اعتبار این نظریه، خواب ها در یک مجموعه ی بسته ی پرشمار با رخدادهای حقیقی در تناظرند. به این شکل که خواب های گونه گون انسان به پودهای علمی و تارهای ماورالطبیعه در تناظر با رخدادهای حقیقی اند. همه شان. و شما خوابی نمی بینید مگر در تناظر مقدم یا موخر با رخدادی در هر گوشه ی دیگری از هستی. و یک جور تابع احتمال با فراوانی بسیار قلیل در جریان است به این شرح که خواب شما و رخدادی که تجلی آن است در محدوده ی زمانی و مکانی مشخص و نزدیک به هم حادث شوند. احتمال بسیار اندکی است ولی از وجودش هم نمی شود غافل شد و این احتمال به نحوی تعریف نویی برای تعبیر خواب ها بیان می کند که از منظرش می شود بر درستی موارد مشاهده شده هم دلالتی جست. و این همان طریقی است که از آن اتفاقات آن شب را بازگو می کنم. بی که در حقیقتش دستی ببرم.
.... Everybody Lies
نماد کاربر
سردار اهریمن Shadow Shaman
سردار اهریمن
 
پست ها : 642
عکس ها: 0
تاريخ عضويت: شنبه آبان 6, 91 11:46 pm
امتیاز: 12,244.20
 تشکر کرده: 1263 دفعه
 تشکر دریافت کرده: 1890 دفعه
آنلاين: 31d 4h 3m 29s

Re: تمثالی از کابوس عمارت سوخته

پستتوسط Shadow Shaman » سه شنبه تیر 31, 93 12:36 pm

نزدیک به دو ساعت از نیمه ی شب تابستانی می گذشت که شاهو، به واسطه ی وسواسِ اخیراـ تشدید ـ شده و خواب ِبی اندازه سبکش، به صدای کوچکی از خواب پرید. در نگاه اول همه چیز عادی به نظر می رسید، لکن حضوری غریب در آن دوِ بامداد، به نحوی ملموس، خود می نمایید. مثل طعم ترشی که دندانت را بساید و بوی اسید که تو مجاری تنفسی ات بپیچد. لذا شاهو در صددِ بررسی حیاطِ بیرونی خانه برآمد و متوجهِ حالت عجیب و متفاوتِ حیاط با آنچه شب گذشته دیده بود، شد. دیوارهای سیمانی با شعاع قدرتمند نور سفید، از درون می درخشیدند و نیم سایه های کوتاهِ معوجی بر کفِ موزاییکی می انداختند. انگار چراغ های گازی بزرگی در هندسه ای محاسبه شده، بالای دیوارها آویزان باشند و کف موزاییکی نیز به نوری با منشا هیچ، کم و بیش می درخشید. نکته ی قابل توجه دیگر خشکی بی قاعده ی گیاهانِ نِمُویده و سرزنده ی باغچه ی کوچک و ایضا جنون آشکار طیوری بود که علی القاعده بیدار بودنشان در آن زمان نامعقول بود. شاهو که از وضع موجود کمی ترسیده بود و به گفته ی خودش، ذهنش در اندیشیدن چاره و توضیحی یاری اش نمی کرد، مترصد بیدار کردن من آمد و بعد از چند دقیقه تلاش، به وضوح دریافته بود که تنِ من، مرده است.
مویرگ های سفیدیِ چشمانم از سیاهیِ غلیظی، اندود شده بودند و مردمک هایم بی رنگ. و در تنم سرمای مرگ رسوخ کرده بود و خشکی عظلاتم و گودی مهوع صورتم و دهانِ باز و تنفس زوال یافته ام، همه خبر از مرگی قطعی می دادند. به این زمان بنا به آنچه خود شاهو معترف بود، تردیدِ اصلی وی متوجه توطئه ی تروری با مشارکت حمداله شده بود. و این موضوع که او احتمالا هدفِ جاافتاده ای از نقشه ی ناقص یاروی مزدور بود، وی را وادار به تکاپو برای نجات جان خویش می کرد.
لذا با چراغ پیه سوز شعله ـ پهنی بیرون زد.
تو حیاط کوچک بیرونی، شاهو می شنید، صدای اخگرهایی که انگار یک جور خَش های منفک شده از صدایی مُرکب اند و شیون های زنی که انگار صد سال از مصیبتش می گذشت. و به مشامش می رسید، بوی گرم و تند و تیزی که استشمام ناگهانی حجم غلیظش، او را به سرفه می انداخت. مثل یک جور خمیر گوشتی ـ مویی ـ حلال الکلی بود، در حال سوختن. و حال او را بد می کرد. و طیور وحشت زده در نهایتِ همت خود را به دیوارها می کوبیدند و پرهاشان آغشته به خون، به دیوار متخلخل سیمانی می چسبید. و حتی در حضورِ نور بی قاعده و زننده ی سفید می شد شعاع نارنجی تپنده را که از میان دالان اندرونی، به حیاط بیرونی راه می گشود، به وضوح دید. در حضور مستولی نور سپید نیازی به چراغ پیه سوز نبود. فی الواقع نور از فرطِ درخشش، حالتی رویاگونه به بنای حیاط می داد و هندسه اش را اغراق می کرد.
چراغ پیه سوز را زمین گذاشت و راهش را به سوی دالانِ تپنده با نور گرم ادامه داد. به دالان نرسیده بود که مویه هایی بی رمق و غمناک گوشش را سرریز کردند. از شبستان کناری دالان می آمدند و سایه ها.... سایه هایی که در سوسوی نو نارنجی رنگ بر دیوار شبستان می لولیدند. عین هیولاهای رقت انگیز. با بدن هایی چروکیده و خمیده. هم آهنگ با مویه هاشان به بدن های کریهشان کش می دادند و به ضعف می رقصیدند. که به آنی شیون ها خاموش شدند و نور شبستان سیاهی گرفت. سایه ها در تاریکی بلعیده شدند و اکنون بلندتر از هر چیز صدای آوازی باستانی به گوش می رسید. با هجاهای مقطع از دهان های پرشمار. آوازی مطنطن. به صداهای زیر و بم. عین ثناهایی که بر پرده ی گوش ها کوبیده شوند.
به دالان که رسید، در درگاهی راهروی طویل، ستون ها، توجهش را جلب کردند که انگار می کرد، در بازدیدِ قبلی از چشمش دور مانده اند. ستون ها با پایه های عریضِ مدور، در شمایلِ اجسامِ هندسیِ پیچ خورده ای که نه هرم بودند و نه منشور و نه استوانه و نه مخروط، به بالا تاب می خوردند. به چشم که اعوجاجشان را دنبال می کردی، در نقطه ای پیچش ها عصیان می کردند و درک هندسه ی ستون ها را مشکل می ساختند. هر دو تا سقفِ بنا بالا می رفتند و بعد به نقطه ای بدل می گشتند. سقفی که از حیث حضور ستون ها، گنبدی به نظر می رسید اما از بیرون تنها سقفی مسطح بود.
در داخل دالان، حک شده بر دیوارهاش، شاهو می دید جداول و هیروگیلیف های ناموزون با سمبل های ساده و مرکب، تویشان. که تو تابش نور نارنجی رنگ به زحمت دیدنی بودند. جداولی با خانه هایی نه به یک اندازه و با فرجه هایی سه گوش و چهار گوش و شش گوش و دست نوشته ها با گند و گه قلیل نشسته تو حکاکی شان. و شاهو جلو می رفت. حالا دیگر از فرضیه ی ترور و توطئه اش به راستی، دست شسته بود و تنها کنجکاوی مرموز و اراداه ی مکنونی او را جلو می برد. در تمام بدنش نبضی حس نمی کرد. درخشش نور گرم و بوی ناآشنای منزجر کننده و اخگر اصواتِ پالسِ رادیویی طور، هر دم قُوت می گرفتند. و آن هنگام که شاهو به حیاط اندرونی وسیع رسید، همه چیز در دگرگونی هولناکی می درخشید.
بر تمام کف اندرونی کرم های خاکستری چندشناک می لولیدند و فش فش می کردند. به شکل مایعِ غلیظی بر کف آن وسعت، موج می زدند.و انگار به هجاهای متنفر و کینه توز ناسزا می گفتند. شاهو تا زانو تو خمیر کرم ها فرو رفته بود لیکن جرات نگاه کردن به پایین را نداشت. کرم ها مسخش می کردند. تسخیرش می کردند. صدای نجوایشان تمام اصوات مهیب را می شکافت و چون جسم تیزی به شقیقه هاش فرو می رفت. و چیزی که روبه رویش می دید را هیچ توضیحی نبود.
***
ملک محمد اورسولی را سه سال قبل، به آن زمان که حاملِ پیامی از ک. حسامی برای فعالانِ اپوزوسیون و هم کاسه هامان در" اربیل " بودم، ملاقات کردیم. به واسطه گری شاهو که او را از قبل می شناخت. و صادقانه باید بگویم که اخلاق عجیبی داشت. به شکلِ نامعمولی وابسته به سکوت بود، چنان که به عمد، حتی صدای خودش را هم بم و توگلویی بیرون می داد و از هر صدای بلند و ناگهانی ای وحشت زده می شد. مثل یک جور حساسیت به نورِ حاد بود ولو به صدا. حتی خصوصیاتِ جسمانی غریبی را می شد در او دید. عضلاتِ گردن و شانه اش، انگار به سختی حرکت داده می شدند. و همیشه در حالِ انقباض و آماده باش بودند. به طوری که انگار با کش های نامرئی کشیده می شدند. مردمک هاش گاها به گوشه ای از چشم ها می رفتند و برای لحظاتی همانجا می ماندند و به نحو تهوع آوری با برگرداندنِ تمام زبانش توی حلقومش، آب دهان را قورت می داد. چهره ی عجیبی داشت. عین خزنده ای که تو روغن سرخ شده باشد. پوست غب غبش چروکیده و چسبیده به استخوان بود و سر که می چرخاند، منظره اش مارمولک طور بود.
پزشکانش اکثرا بر این عقیده اجماع داشتند که در ده سالی که ملک محمد ناپدید شده بود، مورد سو استفاده های جنسی مداوم احتمالا توسط فرقِ مذهبیِ افراطی قرار گرفته بود و بر این ادعاشان دو دلیل حاکم بود. اول سمبُل های عجیب و نامفهوم داغ خورده بر نواحیِ بالای زانو تا زیرِ سینه های ملک محمد (با تجمع معناداری حوالی ماتحت و آلت تناسلی) که نقوش مذهبی بسایر قدیمی می نمودند و دوم این نکته که ملک محمد، خاطره ی ده سال گذشته را به شکلِ خیالی موحش و فرازمانی مطرح کرده بود که به عقیده ی اطبا، خود حاکی از فشار روانی شدیدِ تحمیل شده بر اورسولیِ خردسال، در آن سال ها بوده. فلذا من نیز طی ملاقاتی که با اورسولی داشتم، از جمیعِ نشانه های ظاهری و ذهنی ای که در وی جوریده بودم، به همین نتیجه نائل آمدم. لکن اهمیتی در گذشته ی اورسولی نیافتم که مرا از مصاحبت و منافعت از محضرش نهی کند.
به هر روی چیزی که از همان ملاقاتِ اولم با اورسولی در ذهن دارم، اظهاراتِ خاصش من بابِ آنچه در مدت غیبتش بر سرش رفته، بود، است. تصویری هولناک که ملک محمد به عنوان زمینه ای ثابت از سفرش، مثل بوم نقاشی یاد می کرد. و البته آنچه که رب النوع کابوس ها می نامیدش.
زیگوراتی بود با بلندی غریبی که به زوایای مختلف دید، عظیم و یا خیلی کوچک می نمود. با پنجره های چهارگوش و سه گوش کوچک، محفوظ به میله هایی که از لایشان سرهای ثناگر، بیرون زده بودند. با چشم هایی که وحشتی درشان دیده نمی شد و سویی نداشت. و خیرگی ای که مقصودی را نمی نگریست. و پلکانی صعودکننده، برتنه ی بنا با شیبی غریب. که مثل شاخه ی سهمی شیطانی، همانطور که صعود می کرد، در مدوری اندکی، به عقب تاب می خورد. چنان که انگار می کردی در صعود ازشان به عقب معلق بزنی. و شاه نشینی بود بر بالاترین ارتفاع بنای سیاه. که بر مرکزش سنگ محرابی انگار ازلی جاخوش کرده بود. مزین به ازدحام نقوشِ در هم ریخته ی زرین که نجوای بی رمقی از آن برمی خاست. که عطش بود برای شنیدنش. تو گویی والاترین راز تمام هستی باشد. و بخار قرمزِ منکسری از سنگ محراب برمی خاست و هیولایی بود به بدوی ترین احوال. رب النوع کابوس ها. ملبس به تنیدگیِ عظلاتی پیچ خورده و گره شده و بافه ی موهای سیاه رنگ، بر تمامِ بدن که انگار خیس و کثیف، توی هم پیچیده اند. بر روی چهار دست و پا. با چشم های گرد. انگار از وحشت. ولی نه. از گرسنگیِ سیری ناپذیر. و محاسنی که به موهای تمامِ تن، زنجیر می شدند. محاسنی در هیئتِ اختاپوس هایی بر صورت. و زبانی دوشاخه که در عمقِ دهان می تابید. و شاهو تا کمر، تو باتلاق خزنده های ریز و لزج، خیره مانده بود به زیگوراته که تو آتشی عظیم می سوخت. و موجودِ نخستین که بر روی محرابِ سیاه ـ زرینِ شاه نشین در مهوع ترین، وحشی ترین و رقت انگیزترین احوال، به ماده ی خود می پیچید. که او هم بدنی داشت پر از موهای رنگ پریده. که موهای پستان ها و انحنای کمر و زنانگیِ برجسته و لای پاها به هم می پیچیدند. و هر دو موجود رقص می کردند. عین رقصی که ابراهیم تو آتش می کرد. عین اشهدی باستانی که به وقت زوالی گریزناپذیر خوانده شود. عین امتزاجی شیمیایی. عین خود فرهاد که تو دیگ شیرین حل شود و تیشه بماند.
و بنایِ اعجاز هنوز در آتش می سوخت. سنگِ سیاهش ذوب می شد و سرها از پنجره هایش شیون های موسیقایی برآورده بودند، تو هجاهای عروضی و صداهای زجردیده. و سنگ ـ آب غلیظ، عینِ مالچی مطلسم به درونِ بنایی می ریخت که ستون ها و تیرهاش توی هم خرد می شد عین خمیری ناهمگن. تیرهای بلند تو جریانِ مذاب سیاه حل می شدند و سنگ ـ آب از دیواره های شیبدارِ زیگوراتِ عظیم بر سرهای بیرون زده از سوراخ ها، می ریخت. به آنی سرها را می سوزاند و میله ها و گردن هاشان تو هم حل می شد. و فریادهای درد، جای شیون ها را می گرفتند. چه با این وجود، شیون ها خاموشی نمی گرفتند. با منشایی از ناکجا ادامه داشتند. و ساختمان می سوخت و می سوخت و می سوخت. و تن های شیون کنندگان. چنان که تن ارباب بنا. چنان که تن ماده اربابشان. و صداها کرکننده بود. و شاهو تا گردن به باتلاق چرب و لولنده فرو رفته بود و هیچ گریزی نبود مگر تیغِ شعاعِ فلق.

چنان که انتظار می رفت به ساعت مقرر، با تشویشِ کابوسی که به یاد نمی آوردمش، از خواب برخاستم و پس از بررسی اجمالی اوضاع، متوجه غیبتِ شاهو شدم. گمان بردم، یارو به عادتِ روزانه، نیم بندی حشیش را آتش خور کرده و سرصبحی دود می کند چرا که این اواخر تمرکز حواسش را الا به متاعِ مدفوع ـ رنگ، نمی جُست.
لیکن بوی سنگین و غلیظش را حس نمی کردم . به حالِ اضطرار و تهوعی که پس از بیداری بهم دست داده بود، حیاط بیرونی را پی اش گشتم و وقتی که توفیق نیافتم، راهیِ حیاطِ اندرونی شدم. با پا گذاشتن به تو طول دالانِ طویل آنجا را به شکل وحشتناکی بویناک و خفه یافتم، چنان که گامی به عقب گذاشتم و نفسی تازه کردم. بوی سوختگیِ آشنایی لا به لای تعفن غریب فضا را اندود کرده بود. حالا به نحوی مطمئن بودم که اتفاق بدی برای شاهو افتاده. زیرپوشم را از روی شکم تا زدم و جلوی دهانم گرفتم و با گام های بلند از دالانِ جهنمی عبور کردم. و آنجا دیدم شعله ها و پاره زبانه های در حالِ افول را که در انتهای اندرونی، روی پیِ رُمبیده، ذره ذره می مردند.
و مشرف به منظره ی تمام سوخته، شاهو به دو زانو نشسته بود، میانِ خیسیِ مشخصی که بوی گندش اصلا به مشام نمی رسید با پیژامه ای که خشتکش، زیر وزنِ گُه وا داده بود. و تنش تکان های شدید می خورد. وضعیت شاهو را عجیب تر از وضعیت بنای سوخته یافتم. لذا با حس ظعیفی از انزجار به سویش رفتم و او را در حالتی دیدم که صورتش از لزجتِ اشک پوشیده بود و هق هق های ناموزون می کرد. به تمامِ تن می لرزید. و در جایی که روزِ قبل تنها آوار مختصری از ساختمانِ مخروبه بر جای مانده بود، روکش چندشناکِ سیاه رنگی کشیده شده بود. عینِ خامه ی روی شیرِ در حال جوشیدن، که در برخی گُله ها چروک می خورد و بویی که می داد. و شعله های مختصری که رو به زوال بودند. هنگامی که از شاهو به آرامی درباره ی شب قبل پرسیدم، به ناگاه و به رغم آنچه فکر می کردم با هیجان و اضطرابی کودکانه، اتفاقات را بازگو کرد.
دست هایش را تو زوایایی همگرا قرار می داد و از شمایل زیگورات می گفت و یک دست را می چرخاند که حالتِ هرمی اش را برساند و بعد دستِ دیگر، متقاطع با خطوطِ شیب دارِ مرزِ بنا، که شاه نشین را تصویر می کرد و بعد می دیدم آن هنگام که از دو موجود موی اندود سخن می گفت، به وضوح گشادیِ مردمک ها و وحشتِ سَهوی اش را. دست ها را تو هوا تکان می داد و تو مسیرهای ناموزون حرکت می کرد و هر آنچه دیده بود را بازگو می کرد.
گاها ترتیبِ وقایع را از دست می داد و از دستِ خودش عصبانی می شد. لکنت های چند دقیقه ای، نفسش را تنگ می کرد و به وضوح، جنون، در او به سرحداتِ انسانی اش رسیده بود. لکن نکته ی مخوفی که در بیاناتِ به ظاهر خیالبافانه ی شاهو شفقِ کم و بیش دیوانه، که با ختلالِ وسواسِ نسبتا شدید دست و پنجه نرم می کرد، توجه مرا جلب کرد و به معنای دقیق تر وجودم را لرزاند، ماهیت خوابی بود که شب گذشته دیده بودم و از وحشت و تشویشش، هنگام بیداری نیز بی بهره نبودم. صحبت ها و افاضاتِ یارو شفق هر آن بر من روشن تر می کرد که خوابِ من دقیقا همان تصویری بود که شاهو در بیداری دیده بود. و حتی مرگ تن خود را به آن نشانه ها که رفیق مجنونم بازگو می کرد. توی آن کابوس به یاد می آوردم.
درست همانطوری که یاروی مراکشی می گفت. خواب ها با تعابیرشان تو یک اتاق زندانی بودند.
از این گذشته شعله هایی که بر آوار می رقصیدند هم صحه ای بر گفته های شفق بودند. وحشتی – هر چند کمتر از آنچه شاهو حس می کرد – مرا در جا ربوده بود و گریزی از آن نبود. نفس هایم، مثل اخگرپاره هایی از توده ای داغ که حضورش را در شکمم حس می کردم، جدا می شدند. و به سختی از سدِ گلویم عبور می کردند. سینه ام به نیرویی غریب از درون کشیده می شد و دنده هایم احشای زیرین را خصمانه له می کردند.
نمی دانم به چه مدت من و شاهو در حیاط اندرونی به همان وضع بی حرکت مانده بودیم. لیکن اتفاقاتی که اوضاع را تغییر داد به خوبی به خاطر می آورم.
احمدرضا حمداله تو پاتکِ پاسدارها به مجلس مُسکِرخوریِ خانوادگی شان، پاتیل، دستگیر شده بود. و تو احوالاتِ تهوع و کتک خوریِ نه چندان دردناک، اظهاراتی کرده بود که برای پاسدارها به موجب بخش نامه ی شماره ی م ـ 24 شان، راپورت درست و حسابی ای به شمار می رفت. الباقی ماجرا را هم تو خماری دم صبح از زیر زبانش کشیده بودند.
پاسدارها بودند و گشت های مرزی و امنیت چی ها که شاهو و مرا دستگیر کردند. مهره ی سوخته بودیم. هر سه مان. من. شاهو. و حمداله. تشکیلات دیگری کاری به کارمان نداشت. تو همین اثنا بود که به واسطه ی آگاهی و تسلط بیشترم بر آنچه می گذشت، شاهو را در مقامِ معاونتِ دفترِ سیاسیِ تشکیلات (که البته کرسی خودم بود) معرفی کردم و خود را همراه وی.
شاهو لیکن بعد از ماجرای حیاط اندرونی دیگر به حرف نیامد و همینطور هم شد که به جرمِ سرکردگی در خیانت به امنیت ملی در دادگاه نظامی محاکمه و ظرف کمتر از یک هفته اعدام شد. که شاید همین برایش نوعی رهایی بود از ماوقعِ سیاهی که مشروح داشتم.
حمداله هم با فاصله ای دو ساله، تیرباران شد و. من به موجبِ توبه و استغاثه ام که در آن مقطع کار درستی به حساب می آمد و در چهارچوب های شرعی مبارزه هم می گنجید، محبوس هفده سال حبس تعریف شده در ماده ی 36 قوانین کیفری شدم.
توی زندان یاد می گیری چطور اموراتت را رتق و فتق کنی و اصلا از آن تو می شود امور سایرین را هم سامان بخشید. به همین سبب در زندان به تالیف خاطراتم به شکلی دستکاری شده و به نثری حقیر و متملق مشغول شدم و به محض آزادی آن را به چاپ رساندم. که به نحوی تنها منبع درآمد من در ابتدای امر بود. سپس کتاب های دیگر. شهرت و رفاهی نسبی که در اواخر عمر، داستان غریب خانه ی روستایی مرزی را تا حدود بسیاری از ذهنم پاک کرده بود. تا دیدارِ جوانک.
یاروهه ببیست و یکی دو ساله بود، مشغول به تحصیل در دانشگاه هنرهای زیبا. با ریش های تو هم گره خورده و عینکِ بدون شیشه و حالتی از ژولیدگیِ دلنشین. با چهار تابلوی درست و حسابی که انصافا ظرافتِ قلم و اصالتِ تکنیک تصویرگر، تویشان مشهود بود، کنارِ کتابخانه ای بساط کرده بود. در حالتی متمدنانه از بساط کردن. و آنجا بود که دوباره دیدم آن تصویر نفرینی را. به وضوح و تمامیتِ جزئیات، زیگوراتِ عظیم در شعله ها می شوخت و صورت های وحشت زده از سوراخ هاش نیش زده بودند. و دو موجود خداگون، که تو شاه نشین به هم تابیده بودند. که تصویره را جوانک به خواب دیده بود. کابوسی هولناک.
و سال های متمادی اند که توی دایره ی بسته ی کابوس های هول و هراس، در سفرند و از هر کجا آغاز گرفته اند پایان می پذیرند. و آمرزیده شدگان این درگاه، حقیرترین هایند که تا آخرین روز زندگی نکبت بارشان، به این ترس ها خو گرفته اند و در آغوششان معاش می کنند. که گریزی ازشان نیست. تو را یادآور می شوند تا لحظه ای که جانت را به عشوه گری بستانند و وحشت را توی تمام تنت فرو کنند. خواب ها و تعبیرهاشان.
.... Everybody Lies
نماد کاربر
سردار اهریمن Shadow Shaman
سردار اهریمن
 
پست ها : 642
عکس ها: 0
تاريخ عضويت: شنبه آبان 6, 91 11:46 pm
امتیاز: 12,244.20
 تشکر کرده: 1263 دفعه
 تشکر دریافت کرده: 1890 دفعه
آنلاين: 31d 4h 3m 29s

Re: تمثالی از کابوس عمارت سوخته

پستتوسط Shadow Shaman » سه شنبه تیر 31, 93 12:37 pm

چیزه خب .... می دونم زیاده و اطلاع دارم راجع به سایزا .... ولی بیاید بخونید .... طوری نشود من دو هفته بعد بیام التماس نومه بنویسم .... گناه دارم ... پیرم .... علیلم ... آره ... بیاید بخونید .... مسالمت آمیز و با زبون خوش .... {* notworthy*}
.... Everybody Lies
نماد کاربر
سردار اهریمن Shadow Shaman
سردار اهریمن
 
پست ها : 642
عکس ها: 0
تاريخ عضويت: شنبه آبان 6, 91 11:46 pm
امتیاز: 12,244.20
 تشکر کرده: 1263 دفعه
 تشکر دریافت کرده: 1890 دفعه
آنلاين: 31d 4h 3m 29s

Re: تمثالی از کابوس عمارت سوخته

پستتوسط arash_parishan » سه شنبه تیر 31, 93 2:14 pm

بعله! خواندم تمامش رو.

نثری بسیار جالب و عالی و دارای همان شخصیت دهه ی پنجاهی، آل احمد طور، با کمی دست انداز ناشی از کلماتی چون ورکهالیک و تلپورت.

داستان در به قول شما "ستینگ" بسیار جالبی میگذرد. دهه پنجاه، کردستان و حزب و اینها. یعنی آدم باید چگونه فکرش کار کند که در چنین ستینگهایی قصه بگوید؟ بسیار جالب.

جزئیات داستانی و شخصیتهایی که بسیار خوب ساخته و ارائه شده اند طوری که تصویرشان کاملا در ذهن شکل میگیرد و مستقل از شمای نویسنده به زندگی تا اعدامشان ادامه میدهند.


اما یک مایه ی نا امیدی اینکه انتظارم از آنچه که قرار بود اتفاق بیفتد بسیار بیشتر بود. آدم وقتی روایتی را با اینهمه توصیفات و جزئیات جالب میخواند انتظار پیدا میکند که گره ی داستان و قسمتهای آکسیونش حتا بیشتر از جاهای دیگر حاوی توصیفات و فراز و نشیب ریز و درشت و مخصوصا شخصیت های متنوع باشد باشند. شخصیت شاهو و ملک محمد و راوی بسیار عالی پرداخته شده اند، جای چنین شخصیت هایی در کابوس مبهم اهریمن گونه ی داستان هم خالی است. البته درک میکنم که الزاما آدم دلش نمیخواهد از ماهیتی ترسناک و شر و اهریمنی تصویری شفاف ارائه دهد، بلکه شاید یک ابهام و مه تاریک روی همه چیز بهتر باشد. اما خب، شاید بشود این کابوس مبهم و زیر پرده هایی تاریک را را با حفظ ابهام و تاریکی بسط بیشتری داد.
نماد کاربر
اهریمن‌ arash_parishan
اهریمن‌
 
پست ها : 212
تاريخ عضويت: چهارشنبه دی 25, 92 10:46 pm
امتیاز: 2,798.35
 تشکر کرده: 850 دفعه
 تشکر دریافت کرده: 537 دفعه
آنلاين: 6d 5h 9m 59s

Re: تمثالی از کابوس عمارت سوخته

پستتوسط idrom » سه شنبه تیر 31, 93 2:58 pm

خوب عالی بود . واقعن یکی از بهترین نوشته های فارسی ای بود که به عمر خوندم .

1 - شخصیت شاهو عالی بود . ولی خب کاراکتر اصلی یه ریزه برای زدن حرف های به این درشتی گاهی پرداخته نشده بود شاید .

این تیکه یعنی :

و یک جور تابع احتمال با فراوانی بسیار قلیل در جریان است به این شرح که خواب شما و رخدادی که تجلی آن است در محدوده ی زمانی و مکانی مشخص و نزدیک به هم حادث شوند. احتمال بسیار اندکی است ولی از وجودش هم نمی شود غافل شد و این احتمال به نحوی تعریف نویی برای تعبیر خواب ها بیان می کند که از منظرش می شود بر درستی موارد مشاهده شده هم دلالتی جست. و این همان طریقی است که از آن اتفاقات آن شب را بازگو می کنم. بی که در حقیقتش دستی ببرم.


یعنی خیلی به آدمی که مرام حزبی و شخصیت فرصت طلب گونه داره و از سر پراگماتیستیش شاهو رو با دید بالا نگاه می کنه نمی خوره این فلسفه بافی
یعنی مثلن این اگه یه نقل قول از خود شاهو بود باز با همین استفاده ی معنایی شاید بهتر بود

2 - خوب نثر به نهایت قوته و اصلن بهترین کار توست و یکی از بهترین کارها کلن . باز هم با جسارت که خودت می دونی من چقد به این جسارت های گرامریت احترام می ذارم . دیالوگ ها عالی و حتی اشارات لهجه ای و حسی هم خیلی جمیل . در این حد که سخته رد شدن از چنین استانداردی اصلن .

3- پلات خوب اونجوری تعریف اساسی نداره مثل بقیه ی عناصر فی الواقع . تا 80 درصد داستان منتظر یه پایان شگفت انگیز مناسب ویرد استوری طور موندم که خیلی محافظه کارانه ولی شیک و محترم از کنارش رد شدی . این مخلوط رویا و واقعیت یه وضع معقولانه ی هالیوودی و توجیه پذیرانه بود اصلن ولی اون کمال نهایی رو نداشت به نظرم . ولی داستان داره حرف خودش رو میزنه و خیلی هم خوب هم میزنه و عقلانیتش مسری میشه اصلن و جای هیچ گله و شکایتی نیست و البته قضیه ی اعدام و این ها در جای خودش پرفکت بود حتی .

4 - تصویر سازی ها خیلی خوبن . طوری که می شه حس کرد صرفن شوق تعریف این تصاویر راوی رو راضی به نوشتن قصه اش کرده . دلم می خواد گله کنم ولی نه زیاده بود نه کم . خورشت معقولی از مشاهدات طرف به خورد مخاطب میره که ندرتن از چرخه ی بالانسش خارج میشه. متن واقعن هدفمند و بهینه است و نمیاد اون احساس چونه درازی هرگز.

5 - ساب استوری و یارو ملک محمد بسیار کف زدنی و نمونه که حتی به نحوی میشه گفت به درستی نصف بار کشش داستان رو رو اعجاب واقعیت این یارو ذاشتی و صد درصد ترفند موثر بوده . یه نمونه ی خوبه ساب استوری

جدا از همه ی بحث ها از قضا نشون دهنده ی همنوسانی عجیبی بین پالس های مغزیمون بود و اصلن یه لحظاتی از خوندنش دقیقن موازی همون حس من موقع نوشتن معبد صحرا دست داد . با این فرق که توصیفات تو مادی اند و کثافات از همیشه واقعی ترشون می کنه ولی فضاسازی های من همش عرفانی و لوکس معنوی اصلن . یه جور فرق دید یه دختر افغانی خشن مورد تجاوز واقع شده با آنجلینا جولی ای سوسولی و بادیگارد دار از یک معبد یکسان مثلن :دی ( بلا تشبیه و در مثل مناقشه نیست آقا )
اون غول های منزجر کننده ی هم آغوش خیلی لاوکرافتی هستن و کلن انگار تو تو این حکایت کشف یه معبد باستانی غول دار به راه آلن پو رفته باشی و من به راهی شبیه بورخس . یعنی تو تصاویر صریح و تو جمع بندی گنگ بر عکس راهی که امثال من می روند بیشتر . یه همچین تفاوتی هست ولی در کل یه برادری عجیبی احساس کردم بین این دو نوشته و دلم نیومد که نگم .

دست مریزاد و خسته نباشی
نماد کاربر
پالادین اعظم idrom
پالادین اعظم
 
پست ها : 644
تاريخ عضويت: چهارشنبه مرداد 8, 92 1:23 am
امتیاز: -61,508.70
بانک: 712,850.80
 تشکر کرده: 1396 دفعه
 تشکر دریافت کرده: 1495 دفعه
آنلاين: 28d 10h 43m 50s

Re: تمثالی از کابوس عمارت سوخته

پستتوسط farkh » چهارشنبه تیر 31, 93 2:17 am

خب حالا جدا از بهترین نثر که ایدروم گفت( البته منهای یکی دو گاف کوچیک مث اون قضیه ی تله پورت که خب واژه ای غریبه از یه راوی مربوط به اون دوران) به نظرم این بهترین کارت هم بود.
و خب آقا خیلی این ماجرای ملک محمد بی نظیر بود و اون شکل زیگزاگ واری که اورده بودی لای کابوس شاپو خیلی خوب بود خصوصاً این که یه جورایی ریتم متن رو میزون کرده بود کامل. و آقا این دو پاره کردنش به این شکل خیلی حرکت درخشان و جسورانه ای بود به نظرم.
و خب کلاً یکی از اون معدود داستانایی بود که خیلی بی اغراق نه این که بخوام یه ذره سطج استانداردم رو بیارم پایین، آقا جداً داستان فوق العاده ای بود و یکی از بهترین کارای فارسی که خوندم طوری که خیلی رک اگه به سه داستان نهایی سال بعد گمانه زن نرسه به نظرم داورا کج سلیقه ن.
و آقا این دقیقاً همون چیزایی رو داشت که به نظرم داستان قبلی کم داشت. یعنی هم اون پس زمینه ی تاریخی خوب چسبیده بودبه داستان و هم اون پایان درخشانش هولناک بود. و آقا مهم تر از همه اینه که عدم تاکیدش خصوصاً عدم تاکید رو قضیه ی زندان و اون پایان یه چیز غریبی در اورده بود از پایان خصوصاً در ترکیب با اون هم آغوشی هیولاهای چندش آور و مهیب.
یه توصیف غریب و ترسناک از یه وضعیت بدون این که قضاوت کنی در موردش و در عین حال هم زمان بهش به شدت نزدیکی. و خب اینا همه ش یه چیز غریب ساختن از داستان. یعنی موقعی که داستان رو می خوندم در حد زمان خوندن تابستان و زمستان مهدی و مردن مرد زن مرده، سگ ها و چیزهای دیگر بهزاد هیجان زده بودم.
و آقا چقدر این ماجرای آن چیزهایی که در رویا اتفاق می افتند هم زمان جایی دیگر در واقعیت اتفاق می افتند نشسته بود به تن داستان. و این هزارتوی آدم هایی که انگار دارن کابوس واقعیت رو مدام و مدام می بینن.
و آقا معماری و شخصیت ها. اون معماری غریب خونه و اون فیزیک غریب شخصیت ها. مخصوصاً شاهو و ملک محمد. این فلاکت و طرد شدگی ولنگارانه شون. و آقا رسماً اون جایی که شاهو میاد و خودش رو خراب کرده بی نظیره.
و خب آقا خوبی داستان اینه که میای یه سری عناصر دست مالی شده رو استفاده می کنی و بعد اینا به قدری خوب نشستن به متن و به قدری هماهنگن اصن نمی شه گفت بد هستن. یعنی اون دانشجو هنره و نقاشیش تو هر داستان دیگه بود مطمئن باش نویسنده و داستان از جانب من فش می خورد ولی این جا این قدر کارکرد متفاوته و این قدر با همه ی عناصر دیگه جوره که نمی شه جداً بهش چیزی گفت. بر خلاف ایدروم از قضا متفاوتم بر عکس هست و اصن هالیوودی نیست. قضیه از قضا در هم آمیختن رویا و واقعیت نیست. قضیه اون شبکه ی تو در تویی هست که داستان می سازه از کابوس هایی که مدام درون هم تکرار و بازتولید می شن عین داستانای بورخس و نقاشی های موریس اشر. موحش و ظلمانی انگار از قعر دوزخ اومده باشن.
و آقا این این قدر خوبه که از شدت حسودی دلم نمیاد بگم بی صبرانه منتظر داستان بعدم. ریلی خب گفتن نداره دیگه دی: و آرزوی فجایعی هولناک دارم برات که خب بعد مرگت ما بیایم کلکسیونت رو بفروشیم یا عین این لاشخورای ادبی از زمانی که ساندویچ کالباس با بچه ها همرا با تو داشتیم سق می زدیم داستانای پرت سر هم کنیم دی:
آقا در کل خیلی خیلی خوب بود و فش بهت که من رو مجبور کردی بعد مدت ها کامنت به این بلند بالایی اونم دم امتحان بذارم دی: نفرین ایزدان بر تو دی:
نماد کاربر
مدیر farkh
مدیر
 
پست ها : 5213
تاريخ عضويت: شنبه خرداد 8, 89 9:23 am
امتیاز: 89,994.40
محل سکونت: تهران
 تشکر کرده: 25713 دفعه
 تشکر دریافت کرده: 6809 دفعه
مدال ها: 1
نویسنده برتر مسابقه (1)
آنلاين: 184d 20h 5m 57s

Re: تمثالی از کابوس عمارت سوخته

پستتوسط Agr » چهارشنبه مرداد 1, 93 12:52 pm

اَی بابا خیلی خوش خوابیــمD: الان اگه گرفتارابهت خوفناک داستانت شیم کی مسئوله؟D:
پیچیده بود بینظیر بود کانفیوز شدیم طبق معمول اولش بعدش چندساعتی سرگرم جمع کردن دک و پوزمون از کف زمین بودیم بعدش چشامون هی برق برق زد
جدای از اینا برای شیشصدمون بار فهمیدم همه اینجا چقد خفنن
+ عاشششق اینجور نثرام چجوری اینجوری می نویسید! قلمتون خارجیه؟p:
ساحر Agr
ساحر
 
پست ها : 580
تاريخ عضويت: يکشنبه تیر 19, 90 10:09 pm
امتیاز: 3,998.70
 تشکر کرده: 764 دفعه
 تشکر دریافت کرده: 1390 دفعه
آنلاين: 7d 22h 39m 27s

Re: تمثالی از کابوس عمارت سوخته

پستتوسط sarjokhe » جمعه مرداد 3, 93 10:30 am

بعله، خب با عرض پوزش از اینکه دیشب در نیمه ی جلسه من باز به تاریخ نیمه به حضور رسانده های جلسه پیوستم.
و بدبختی من اینه که مودمم شبا اکثرا از یازده یازده و نیم به بعد ده دقیقه وصله نیم ساعت قطع و هرچی بردیم نمایندگی و تعویض و اینا فهمیدیم مشکل از شرکت مبین نت هم هست!!! دی:

این دومین کاریه که از ارس می خونم و این یکی واقعا خیلی عالی بود. نثر قوی بود که من بعضی وقتا یه جمله رو دوبار می خوندم و بعضی وقتا هم یه بند رو دوبار می خوندم چون از دستم در می رفت چی به چی بود و البته این ناشی از آماتوری من بود.
اتفاقی که برای شاهو میوفته واقعا جالب بود و اینکه به قضیه ملک محمد و تابلوی اون دانشجو ربط داشت خیلی جالب بود. سر اون قسمت ملک محمد اولش من گفتم چرا رفت سر یه موضوع بی ربط اما برام خیلی خیلی جالب شد.

و اما جلسه ی دیشب و خواندن ارس دی:

آقا شاهویی که شما میگید غلطه! شاهو نوشته میشه اما شاهُ خونده میشه اون واو آخرش اُ خونده میشه مثل پیانو دی:
بعد کردی خوندن ارس قشنگ بود اما همونطور که درباره ی لهجه ی کردی کردستان براش گفتم این خیلی فرق می کرد. اینی که ایشون خوندن کردی ایلامی بود. حتی کردی کرمانشاهی هم نبود :-"

ممنون
در کل 1 بار ویرایش شده. اخرین ویرایش توسط sarjokhe در جمعه مرداد 3, 93 4:28 pm .
شمشیرزن sarjokhe
شمشیرزن
 
پست ها : 1
تاريخ عضويت: يکشنبه فروردین 10, 93 1:45 pm
امتیاز: 61.10
 تشکر کرده: 40 دفعه
 تشکر دریافت کرده: 6 دفعه
آنلاين: 8h 1m 39s

Re: تمثالی از کابوس عمارت سوخته

پستتوسط A.h » جمعه مرداد 3, 93 2:02 pm

چرا اسم همشون اسم پیرمردا بروجردی بود =))
HUNTER'S DEN
نماد کاربر
مدیر انجمن A.h
مدیر انجمن
 
پست ها : 611
تاريخ عضويت: پنج شنبه آبان 17, 91 4:08 am
امتیاز: 15,467.55
محل سکونت: خوزستان
 تشکر کرده: 1743 دفعه
 تشکر دریافت کرده: 1539 دفعه
آنلاين: 5d 23h 12m 38s

Re: تمثالی از کابوس عمارت سوخته

پستتوسط Shadow Shaman » جمعه مرداد 3, 93 6:37 pm

مرسی مصطفی و آگر و فرخ و محمدرضا و آرش و آرمان ....
آرمان یارو شاهو اسمش کردیه کلا از بیخ .... {*1razz *}
.... Everybody Lies
نماد کاربر
سردار اهریمن Shadow Shaman
سردار اهریمن
 
پست ها : 642
عکس ها: 0
تاريخ عضويت: شنبه آبان 6, 91 11:46 pm
امتیاز: 12,244.20
 تشکر کرده: 1263 دفعه
 تشکر دریافت کرده: 1890 دفعه
آنلاين: 31d 4h 3m 29s

Re: تمثالی از کابوس عمارت سوخته

پستتوسط A.h » شنبه مرداد 4, 93 10:22 am

داریم شاهو تو ووریه رد.
HUNTER'S DEN
نماد کاربر
مدیر انجمن A.h
مدیر انجمن
 
پست ها : 611
تاريخ عضويت: پنج شنبه آبان 17, 91 4:08 am
امتیاز: 15,467.55
محل سکونت: خوزستان
 تشکر کرده: 1743 دفعه
 تشکر دریافت کرده: 1539 دفعه
آنلاين: 5d 23h 12m 38s

Re: تمثالی از کابوس عمارت سوخته

پستتوسط ar » سه شنبه مرداد 7, 93 12:22 pm

من دو تا چیز بگم و در برم.

یکی این‌که داستان به نظرم خیلی خوب بود. من کلاً آدم تنبلی‌ام و توصیفاتو سریع از روشون رد می‌شم و اگه یه چیزی رو هم نگیرم دوباره نمی‌خونم معمولاً. ولی این حرکت (به قول فرخ زیگ‌زاگ) که اول و آخرش به هم می‌چسبه و اون وسط خواب اینو بیداری شاهو و خواب ملک محمد می‌افتن رو هم خیلی خوب بود.
یه چیزی فرخ گفت (اون ور توی گزارش جلسه خوندم) در مورد این‌که الگوی این و اون گنبد فلان شبیه‌ن. منم در ادامه‌ش می‌خواستم بگم که این ایده‌ی یه جای معمولی می‌رن و بعد کم کم خطرناک می‌شه و بعد می‌ترکه تو هر دو هست، ولی این‌جا خیلی تکنیکی‌تر پیاده شده قضیه. یعنی این پیچیده‌شدن داستان از اون قبلی به این خیلی محسوس و خوب بود. یعنی یه جوری آدم احساس می‌کنه یه چیزی داره این وسط به «کمال» می‌رسه D:
تو این مایه که چی بشه داستان بعدیه! p:

یه چیز دیگه هم بگم:
من خیلی داستان وحشت نخوندم (داستان غیر وحشت هم خیلی نخوندم ولی ربطی نداره) کلاً فک کنم یکی دو تا از لاوکرفت خوندم و یکی دو تا از پو، در نتیجه خیلی نمی‌تونم درست و حسابی نظر بدم. ولی یه چیزی پرت می‌کنم باز D:
یه چیزی بهزاد فک کنم می‌گفت، که یاور لاوکرفته هی سیر داغ پیازداغ‌ش رو زیاد می‌کنه که آقا نمی‌دونی چه خبره که! نمی‌دونی یارو چیه که! اصن این کالتا رو ببین! این یاروها رو ببین! این ساختمونا رو ببین! اصن یه وعضی! بعد ته‌ش یه غول سبز سیبیلیو میاد تو آب دنبال کشتی اینا می‌کنه (یا هم‌چی چیزی)
قضیه اینه که هی زمینه چینی می‌کنه برای هیولائه، ته‌ش هیولائه خیلی چیز آبکی‌ای از آب در میاد.
مشکلش هم از هیولای بدبخت نیست. مشکل اینه که ما انقد انواع و اقسام هیولا دیدم که دیگه از اسکلت سوخته و آقای پشمالو نمی‌ترسیم.
یه چیزی خود شدو شمن گفته بود توی اون تاپیک «قلق نوشتن صحنه‌های ترسناک» در باب عامل ناشناخته.
یه داستان کوتاهی بود از بورخس که اسم‌ش یادم نیست (یه جوری می‌گم انگار هزاران داستان از بورخس خوندم، من کلاً یه مجموعه کوتاه بیشتر ازش نخوندم) که اولش هم یه چیزی نوشته بود تو این مایه که ادای دینه به فلان داستان لاوکرفت یا هم‌چی چیزی. بعد قهرمان داستان می‌ره توی یه ساختمونی، و می‌ره تو زیرشیروونی‌ش یا کجا، یه صندلی‌ای می‌بینه، که ناموزونه. راوی هیولائه رو نمی‌بینه اصن، ولی چیزی که داره توصیف می‌کنه اینه که این صندلی به هیچ جور موجودی که تو این دنیا باشه فیت نمی‌شه و یه چیزی هست که به این صندلی فیت می‌شه و من نمی‌فهمم که چی می‌تونه به این صندلی فیت شه. یه هم‌چی چیزی. یعنی هیولا رو ارائه نمی‌کنه. این حس وجود اون چیز ناممکن رو توصیف می‌کنه.
حالا این‌جا هدف به اون صورت فک نمی‌کنم نوشتن داستان وحشت بوده باشه. ولی هم‌چنان این‌که نقطه‌ی اوج کابوسه هیولاهای پشمالو باشن یه جوریه.

پ.ن. حالا به خاطر توهین به رب‌النوع‌های پشمالو، زیگوراته شب میاد به خوابم تا بفهمم چی ترسناکه و چی ترسناک نیست ((:
نماد کاربر
قهرمان ar
قهرمان
 
پست ها : 413
تاريخ عضويت: پنج شنبه خرداد 6, 89 10:54 am
امتیاز: 489,378.35
بانک: 1,321,431.10
 تشکر کرده: 1192 دفعه
 تشکر دریافت کرده: 1134 دفعه
آنلاين: 18d 18h 7m 33s

Re: تمثالی از کابوس عمارت سوخته

پستتوسط كایوتی » پنج شنبه آذر 20, 93 9:37 pm

من اول از عر تشکر کنم که پیشنهاد کرد این تاپیک رو بخونم. از خوندنش به طور مضاعف لذت بردم. هم از خود داستان و از این‌که چنین کاری توی فنزین هست.
یک آفرین بگم بابت نثر خوب و صیقل خورده و هماهنگی که پیونددهنده‌ی همه‌ی چیزهای خوب داستانیه که به این خوبی روایت شده. این سودیه که آدم از خوندن زیاد به دست می‌آره. هر چند به نظر من خیلی از ورودی‌هایی که مقدم بر این نثر بودن، متعلق به ادبیات دهه‌ی چهل (نه از نظر زمانی. جریانی که هنوز هم ادامه داره و در زبان فارسی غالبه.) هستند و این یک مقداری آزاردهنده است. اینم نه به خاطر خود نثر بلکه به خاطر باری است که همراه خودش می‌یاره که شامل (و نه منحصر به) ادبیات منتقد سیاسی باشه. این تیکه‌ی این میراث خیلی بده و همین یکی از چیزهاییه که به داستان آسیب‌رسونده. اگر نگاه کنید، یک جاهایی از داستان هست که راوی جایگاه‌ش رو عوض می‌کنه و از بی‌طرفی در میاد و در مسند نقادی می‌شینه و راستش جایگاه در هر بحثی اگر نه اهم، بلکه یکی از مهمترین عناصره. می‌خوام بگم که خیلی خوبه که از توان زبان فارسی اون روزها (که امروز به واسطه‌ی سادگی خواهی افت کرده) استفاده‌ی خیلی زیبایی کردی، اما این تیکه‌اش اذیت کرد. یعنی فارسی گذشته غنی بوده، اما فارسی‌نویسان اون دوره رو باید رها کرد تا فسیلی که هستند بشند و در جریان ادبیات غیرپروپاگاندا محو بشن. اونا در بهترین حالت بلغورکنندگان روش‌های ادبی نوینی بودن که اون‌ها رو هم بد فهمیده بودند.
مساله‌ی دیگه ناهمزمانی بعضی عناصر توی روایت بود که «عنصر روایت» هم نبودند که چون به کار فضاسازی اومدن کاملاً قابل رفع‌اند. غلط املایی‌ها رو اصلاح کنی هم نور علی نوره.
من توی این داستان یک پیاده‌سازی زیبای وحشت گوتیک رو دیدم که لاوکرفت خب مثال بسیار خوب‌شه. از این بابت دستت درد نکنه. هر چند هسته‌ی اصلی داستان ظرفیت بالقوه‌ی بسیار بیشتری برای پیش رفتن داشت که من حیفم اومد زود تموم شد. در این خصوص البته چیزهایی که عر گفته خیلی جالب‌اند و کارآمد. یعنی اگر وجوه ناقص بیشتر و کامل کمتری از علت رو می‌دیدیم خیلی جذاب‌تر بود.

ببینم چقدر فحش می‌دین فعلاً تا بعداً.

ویرایش بعدالتحریر: اِه؟ ارس بود؟
خرابکاری‌های من در فنزین:
داستان مثلا!
- بهار (در حال کار)
- زمستان

لاشه داستان!
- سمرقند
- دیوار
نماد کاربر
مدیر كایوتی
مدیر
 
پست ها : 866
تاريخ عضويت: چهارشنبه اردیبهشت 29, 89 7:22 am
امتیاز: 3,307.30
بانک: 0.10
 تشکر کرده: 472 دفعه
 تشکر دریافت کرده: 1219 دفعه
آنلاين: 29d 10h 6m 21s

Re: تمثالی از کابوس عمارت سوخته

پستتوسط Shadow Shaman » شنبه آذر 21, 93 2:51 am

اول که مرسی که خوندی آقا ... لطف کردی و این چیزا ...
بعد ...
نه به خاطر خود نثر بلکه به خاطر باری است که همراه خودش می‌یاره که شامل (و نه منحصر به) ادبیات منتقد سیاسی باشه. این تیکه‌ی این میراث خیلی بده و همین یکی از چیزهاییه که به داستان آسیب‌رسونده. اگر نگاه کنید، یک جاهایی از داستان هست که راوی جایگاه‌ش رو عوض می‌کنه و از بی‌طرفی در میاد و در مسند نقادی می‌شینه و راستش جایگاه در هر بحثی اگر نه اهم، بلکه یکی از مهمترین عناصره.

آقا من کاملا متوجهم حرفتو و خب خودمم کاملا فن قضیه م که اون موضع گیری چپ دهه چهلی عجیب غریب فولان و کلا هیچ نوع موضع غیر ادبی ای، توی داستانه نیاد و آقا موقع نوشتنم تلاش کردم هی ... منتها یه جایی دیگه گیر کردم ... نه این که لیز خورده باشه ها ... چون خب من علاقه ای ندارم حتی به اون موضع ... منتها گیر کردم و خب دیدم یاروی راوی، سر آخر یه یاروی تشکیلاتی اونطوریه و خب غرض ورزی نمی تونه نداشته باشه و خب بی تعارف، نرسید راه دیگه ای به ذهنم ... حرف شما رو ولی تا یه جای خوبی قبول دارم ...
مساله‌ی دیگه ناهمزمانی بعضی عناصر توی روایت بود که «عنصر روایت» هم نبودند که چون به کار فضاسازی اومدن کاملاً قابل رفع‌اند

هر چند هسته‌ی اصلی داستان ظرفیت بالقوه‌ی بسیار بیشتری برای پیش رفتن داشت که من حیفم اومد زود تموم شد

در این خصوص البته چیزهایی که عر گفته خیلی جالب‌اند و کارآمد. یعنی اگر وجوه ناقص بیشتر و کامل کمتری از علت رو می‌دیدیم خیلی جذاب‌تر بود.

درسته، بله و قبول دارم:دی
+ آقا فاز غلط املایی ها اینه که من هنوز تو سیستم قرون وسطی می نویسم با جوهر و قلم و کاغذ ... بعد منتقل می کنم به جعبه ی جادویی ارتباطات:دی ... بعد تو تایپم سردستی ام ... خلاصه عذر می خوام من از شما:دی
.... Everybody Lies
نماد کاربر
سردار اهریمن Shadow Shaman
سردار اهریمن
 
پست ها : 642
عکس ها: 0
تاريخ عضويت: شنبه آبان 6, 91 11:46 pm
امتیاز: 12,244.20
 تشکر کرده: 1263 دفعه
 تشکر دریافت کرده: 1890 دفعه
آنلاين: 31d 4h 3m 29s

Re: تمثالی از کابوس عمارت سوخته

پستتوسط دنی کوبریک » سه شنبه دی 16, 93 9:57 pm

خوب بید خدایی. دست نویسنده ش درست.
اگه بخوام چگونگی رسیدنم به این داستانه رو بنویسم, یه چی اعصاب خردکنی میشه که بی شباهت نیست به داستان اینجا.
اولاً که اسم اون گنبده حالمو بد کرد. خعلی چیز بیخودی بود اون. حالا که یه دو سه سالی از روش گذشته منم ملاحظه ای ندارم برا گفتنش. اون جا نویسنده یه مشت دغدغه ی فرامتنی داشت که لخت کرده بود و ول داده بود وسط داستان. نافرم هم از داستانش میزدن بیرون. یه چی در حد چل تیکه که تیکه هاش به طرز مزخرفی لایتچسبک بودن نسبت به همدیگه. چرت و پرت بود خدایی.
اما این جا خوبه بابا. یه داستان جم و جور با جفت و بست. که در کل به همین میان.
یه چیزی این وسط به نظر من میاد و اون اینه که یه دوگانگی ای هست که با هم خوب ترکیب نمیشن. این که داستان گو اولش فقط در مقام مشاهده ی کننده ی خنثی و حتی سرده. منتهی آخرش تندیل میشه یه راوی گرم. که ترکیب معمولی هم هست. منتهی در کل کار سختیه دیگه. کنار هم نشوندن دوتا چیز که نسبت چندانی با هم ندارن. یه فاصله ای باید طی شه از اون داستان گوی سرد اول، تا برسه به راوی گرم آخر. این فاصلهه به نظرم خوب طی نشده. مصداقی ترش این میشه که به نظرم وقتی داره خوابشو تعریف میکنه، از اون سردیش باهاس درآد. یه حسی اذیت کننده ای که مزه ی ترس میده, آروم آروم باهاس بره تو تار و پود روایتش. ولی این جا این طور به نظرم نرسید. تو تعریف خوابش، همچنان مشاهده میکنه صرفاً. البته یه حرفایی میزنه از این که تو ذهن شاهو چی میگذره، ولی ترکیب کلی یه مشاهده گره. شاید اگر حس ترس تا نیمه میرفت زیر پوست این قسمت، و در اون یادآوری آخر ( لکن نکته ی مخوفی که در بیاناتِ به ظاهر خیالبافانه ی شاهو شفقِ کم و بیش دیوانه، که با ختلالِ وسواسِ نسبتا شدید دست و پنجه نرم می کرد، توجه مرا جلب کرد و به معنای دقیق تر وجودم را لرزاند ) میچسبید به سقف، بهتر میشد. به خصوص که بعد از تموم شدن خواب، قاچ میخوره و سرد میشه و میره سر ماجرای محمد اروسولی. و این شل کن سفت کن، احتمالاً چیز بهتری از آب درمیومد.

اون قزی که از رفیق بهزاد یادمه هم، عمدتاً قصه گوهاش مریض بودن. از اول روانی بودن. چت میزدن. مثل این جا نبودن. ولی اونی که عر گفت در مورد لاوکرفت، مورد اتفاق همه ست تقریباً. شوما هم یه التفاطی بهش داشته باشی خوبه.

پ.ن: نمیدونم چطور بلاچ و اشتون اسمیت و سایر رفقای خل و چل اون موقع تو ویرد تیلز بهش نگفتن این اختاپوس سیبیل پوآرویی ش که تو تونلای مترو سینه خیز میره، دو روز دیگه تبدیل به جک میشه. به خصوص که خوداشون ترساننده های بهتری داشتن به نظرم.
ساحر دنی کوبریک
ساحر
 
پست ها : 959
تاريخ عضويت: شنبه خرداد 1, 89 6:29 am
امتیاز: 22,349.50
 تشکر کرده: 3 دفعه
 تشکر دریافت کرده: 1125 دفعه
آنلاين: 11d 8h 58m 38s


بازگشت به نویسندگی

چه کسي حاضر است ؟

کاربران حاضر در اين انجمن: بدون كاربران آنلاين و 1 مهمان